تبلیغات
اشعار آئینی شاعران اهل بیت عصمت و طهارت - مطالب شعرهای کربلائی
 

شهادت امام سجاد(ع)

هر که پیمان با هوالموجود بست

گردنش از بند هر معبود رست

مؤمن از عشق است، و عشق از مؤمن است

عشق را ناممکن ما ممکن است

عقل، سفاک است، و او سفاک‌تر

پاک‌تر، چالاک‌تر، بی‌باک‌تر

عقل در پیچاک اسباب و علل

عشق، چوگان باز میدان عمل

عشق، صید از زور بازو افکند

ادامه مطلب


نوع مطلب : شعرهای کربلائی، 
برچسب ها : اشعار و نوحه شهادت امام سجاد، اشعار شهادت امام سجاد،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 23 شهریور 1389 :: نویسنده : محمدعلی صنیعی
        

Text Box: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمْ
حِدیث الْكِساء

متن حدیث کسا

عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْرآءِ عَلَیْهَاالسَّلامُ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ قالَتْ: دَخَلَ عَلَىَّ اَبى رَسُولُ اللَّهِ فى بَعْضِ الْأَیَّامِ فَقالَ: اَلسَّلامُ عَلَیْكِ یا فاطِمَةُ. فَقُلْتُ: وَ عَلَیْكَ السَّلامُ یا اَبَتاهْ. فَقالَ: اِنّى لَاَجِدُ فى بَدَنى ضُعْفاً. فَقُلْتُ لَهُ: اُعیذُكَ بِاللَّهِ یا اَبَتاهْ مِنَ الضُّعْفِ.
فَقالَ: یا فاطِمَةُ ایتینى بِالْكِساءِ الْیَمانىِّ وَ غَطّینى بِهِ.
فَاَتَیْتُهُ وَ غَطَّیْتُهُ بِهِ وَ صِرْتُ اَنْظُرُ اِلَیْهِ فَاِذا وَجْهُهُ یَتَلَأْلَؤُ

از
فاطمه زهرا علیهاالسلام دخت گرامى رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم روایت است كه فرمود: در یكى از روزها پدرم رسول خدا بر من وارد شد و فرمود : سلام بر تو اى فاطمه. گفتم: و سلام بر شما اى پدرجان. فرمود: ضعفى شدید در خود احساس مى كنم. گفتم: پدرجان، شما را از ضعف به خداوند پناه مى دهم. فرمود: اى فاطمه، آن عباى یمنى را برایم بیاور و مرا به آن بپوشان. آن را آورده، حضرتش را بدان پوشاندم و شروع كردم به او نگاه كردن، دیدم چهره اش مانند ماه تمام شب چهارده مى درخشد.

كَاَنَّهُ الْبَدْرُ فى لَیْلَةِ تَمامِهِ وَ كَمالِهِ.
فَما كانَتْ اِلَّا ساعَةً وَ اِذا بِوَلَدِىَ الْحَسَنِ قَدْ اَقْبَلَ فَقالَ: اَلسَّلامُ عَلَیْكِ یا اُمَّاهْ. فَقُلْتُ: وَ عَلَیْكَ السَّلامُ یا قُرَّةَ عَیْنى وَ ثَمَرَةَ فُؤادى.
فَقالَ لى: یا اُمَّاهْ! اِنّى اَشُمُّ عِنْدَكِ رائِحَةً طَیِّبَةً كَاَنَّها رائِحَةُ جَدّى رَسُولِ اللَّهِ.
فَقُلْتُ: نَعَمْ یا وَلَدى، اِنَّ جَدَّكَ تَحْتَ الْكِساءِ. فَاَقْبَلَ الْحَسَنُ نَحْوَ الْكِساءِ وَ قالَ: اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا جَدَّاهْ یا رَسُولَ اللَّهِ، اَتَأْذَنُ لى اَنْ اَدْخُلَ مَعَكَ تَحْتَ الْكِساءِ؟
فَقالَ: وَ عَلَیْكَ السَّلامُ یا وَلَدى وَ صاحِبَ حَوْضى

 ساعتى نگذشت كه ناگاه فرزندم حسن از راه رسید و گفت: سلام بر تو اى مادرجان . گفتم: و سلام بر تو اى نور دیده و میوه ى دلم. گفت: مادر جان، من بوى خوشى نزد شما مى یابم، گویى بوى جدم رسول خدا است. گفتم: آرى فرزندم، جدت زیر این عبا قرار دارد. حسن به سوى عبا پیش رفت و گفت: سلام بر تو جد بزرگوار، اى رسول خدا، آیا اجازه مى دهى با شما زیر عبا درآیم؟ فرمود: و سلام بر تو اى فرزند من و صاحب حوض من، به تو اجازه دادم. حسن نیز با آن حضرت به زیر

قَدْ اَذِنْتُ لَكَ. فَدَخَلَ مَعَهُ تَحْتَ الْكِساءِ.
فَما كانَتْ اِلَّا ساعَةً فَاِذا بِوَلَدِىَ الْحُسَیْنِ قَدْ اَقْبَلَ وَ قالَ: اَلسَّلامُ عَلَیْكِ یا اُمَّاهْ. فَقُلْتُ: وَ عَلَیْكَ السَّلامُ یا قُرَّةَ عَیْنى وَ ثَمَرَةَ فُؤادى.
فَقالَ لى: یا اُمَّاهْ! اِنّى اَشُمُّ عِنْدَكِ رائِحَةً طَیِّبَةً كَاَنَّها رائِحَةُ جَدّى رَسُولِ اللَّهِ.
فَقُلْتُ:نَعَمْ، یا بُنَىَّ، اِنَّ جَدَّكَ وَ اَخاكَ تَحْتَ الْكِساءِ.
فَدَنَا الْحُسَیْنِ نَحْوِ الْكِساءِ وَ قالَ: اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا جَدَّاهْ، اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا مَنِ اخْتارَهُ اللَّهُ، اَتَأْذَنُ لى اَنْ اَكُونَ مَعَكُما تَحْتَ هذَا الْكِساءِ؟ فَقالَ:

عبا رفت. ساعتى
نگذشت كه ناگاه فرزندم حسین از راه رسید و گفت: سلام بر تو اى مادرجان. گفتم: سلام بر تو اى نور دیده و اى میوه ى دلم.

گفت: مادرجان، من
بوى خوشى نزد شما مى یابم، گویى بوى جدم رسول خدا است. گفتم: آرى فرزندم، جدت و برادرت زیر این عبا هستند. حسین به سوى عبا نزدیك شد و گفت: سلام بر تو اى جد بزرگوار، سلام بر تو اى كسى كه خدا او را برگزیده است، آیا اجازه مى دهى با شما دو نفر در زیر این عبا باشم؟

 و َ عَلَیْكَ السَّلامُ یا وَلَدى وَ یا شافِعَ اُمَّتى، قَدْ اَذِنْتُ لَكَ. فَدَخَلَ مَعَهُما تَحْتَ الْكِساءِ.
فَاَقْبَلَ عِنْدَ ذْلِكَ اَبُوالْحَسَنِ عَلِىُّ بْنُ اَبىطالِبٍ وَ قالَ: اَلسَّلامُ عَلَیْكِ یا فاطِمَةُ یا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ.
فَقُلْتُ: وَ عَلَیْكَ اَلسَّلامُ یا اَبَاالْحَسَنِ وَ یا اَمیرَالْمُؤْمِنینَ.
فَقالَ: یا فاطِمَةُ، اِنّى اَشُمُّ عِنْدَكِ رائِحَةً طَیِّبَةً كَاَنَّها رائِحَةُ اَخى وَ ابْنِ عَمّى رَسُولِ اللَّهِ.
فَقُلْتُ: نَعَمْ، هاهُوَ مَعَ وَلَدَیْكَ تَحْتَ الْكِساءِ.
فَاَقْبَلَ عَلِىٌّ نَحْوِ الْكِساءِ وَ قالَ: اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا رَسُولَ اللَّهِ، اَتَأْذَنُ لى اَنْ اَكُونَ
فرمود: و سلام بر تو اى فرزند من و اى شفیع امت من، به تو اجازه دادم. او هم به زیر عبا درآمد
.

آن
گاه ابوالحسن على بن ابى طالب از راه رسید و گفت: سلام بر تو اى فاطمه اى دختر رسول خدا. گفتم: و سلام بر تو اى ابالحسن و اى امیرمؤمنان. گفت: اى فاطمه، من بوى خوشى نزد تو مى یابم، گویى بوى برادر و پسر عمویم رسول خدا است. گفتم: آرى، این همو است كه با دو فرزندت زیر این عبا هستند. على به سوى عبا پیش رفت و گفت:

سلام مَعَكُمْ تَحْتَ الْكِساءِ؟ قالَ لَهُ: وَ عَلَیْكَ اَلسَّلامُ یا اَخى [وَ یا وَصِیّى] وَ خَلیفَتى وَ صاحِبَ لِوائى فِى الْمَحْشَرِ، نَعَمْ قَدْ اَذِنْتُ لَكَ. فَدَخَلَ عَلِىٌّ تَحْتَ الْكِساءِ.
ثُمَّ اَتَیْتُ نَحْوَ الْكِساءِ وَ قُلْتُ: اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبَتاهْ یا رَسُولَ اللَّهِ، اَتَأْذَنُ لى اَنْ اَكُونَ مَعَكُمْ تَحْتَ الْكِساءِ؟ قالَ لى: وَ عَلَیْكِ السَّلامُ یا بِنْتى وَ بِضْعَتى، قَدْ اَذِنْتُ لَكِ. فَدَخَلْتُ مَعَهُمْ.
فَلَمَّا اكْتَمَلْنا وَاجْتَمَعْنا جَمیعاً تَحْتَ الْكِساءِ اَخَذَ اَبى رَسُولُ اللَّهِ بِطَرَفَىِ الْكِساءِ وَاَوْمى بِیَدِهِ
بر تو اى رسول خدا، آیا اجازه مى دهى كه با شما در زیر این عبا باشم؟


فرمود: و سلام بر تو اى برادر و وصى و جانشین من و صاحب پرچم من در محشر، آرى به تو اجازه دادم. على نیز به زیر عبا درآمد
.

آن
گاه خودم به سوى عبا رفتم و گفتم: سلام بر تو اى پدر جان! اى رسول خدا، آیا اجازه مى دهى كه با شما زیر این عبا باشم؟ به من فرمود: سلام بر تو اى دختر من و پاره ى تن من، به تو اجازه دادم. من هم با آنان در زیر عبا درآمدم.

چون جمع ما كامل شد و همگى به زیر عبا جمع شدیم پدرم رسول خدا طرف عبا را گرفت و با دست راست خود به آسمان اشاره كرد و گفت
:

الْیُمْنى اِلَى السَّماءِ وَ قالَ:
اَللَّهُمَّ اِنَّ هؤُلاءِ اَهْلُ بَیْتى وَ خاصَّتى وَ حامَّتى، لَحْمُهُمْ لَحْمى، وَ دَمُهُمْ دَمى، یُؤْلِمُنى ما یُؤْلِمُهُمْ، وَ یَحْزُنُنى ما یَحْزُنُهُمْ، اَنَا حَرْبُ لِمَنْ حارَبَهُمْ، وَ سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَهُمْ، وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عاداهُمْ، وَ مُحِبٌّ لِمَنْ اَحَبَّهُمْ، وَ اِنَّهُمْ مِنّى وَ اَنَا مِنْهُمْ، فَاجْعَلْ صَلَواتِكَ وَ بَرَكاتِكَ وَ رَحْمَتَكَ وَ غُفْرانَكَ وَ رِضْوانَكَ عَلَىَّ وَ عَلَیْهِمْ، وَ اَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهیراً.
فَقالَ اللَّهَ عزَّ وَ جَلَّ: یا مَلائِكَتى وَ یا سُكَّانَ سَمواتى

خداوندا، اینان اهل بیت و خاصان و مخصوصان منند، گوشتشان از گوشت من، و خونشان از خون من است، آنچه آنان را به درد آورد مرا به درد مى آورد، و آنچه آنان را اندوهگین كند مرا اندوهیگن مى كند، من در جنگم با كسى كه با آنان بجنگد، و در صلح و صفایم با كسى كه با آنان صلح و صفا كند، دشمنم با هر كه با آنان دشمنى كند، و دوستم با كسى كه آنان را دوست بدارد، آنان از منند و من هم از آنانم، پس صلوات و بركات و رحمت و آمرزش و خشنودى خود را بر من و آنان قرار ده، و هرگونه پلیدى را از آنان دور ساز و آنان را پاك و پاكیزه قرار ده.

اِنّى ما خَلَقْتُ سَماءً مَبْنِیَّةً، وَ لا اَرْضاً مَدْحِیَّةً، وَ لا قَمَراً مُنیراً، وَ لا شَمْساً مُضیئَةً، وَ لا فَلَكاً یَدُورَ، وَ لا فُلْكاً یَسْرى، وَ لا بَحْراً یَجْرى اِلَّا لِمَحَبَّةِ هؤُلاءِ الْخَمْسَةِ الَّذینَهُمْ تَحْتَ الْكِساءِ.
فَقالَ الْأَمینُ جَبْرَئیلُ: یا رَبِّ، وَ مَنْ تَحْتَ الْكِساءِ؟ فَقالَ اللَّهُ عزَّ وَ جَلَّ: هُمْ اَهْلُ بَیْتِ النُّبُوَّةِ، وَ مَعْدِنُ الرِّسالَةِ، وَ هُمْ فاطِمَةُ وَ اَبُوها وَ بَعْلِها وَ بَنُوها.
فَقالَ جَبْرَئیلُ: یا رَبِّ، اَتَأْذَنُ لى اَنْ اَهْبِطَ اِلَى الْأَرْضِ لِأَكُونَ مَعَهُمْ سادِساً؟ فَقالَ اللَّهُ عزَّ وَ جَلَّ:

خداى
عزوجل فرمود: «اى فرشتگان من واى ساكنان آسمانهاى من، من آسمان برافراشته و زمین گسترده و ماه تابان و خورشید درخشان و چرخ گردان و كشتى روان و دریاى خروشان را نیافریدم جز به خاطر دوستى این پنج تن كه اینك در زیر عبا هستند».

جبرئیل امین گفت: پروردگارا، چه كسانى در زیر عبا هستند؟
خداى عزوجل فرمود : آنان خاندان نبوت و معدن رسالت اند، آنانند فاطمه و پدرش و شوهر و فرزندانش.

جبرئیل گفت: پروردگارا، آیا مرا اجازه مى دهى كه به زمین فرود آیم تا ششمین نفر با آنان باشم؟ خداى عزوجل


نَعَمْ، قَدْ اَذِنْتُ لَكَ. فَهَبَطَ الْأَمینُ جَبْرَئیلُ وَ قالَ لِاَبى:
اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا رَسُولَ اللَّهِ، اَلْعَلِىُّ الْأَعْلى یُقْرِئُكَ السَّلامَ وَ یَخُصُّكَ بَالتَّحِیَّةِ وَ الْإِكرامِ، وَ یَقُولُ لَكَ: وَ عِزَّتى وَ جَلالى، اِنّى ما خَلَقْتُ سَماءً مَبْنِیَّةً، وَ لا اَرْضاً مَدْحِیَّةً، وَ لا قَمَراً مُنیراً، وَ لا شَمْساً مُضیئَةً، وَ لا فَلَكاً یَدُورُ، وَ لا بَحْراً یَجْرى، وَ لا فُلْكاً یَسْرى اِلَّا لِأَجْلِكُمْ وَ مَحَبَّتِكُمْ؛ وَ قَدْ اَذِنَ لى اَنْ اَدْخُلَ مَعَكُمْ، فَهَلْ تَأْذَنُ لى یا رَسُولَ اللَّهِ؟ فَقالَ أَبى: وَ عَلَیْكَ السَّلامُ یا اَمینَ وَحْىِ اللَّهِ، نَعَمْ، قَدْ اَذِنْتُ لَكَ.

فرمود
: آرى، تو را اجازه دادم. جبرئیل امین فرود آمد و به پدرش گفت: سلام بر تو اى رسول خدا، خداوند برتر و والا تر را سلام مى رساند و به تحیت و تكریم مخصوص داشته، مى فرماید: «به عزت و جلالم سوگند كه من آسمان برافراشته و زمین گسترده و ماه تابان و خورشید درخشان و چرخ گردان و دریاى خروشان و كشتى روان را نیافریدم مگر به خاطر شما و دوستى شما.» و اینك مرا اجازه داده كه با شما درآیم، آیا اجازه مى دهى اى رسول خدا؟ پدرم فرمود: و سلام بر تو اى امین وحى خدا، آرى تو را اجازه دادم. جبرئیل نیز با ما به زیر عبا درآمد و به پدرم گفت: خداوند

فَدَخَلَ جَبْرَئیلُ مَعَنا تَحْتَ الْكِساءِ، فَقالَ جَبْرَئیلُ لَأَبى: اِنَّ اللَّهَ قَدْ اَوْحى اِلَیْكُمْ یَقُولُ: «اِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَكُمْ تَطْهیراً».
فَقالَ عَلِىٌّ [لِأَبى]: یا رَسُولَ اللَّهِ، اَخْبِرْنى ما لِجُلوُسِنا تَحْتَ هذَا الْكِساءِ مِنَ الْفَضْلِ عِنْدَاللَّهِ؟ فَقالَ: وَالَّذى بَعَثَنى بِالْحَقِّ نَبِیّاً، وَاصْطَفانى بِالرِّسالَةِ نَجِیّاً، ما ذُكِرَ خَبَرُنا هذا فى مَحْفِلٍ مِنْ مَحافِلٍ اَهْلِ الْأَرْضِ وَ فیهِ جَمْعٌ مِنْ شیعَتِنا وَ مُحِبّینا اِلَّا وَ نَزَلَتْ عَلَیْهِمُ الرَّحْمَةُ، وَ حَفَّتْ بِهِمُ الْمَلائِكَةُ، وَ

به شما وحى فرستاده، مى
فرماید: جز این نیست كه خداوند مى خواهد هرگونه پلیدى را از شما خاندان دور سازد و شما را پاك و پاكیزه قرار دهد.

على به پدرم گفت: اى
رسول خدا، مرا خبر ده كه چه فضیلتى نزد خداوند براى نشستن ما در زیر عبا هست؟ فرمود: سوگند به خدایى كه مرا به حق به پیامبرى برانگیخته و براى رسالت همراز خود ساخته، این خبر ما در هیچ محفلى از محافل اهل زمین كه جمعى از شیعیان و دوستان ما در آن باشند یاد نمى شود جز آنكه رحمت الهى بر آنان فرود مى آید و فرشتگان گردا گرد آنان جمع مى شوند و براى آنان آمرزش مى طلبند تا از

اسْتَغْفَرَتْ لَهُمْ اِلى اَنْ یَتَفَرَّقُوا. فَقالَ عَلِىٌّ: اِذاً وَاللَّهِ فُزْنا وَ فازَ شیعَتُنا وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ.
فَقالَ أَبى ثانِیاً: یا عَلِىُّ وَ الَّذى بَعَثَنى بِالْحَقِّ نَبِیّاً، وَ اصْطَفانى بِالرِّسالَةِ نَجِیّاً، ما ذُكِرَ خَبَرُنا هذا فى مَحْفِلٍ مِنْ مَحافِلٍ اَهْلِ الْأَرْضِ وَ فیهِ جَمْعٌ مِنْ شیعَتِنا وَ مُحِبّینا وَ فیهِمْ مَهْمِّومٌ اِلَّا وَ فَرَّجَ اللَّهُ هَمَّهُ، وَ لا مَغْمُومٌ اِلَّا وَ كَشَفَ اللَّهُ غَمَّهُ، وَ لا طالِبُ حاجَةٍ اِلَّا وَ قَضَى اللَّهُ حاجَتَهُ. فَقالَ عَلِىٌّ: اِذاً وَ اللَّهِ فُزْنا وَ سُعِدْنا، وَ كَذلِكَ شیعَتُنا فازُوا وَ سُعِدُوا فِى الدُّنْیا وَ الْأخِرَةِ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ.

آن مجلس پراكنده شوند. على گفت: در این صورت به خدا سوگند كه ما رستگار شدیم و شیعیان ما نیز رستگار شدند به خداى كعبه سوگند.

پدرم
بار دوم فرمود: اى على، سوگند به خدایى كه مرا به حق به پیامبرى برانگیخته و براى رسالت همراز خود ساخته، این خبر ما در هیچ محفلى از محافل اهل زمین كه جمعى از شیعیان و دوستان ما در آن باشند یاد نمى شود جز آنكه اگر اندوهگینى در میان آنان باشد خداوند اندوهش را برطرف مى سازد، و اگر غمزده اى باشد خداوند غمش را مى زداید، و اگر حاجتمندى باشد خداوند حاجتش را برمى آورد.

على گفت: در این صورت به خدا سوگند كه ما رستگار و
خوشبخت شدیم و نیز شیعیان ما در دنیا و آخرت رستگار و خوشبخت شدند به خداى كعبه سوگند.





نوع مطلب : شعرهای کربلائی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :





در کوچه ها نسیم بهشت محرم است
این شهر بی مجالس روضه جهنم است
پیراهن سیاه عزاداری شما
زیباترین تجلی عشق مجسم است
شکر خدا که هیئتمان باز دایر است
شکر خدا که بر سر این کوچه پرچم است
بیرون ندیده اید زنی استاده است؟
بالش شکسته قدش هم کمی خم است
لبخند تلخ فاطمه بر تک تک شما
یعنی خوش آمدید و همان خیر مقدم است
من که ندیدمش دم در، خب شما چطور؟
صد حیف سوی چشم گنهکار ما کم است
پرواز می کنیم از این پیله های تنگ
فصل بلوغ شیعه یقینا محرم است
در مجلس عزای امام قتیل اشک
روضه به شور و واحد و نوحه مقدم است
وحید قاسمی

بالا نرفت آنکه به پای تو پا نشد
آقا نشد هر آنکه برایت گدا نشد
مقصود از تکلم طور از تو گفتن است
موسی نشد هر آنکه کلیم شما نشد
روز ازل برای گلوی تو هیچ کس
غیر از خدای عز و جل خونبها نشد
در خلقتش زمین و مکانهای محترم
بسیار آفرید ولی کربلا نشد
گرچه هزار سال برای تو گریه کرده اند
یک گوشه از حقوق لب تو ادا نشد
ما گندم رسیده شهر ری توایم
شکر خدا که نان تو از من جدا نشد
یک گوشه می رویم و فقط گریه می کنیم
حالا که کربلای تو روزی ما نشد
داغ تو اعظم است تحمل نمی شود
در حیرتم چگونه قد نیزه تا نشد
لطیفیان
یارا نشانه‌ات را از هر کجا گرفتم
گاهی ز کعبه گاه از سعی و صفا گرفتم
در های و هوی وصلت هردونشانه‌ها را
گاه از غریبه و گاه از آشنا گرفتم
دنبال عطر سیبت از هر طرف روانه
گاهی چنین پیام از باد صبا گرفتم
روز ازل که عهدی دیرینه بستم ای یار
عشق تو را چه زیبا من از خدا گرفتم
چون فطرسی ز هجران محزون و پرشکسته
عزم سفر به سویت ای دلربا گرفتم
جبریل کو که آید بر بال او نشینم
شوق حسین دارم جام ولا گرفتم
سر نه که قلب خود بر گهواره‌ات بسایم
ای خستگان ببینید دیگر شفا گرفتم
حبل المتین من شد زلفی که باد خم کرد
سر رشته محبت از مقتدا گرفتم
عشق علی به قلبم سرمایه الست است
عشق تو عالم (ذر) از مرتضی گرفتم
وقتی که بارش اشک از ابر وصل بارید
آقا بگو برات کرببلا گرفتم




نوع مطلب : شعرهای کربلائی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 24 فروردین 1387 :: نویسنده : بهزاد شاهنده

خیلی کوتاه مینویسم ولی خیلی بلند فکر کنید

رفتم دادگستری جهت کاری، شلوغ بود نشستم نوبتم برسه متوجه شدم کنار مادر پیری نشستم

دیدم

دستمال جلوی بینی اش گرفته و خونیه، به زبان محلی مازندرانی گفت ( مِه ریکا مِره بَزو)

همیشه مِره زَنده

پسرم منو زده  این کار همیشگیشه...              وا      مصیبتا





نوع مطلب : شعرهای کربلائی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




اشعار آئینی شاعران اهل بیت عصمت و طهارت
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : محمدعلی صنیعی
نویسندگان
نظرسنجی
این وبلاگ راچطور ارزیابی می نمائید؟








آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :