تبلیغات
اشعار آئینی شاعران اهل بیت عصمت و طهارت - سفرنامه کربلای معلی
 
سه شنبه 28 شهریور 1385 :: نویسنده : محمدعلی صنیعی
در بهشت زمین

گزارش سفر به كربلا

۷ شهریور ۱۳۸۵ - بعد از ظهر ۱۵:۱۱تعداد بازدید: 5195كد خبر: ۴۶۷۶۶

مرتضی مرادی

یكشنبه
پس از بررسی گذرنامه نفرات، مجوز ورود به خاک عراق را دادند، اما گذرنامه من و حسن به خاطر نداشتن مهر ورود به ایران در سفر دو سال پیش، با مشکل روبه‌رو شد که با كمك مأموران و البته کمی معطلی، به کاروان پیوستیم.

در آن سوی مرز ما منتظر اسكورتی كه قرار بود، این چند روز ما را همراهی كند ماندیم و پس از كمی‌معطلی، با سلام و صلوات، پانزده اتوبوس حركت كردند. در بین راه، با دیدن رانندگی برادر عراقی و نظافت اتوبوس در دل به راننده‌های خودمان، دست‌ مریزادی گفتم؛ از همه جای ماشین خاك بلند می‌شد.

نخستین روستا در مسیر «بدره» بود؛ روستایی با نخل‌های سر به فلك كشیده و زیبا با خانه‌های گلی و گلنگی؛ پشت‌بام خانه‌ها با وجود آن كه در معرض ویرانی بودند، وزن دیش‌های ماهواره را بر خود تحمل می‌كردند.

روستای بعدی «كوت» بود؛ روستایی كوچك با مسجدی بزرگ و فاقد آب كافی برای وضو و. ... حامد كه آب پیدا نكرد و وضعیت به گونه‌ای بود كه رفتن دستشویی، 500 تومان برایش خرج برداشت (آب معدنی خرید). كم‌كم حضور اسكورت را بیشتر احساس كردیم، البته زیاد هم حواسشان به ما نبود، اما هرچی بود، امنیت نسبی را به همراه داشت. پس از نماز ظهر، با هماهنگی قبلی سازمان حج، در داخل اتوبوس، قاطی‌پلویی محتوی همه چیز خوردیم. حسین با دلی پر از كیفیت بد غذا از من می‌خواست كه حتما در سفرنامه‌ام این را بنویسم. من هم گفتم: «سمعا و طاعتا».

تا نجف اشرف چیزی نمانده. اهالی اتوبوس از مداح (حامد) درخواست روضه‌خوانی می‌كنند، اما او پشت گوش می‌اندازد (كلاس گذاشتن برای بعضی از مداحین عادت است!). در این میان، یك كاروان زرهی ارتش آمریكا به آرامی‌از كنار ما می‌گذرد و من به شوخی گفتم: نخونی تحویلت می‌دیم، ببرندت برای رایس بخونی.

ساعت16:30 در شهر «شوملی»، حد‌ فاصل90 كیلومتری نجف، ماشین دوباره خراب شد، اسكورت به خاطر ما این بار را ایستاد و پس از توقفی كوتاه، حركت كردیم، با تعمیر ماشین، انگار حامد هم موتورش به راه افتاد و شروع به خواندن كرد. انگار ذهنم از كار افتاده، ( البته نه به خاطر صدای مداح)؛ به مردم بومی‌خیره شدم كه در چه فقری زندگی می‌كنند! سرزمینی با این پتانسیل و ثروت‌های فراوان حاصل از منابع طبیعی و نیروی انسانی فراوان، چرا باید در این وضع باشد. تنها یك مدیریت قوی ‌می‌خواهد كه البته صد سال اولش سخته (به در نمی‌گم كه دیوار هم بشنوه!).

با عبور از شهر «بلدی» و دیدن حسینیه شهید محمدباقر صدر، به «دیوانیه» رسیدیم؛ شهرستانی نسبتا بزرگ و شیعه‌نشین. از شهرهای قبلی كمی‌تمیزتر به نظر می‌رسد. مردم شهر جنب وجوش خاصی دارند و غالبا مشغول ساختن خانه‌هایی برای اسكان بودند، فارغ از هرگونه تبصره‌های یك شبه شورای شهر، عوارض نوسازی، مالیات، گیرهای بنی‌اسرائیلی شهرداری منطقه و ناحیه (جدیدا هم شورایاری محله)و . . .

با گذر از «شامیه»، دیگه كم‌كم بوی نجف اشرف با ذكرهای پشت سر هم بچه‌ها به مشام می‌رسد و كسی یارای آن را نیست شوروشعف خود را از دیگران بپوشاند، برای همین، تندتند ذكر عوض می‌كنند؛ «ناد علیا مظهر العجائب. ..، لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار و. ..».

پلیس در ورودی شهر نجف اشرف، با دقت ماشین‌ها را بازرسی و به عبارتی، تفتیش می‌كرد. حس عجیب و غریبی كه رنگ عجیب و غریب سفید خورشید نیز آن را دو چندان می‌كرد، در وجودمان به غلیان افتاده بود. در نگاه اول گمان كردم، ماه در آسمان است، اما در اصل خورشید بود، اما چرا سفید! نمی‌دانم. ناخودآگاه به غربت امیرالمومنین گریستیم. من هنوز به مدینه مشرف نشدم، اما دوستانی كه رفته بودند، می‌گفتند، این همان حالی است كه در شهر پیغمبر(ص) به سراغمان می‌آمد، در این هنگام، دیگه نوشتن برام سخت شد، كاغذ را كنار گذاشتم تا انشاءالله شب.

محل استقرارمان هتل مجهول‌الستاره «مصیف الحسن»، روبه‌روی قبرستان وادی‌السلام؛ محلی كه به دست تروریست‌ها (با توریست‌ها اشتباه نشه) منفجر شده بود، دارای ظاهری نسبتا مناسب و درخور شخصیت والای ما (برای ریا و محض اطلاع).

پس از استقرار در اتاق‌ها و غسل زیارت، اول رفتیم برای صرف شام (قضیه اول نماز، بعد از غذا) تا با دل و شكم سیر بریم زیارت. بنده خدا آشپز هتل خیلی سعی كرده بود،مناسب با مزاج ایرانی‌ها كباب طبخ كنه، اما هنر نزد ایرانیان است و بس. ناگفته نمونه كه هیچ كاری نشد نداره. بگذریم شام خوردیم و رفتیم به سمت حرم امیرالمومنین(ع). اون حس عجیب، بی‌خیال ما نمی‌شد. هتل ما مشرف به شارع حرم بود، با گام‌های آهسته و ذهنی درگیر با تاریخ اسلام، التماس دعاهای دوستان و آشنایان.

خدا وكیلی نماز در حرم امیرالمومنین(ع) به قول بچه تهرونی‌ها خیلی فاز داد، من كه در تهران، عبادتهام از دماغم هم بالاتر نمی‌رفت، احساس می‌كردم، بی‌وزن‌ترین موجود روی زمین هستم و نمازم در عرش اعلا با نماز خوبان سنجیده می‌شود. نماز كه تمام شد، رفتم پیش رفقای خلوت‌نشین. با صدای عده‌ای از جوانان مشهدی كه در حال تحویل گرفتن وسایل نظافت بودند، به خود آمدیم، ما هم برای این كه از قافله خادمان افتخاری عقب نمونیم، شتافتیم. خادم حرم امام رضا (ع) شدن، جدای از توفیقش، باید پارتی هم داشته باشی و برای ما كه تا به حال هیچ یك از موارد را نداشتیم، فرصتی بود، برگشت‌ناپذیر. سنگ‌های حول حرم را ذكرگویان و با افتخار تمام، طی میكشیدیم، خیلی‌ها به حال ما غبطه می‌خوردند و التماس دعاداشتند. قصد نظافت داخل حیاط را داشتیم كه تولیت حرم اجازه ندادند، كلی ترفند زدیم، نشد. شب از نیمه گذشته بود و ماه، زیبایی خودش را در هوای صاف نجف به رخ همگان می‌كشید.

با 27ساعت اتوبوس‌نشینی و چند ساعتی رانندگی طی! كلی خسته و خواب‌آلود برگشتیم هتل.

دوشنبه
پس از خوردن صبحانه، هتل را به قصد حرم ترك كردیم. در مسیر به قبرستان وادی‌السلام كه دارای قبرهایی با سنگ‌های برجسته و سكو‌شكل است رفتیم. روایت است كه روح مومنان پس از مرگ به این مكان آورده می‌شود، برای همین، از تقدس خاصی برای شیعیان برخوردار است. قبر دو تن از پیامبران الهی؛ حضرات هود و صالح (علیهم‌السلام) و آیت‌الله قاضی در این مكان به خاك سپرده شده است. از خیابان متصل به وادی‌السلام به سمت حرم، آرام، آرام گام برداشتیم، گنبد طلایی حرم امیرالمؤمنین (ع) با دل بازی می‌كنه، نزدیك گیت بازرسی، دوربین و موبایل را تحویل دادیم و داخل شدیم. دوباره حیرانم، خدا شاهد است، داخل شدن برای بار نخست سخت است؛ نمی‌دانم شاید برای من كه كم ظرفیت هستمف این حالت صدق می‌كند و اغراق نیست، بلكه واقعیتی است انكارناپذیر.

حیات را بالا و پایین كردم، دلم طاقت نیاورد، رفتم داخل، چشم سر كه به ضریح افتاد به سجده افتادم. خدا را شكر كه زیارت قبر بهترین در عالم پس از پیامبر اعظم (ص) را نصیب ما كرد.

در حال زیارت بودم كه صدای مهیبی من را به خود آورد. اول گمان كردم، انفجاری رخ داده، به بیرون كه آمدم، متوجه شدم صدای رعد و برق است، آسمان، بركت خودش را به زمین می‌فرستاد و بارانی زیبا و غیرمنتظره‌ای باریدن گرفت. همگی از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند، سریع به سمت ناودان طلا، كه روایت است، دعا حتما در این مكان در هنگام باران مستجاب است رفتیم، خیلی‌ها از هیجانی كه داشتند، حاجاتشون را بلند بلند می‌گفتند؛ یكی جوانش را دعا می‌كرد و دیگری مریضش را، شاید دیگر چنین لحظه‌ای پیش نیاید. كلی آدم جمع شده بود، البته از آنجا كه خانم‌ها همیشه مقدم‌ترند، اینجا هم مستثنی نبودند! آقایان بندگان خدا هم از ترسشان نمی‌توانستند بگویند، خانم‌ها بروید كنار! هرچه با كلاس كنار ایستادیم، افاقه نكرد! برای همین، با یك صدای مردانه غلیظ یاالله، خودم رو زدم به خط مقدم، خلاصه با كلی دَری وری بارمون كردن همشون كشیدن كنار.

همین طور كه باران از آسمان بر زمین می‌بارید، آب ناودان طلا هم بر سر ما می‌بارید ، كسانی كه حتی شاید یك بار هم باهاشون سلام و علیك نداشتم، به ذهنم می‌آمدن، ما كه قابل نبودیم، اما همه را دعا كردم و در رأس آن ظهور حضرت حجت (عج).

وقت نماز ظهر و عصر باران بند آمد، حیات خیس شده بود و ما هم از فرصت استفاده كرده و سریع چند تا طی پیدا كردیم و شروع به طی كشیدن حیات صحن كردیم، هر طی كه به زمین می‌خورد، به نیت یكی از دوستان بود. تولیت حرم كاری ازش ساخته نبود، با آن لهجه عربی فصیح می‌گفت، اینجا رو بكش، آنجا را بكش، ما هم با لهجه نه چندان فصیح فارسی می‌گفتیم: « الچشم الحاجی».

ساعت 2 بعدازظهر به قصد زیارت برخی اماكن مقدسه، هتل را ترك كردیم، همان اتوبوس دیروزی بود، البته به بركت لباس‌های تمیز ما خاكش كمی‌ گرفته شده بود.

مسجد سهله كه زمانی منزل ادریس پیامبر(ع) بود، نخستین مكان بازدید ما بود. حضرت ابراهیم (ع) نیز در این مسجد سكونت داشته و از این جا به جنگ عمالقه رفت. در این مسجد، سنگ سبزی است كه صورت انبیا در آن است و محل فرود آمدن حضرت خضر است. امام صادق (ع) فرمود: وقتی به كوفه وارد شدی، به مسجد سهله برو و در آنجا نماز بخوان. مسجد سهله، محل نزول امام زمان (عج) با اهل و عیالش است. اگر غصه داری به این مسجد بیا و بین نماز مغرب و عشا نماز بخوان و خدا را صدا بزن، خداوند غم و غصه را برطرف و حاجت را روا می‌دارد.

مسجد سهله را به قصد مسجد حنانه ترك كردیم. دلم گرفت، نمی‌دانم چرا؟! بوی محرم می‌آمدف دلیلش را روحانی كاروان می‌گفت: آری، این مكان، روزگاری سر مبارك فرزند حضرت زهرا (س) را در خود به امانت داشت، چه گذشت بر این مسجد، نمی‌دانم، اما مطمئنم كه معرفت مسجد حنانه، كه ستونش از دیدن تابوت امام علی (ع) كج شد، از خیلی انسان‌ها، بیشتر است. به هركس كه نگاه می‌كردم، مات مبهوت بود، انگار عصر جمعه شده، می‌خواهم از ته دل زار بزنم و گریه كنم.

یا حسین؛ نمی‌دانم در این مسجد سر مطهرت قرآن خوانده یا نه؟! اما من به یاد و نیابت از تو سوره كهف را خواندم: «ام حسبت ان اصحاب الكهف والرقیم كانو من ایاتنا عجبا. ..» .

مسجد كمیل كه مزار كمیل‌بن زیاد نخعی، از یاران با صفای امیر مؤمنان هم در آنجاست، مقصد بعدی ما بود. عرفا، كمیل را صاحب س‍‍ِر علی‌ می‌داننند. حضرت به او خبر داده بود كه به دست حجاج‌بن یوسف ثقفی، استاندار كوفه از طرف هشام‌بن عبدالملك، شهید خواهد شد. از این رو، وقتی حجاج به كوفه آمدند، به دنبال كمیل فرستاد وكمیل از كوفه فرار كرد. حجاج نیز عطای قبیله‌اش را از بیت‌المال قطع كرد و زمانی كه كمیل خبردار شد، گفت: از عمر من چیزی باقی نمانده تا سبب قطع روزی گروهی از مردم شوم، برای همین، به نزد حجاج آمد و آن خبیث دستور داد، سرش را از بدن جدا كردند.

دست فروشان كه از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را در همه جا و در اسرع وقت به معرض نمایش و فروش می‌گذاشتند، برنامه سفر ما را بهتر و دقیق‌تر از ما می‌دانستند، به گونه‌ای كه از هر جا می‌آمدیم بیرون، سریعا همچون « هوشترق» در مقابلمان ظاهر می‌شدند.

حسین بین بچه‌ها بستنی پخش می‌كرد، کلی دعاش كردیم. گفت: خداوكیلی در سفرنامه بنویس. ما هم كه بچه ساده گفتیم: الچشم. بعد معلوم شد كه بستنی‌ها را حمید خریده.

سه شنبه
در اتوبوس بساط خوردن به پاستف خانم‌ها به اندازه یكسال، آذوقه برداشتند، گویا به شعب ابی‌طالب تبعید شدند. ما هم از فرصت، كمال استفاده را می‌كردیم و با كلی منتی كه به سرشان می‌گذاشتیم، خوراكی‌ها می‌خوردیم و برای بانی بعدی صلوات می‌فرستادیم.

وارد خیابانی شدیم كه در ابتدای آن، مزار میثم تمار و انتهای آن مسجد كوفه بود. قبر میثم را زیارت و به مسجد كوفه كه حدودا نیم كیلومتر فاصله داشت رفتیم. در راه با دو تن از محافظان، رابطه دوستی برقرار كردیم و قدمزنان با مهارتی كه در زبان عربی داشتم، با ایشان درددلی كردیم كه نگو و نپرس.

در ضلع شرقی مسجد، بیت مولی متقیان و در پشت خانه، ویرانه‌های كاخ ابن زیاد قرار دارد. سمت چپ ورودی خانه دو اتاق؛ یكی برای نشستن اصحاب و دیگری برای حسنین. سمت راست دو راهرو و یك اتاق است؛ راهرو اول، منتهی به محل غسل دادن و كفن‌پوش كردن امیرالمومنین و اتاقی برای اصحاب. راهروی دیگری منتهی به چاه آب خانه و چند اتاق دیگر.

با صدای آن مرد عرب به خود آمدم كه می‌گفت: این اتاقی که نشسته‌اید، متعلق به حضرت زینب (س) و اتاق روبه‌رویی هم برای حضرت ام‌البنین بوده است، دلم هری ریخت. خودم را سریع جمع وجور کردم، عجب جایی نشستیم و خودمون هم خبر نداریم.دو رکعت نماز تهیت به جا آوردم و از خانه بیرون شدم. در راه مسجد کوفه، قبر خدیجه‌بن علی(ع)، خواهر حضرت عباس، که مقبره‌ای کوچک داشت، نیز زیارت کردم.

مسجد كوفه، مكانی است كه در آن هزار پیامبر و وصی نماز خوانده‌اند. پیامبر اسلام (ص) در شبی كه به معراج می‌رفتند، به این مكان شریف آمدند و دو ركعت نماز خواندند. امیرالمؤمنین در ایام كوتاه خلافتش در این مسجد مقدس نماز می‌خواندند و محراب شهادت و عبادت آن حضرت در این مسجد بود. نظم مسجد به خاطر تعمیرات، تا حدودی مختل شده، اعمال مسجد كوفه بسیار است، به گونه‌ای كه كاروان‌ها، یك صبح تا ظهر را در مسجدمی‌مانند. وارد صحن مسجد شدیم و در برابر محراب شهادت امیرالمومنین(ع) به ستونی كه با سنگ سفید زیبای پوشانده شده بود تكیه زدیم. ضریح شبكه‌ای شكل از جنس نقره روی محراب نصب، و نور قرمزی در داخل آن تابانده شده بود. ایرانیان با قومیت‌های گوناگون می‌آمدند و اعمال انجام می‌دادند.در گوشه‌ای از حرم مسلم‌بن عقیل، قبر مختار ثقفی، كه از توابین بود، واقع شده است و روبه‌روی حرم مسلم، مزار هانی‌بن عروه، تنها مدافع و یار حضرت در كوفه بود كه به همین جرم هم به شهادت رسید.

چهارشنبه
با اجازه نماز صبح را به خاطر تنبلی یكی از دوستان كه مسئول بیدار كردن رفقا بود، خواب ماندیم و پس از صبحانه برای زیارت وداع به حرم رفتیم. در مسیر سری هم به بازار نجف كه این روزها رونق خوبی داشت، زدیم. بازار نجف همانند بازارهای قدیمی ‌ایران، به صورت حجره‌ای اداره می‌شد؛ بدین شكل كه در حجره‌ها فرش پهن بود و مشتری كفش را درمی‌آورد و داخل می‌شد.

حاج شریفی و روحانی كاروان می‌خواستند، بروند نزد آیت‌الله سیستانی. من نیز همراه ایشان شدم. ابتدای كوچه‌‌ای كه منزل ایشان در آن واقع شده بود، چند محافظ ایستاده بود و بنا بر اصل آشنایی، افراد را به كوچه راه می‌داد. ما كه رسیدیم پرسید ایرانی هستید؟ گفتیم: بله. بنده خدا، انگار كه تروریست دیده، گفت: «رو رو». به من كه خیلی برخورد.

رفتم به سمت حرم، نزدیك ظهر بود. وقت خداحافظی، وداع با آنچه سال‌ها آرزوی دیدارش را داشتیم، به راستی فلسفه وداع همین است؟ هر كاری می‌كرم دلم نمی‌آمد، از حرم بیرون بیام. مفاتیح‌الجنان را زیرورو كردم، برای بقال سركوچه‌ای هم نماز حاجت خواندم، گویا نماز آخر است. نماز ظهر را با جماعت اقامه كردیم و با دلی سرگردان به سمت هتل برگشتم. سرگردانی دل از این جهت كه ذوق دیدار نینوا و غم وداع با صاحب خود را باید متحمل شود.

حالا دیگه راهی كربلا شدیم. در 5 كیلومتری كربلا، قبر عون‌بن عبدالله‌بن جعفر (پسر زینب (س)) را كه در روز عاشورا توسط مركبش پس از شهادت به این نقطه منتقل شده بود، زیارت كردیم.

پس از آن، قبر حربن یزید ریاحی را زیارت كردیم؛ همان سردار لشكر ابن زیاد كه پس از اطلاع از اصل موضوع رویارویی یزیدیان و سپاه اسلام، به جمع یاران ابی‌عبدالله(ع) پیوست و نخستین شهید كربلا نام گرفت و پیكرش را قبیله بنی‌اسد به منطقه بنی اسد انتقال دادند.

منزل بعدی كربلاست؛ این بار با جرأت بیشتری می‌توان گفت:«بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی كربلا». در حال خواندن زیارت عاشورا بودیم كه به یكباره چشمان گنه‌كارمان به گنبد حضرت عباس(ع) روشن شد، خود بخوانید، حدیث مفصل از این مجمل. دل تو دلم نبود، نفهمیدم كی زیارت عاشورا را تمام كردم. اتوبوس در فاصله تقریبا یك كیلومتری حرم در پاركینگی مسافران را پیاده كرد و ما این مسیر را پیاده و بدون هیچ اسكورتی پیمودیم.

نزدیك غروب آفتاب در هتل «البلاد الامین» مستقر شدیم. اتاق را كه تحویل گرفتیم، رفتیم به سمت حرمین. به كنار چراغ برق مقابل حرم حضرت عباس كه رسیدیم، توان از زانوهایمان گرفته شد، رفقا زار می‌زدند، نمی‌دانم گریه آنان از برای مصیبت اهل‌بیت است یا از سر شوق؟! هر چه باشد فرقی نمی‌كند، ارزش اشك برای ابی‌عبدالله را تنها خدا می‌داند و بس.

وارد بین‌الحرمین شدیم. اینجا هم جزو سرزمین طوبی است، انگار زمین اینجا، از كره خاكی نیست، همه ‌زیبایی‌ها و صفات عالیه در این مكان در وجود انسان متبلوراست، یاد رفقای هیئتی افتادم كه هر وقت دلشان یاد كربلا می‌كرد، سری هم به بین‌الحرمین می‌زدند:

یه خیابان بهشتی اسمش بین‌الحرمینه                   
هر كجاش كه پا بذاری جا قدم‌های حسینه

دوتا گنبد طلایی رفته تا به عرش اعلی                     
یه طرف حریم سردار یه طرف امیر لشكر

چه اشكالی داره؟ به گفته خود اهل‌بیت: «ذكرنا حرمنا». خیلی از عشاق دلشان با همین آرزوها خوشه. به سمت راست كه بنگری، گنبد زیبای حسین(ع) و سمت چپ، گنبد طلایی عباس(ع). پرچم قرمز رنگ برافراشته روی گنبد، كه با وزش باد زیبایی خاصی به خود می‌گیره، دل رو با خود همراه می‌كنه تا ظهر عاشورا، و به یاد همه میاره كه علمدار سپاه حسین (ع) حتی با جدا شدن دست از تن، پرچم را از خود جدا نكرد. در وصف فضایل عباس، همین بس كه امیرالمؤمنین، علی(ع)، او را ابوفاضل خواند.

چه زیبا صفتی است «باب الحوایج»، زیرا همه شیفتگان خاندان امامت ولایت، چشم امیدشان به عباس است؛ عباس تنها برای مسلمانان و شیعیان نیست، بلكه در تهران خودمان بسیاری از اقلیت‌های دینی در روز تاسوعا برای حضرت، عزاداری می‌كنند و فراتر از اینها، عباس، چشم امید ابی‌عبدالله هم بود و درتأیید این حرف، همین بس كه حضرت در هنگام شهادت برادرش فرمودند: «الان اِن كَسر ظهری».

نمای بین‌الحرمین به سبب ایجاد سایبان تا حدودی نسبت به گذشته، تغییر كرده، نماز مغرب و عشا را در بین‌الحرمین خواندیم. مقابل درب حرم ابی‌عبدالله، ایرانیان، بساط چای به پا كردند و چای صلواتی توزیع می‌كنند، گروه‌های متعدد با قومیت‌های گوناگون، از ایران و عراق با فاصله، فرشی پهن كرده بودند و عزادری می‌كردند.

پنجشنبه
در بین‌الحرمین، پس از نماز صبح، حامد زیارت عاشورا خواند. شاید این زیارت عاشورا صبح پنجشنبه در این مكان، مزد دو ماه عزاداریمان باشد. پس از صبحانه و استراحتی كوتاه، به كنار شریعه فرات رفتیم؛ همان رودی كه از شب هفتم آبش بر اهل حرم بسته شد و از این رو تا ابد شرمنده كودكان حسیـن (ع) خواهد ماند.

امشب شب زیارتی ابی‌عبدلله (ع) و آرزوی هر شیعه‌ای‌ است كه در این شب، به زیارت آن حضرت مشرف شود. با دوستان برای ساعت 10 در حرم حضرت عباس قرار گذاشتیم، من كمی‌ دیرتر رسیدم و رفقا در حجره‌‌ای، زیارت‌نامه حضرت عباس (ع) را شروع كرده بودند. برخی از هم‌كاروانی‌های ما هم آمده بودند.

موقع رفتن به حرم امام حسین (ع)، كنار درب خروجی ایستادم. تا خواستم حاجت‌ها را بیان كنم، زنی عرب زبان با حالت عصبی و اشاره با دست به طرف گنبد، شروع كرد به حرف زدن. من كه فقط كلمه ابوفاضل آن را متوجه می‌شدم. شنیده بودم كه زنان اینجا، این‌گونه با عباس (ع) حرف‌ می‌زنند، اما «شنیدن كی بُود مانند دیدن؟». من كه كم آوردم از حرم زدم بیرون. رفقا زودتر رفته بودند. در بین‌الحرمین، گام‌ها را آهسته برمی‌داشتم، به كنار ایستگاه صلواتی مقابل حرم كه رسیدم، دیدم بچه‌ها قبلا سنگر را فتح كردند و چای را دو تا، دو تا می‌رفتند بالا. حاج حسن به متصدی چای گفت: داداش شامُ بیار دیرمون شد.كلی خندیدیم، حامد گفت: الان می‌ریم حرم گریه‌تون رو درارم.

جمعه
از خواب که بیدار شدیم، رفتیم فرات برای غسل زیارت، هوا خیلی گرمه و خیس عرق شدیم. غسل که کردیم، در راه حرم حسن گفت: بریم مقام علی‌اکبر(ع)، جلو افتاد، ما هم به دنبال او. انتهای کوچه‌ای باریک، اتاقی به مساحت 6 متر. تا رسیدیم، ناخودآگاه، دل‌ها شکست و هر کدام از ما، مداح شده بود و فرازی از مقتل را می‌خواند. اینجا به عبارتی، قتلگاه ابی‌عبدالله (ع) است. می‌خواستیم از خیابان اصلی برگردیم، اما یکی از رفقا گفت كه از کوچه‌ها بریم، شاید زودتر برسیم. حاج‌حسن جلو افتاد، برای خودش می‌خوند و می‌رفت، سر کوچه‌ كه رسیدیم، دیدم میخکوب شد و بچه‌ها را صدا زد. کوچه‌ای باریک‌تر، بچه‌ای فقیر کنار گهواره‌ای خالی از نوزاد، نه یک گهواره، بلکه چند گهواره دیگر، تا ما را دید، گهواره‌های خالی از طفل را تکان داد، آری آنجا قتلگاه سرباز شش‌ماهه حسین است؛ آن که تا ندای غریبانه « هل من ناصر ینصرنی» بابا را شنید، با ناله‌هایش لبیک گفت. پسر بچه عرب، گهواره‌ها را تکان می‌داد و دل ما را پرپر می‌کرد. شاید اصلا نمی‌دانست، سرگذشت علی‌اصغر(ع) چه بوده است.

ساعت 5/3 رسیدیم هتل. مسئولان دیگر صداشون درآمده بود و ده نفری آمده بودند، سالن غذا خوری. آقا این چه وضعشه؟ چرا این قدر دیر می‌آیید؟ گفتیم تا کار به دادگاه لاهه نکشیده حلش کنیم، با بدبختی و هزار مخلصم و چاکرم، آرومشون کردیم.

به خاطر یکی از خادمان حرم، تربت اعلا به دستمان رسید، به هفت قسمت بخش کردیم و هركس به نیتی خاك این قطعه از بهشت را با خود به سوغات می‌برد. ساعت 10 شب در حیاط حرم ابی‌عبدالله (ع) سینه‌زنی راه انداختیم و تا نیمه شب طول كشید. كم‌كم درب حرم را می‌بستند و می‌خواستم ادامه سفرنامه را تا زمانی كه از حیاط بیرونمان نكردند بنویسم، اما از بیرون كردن خبری نبود. تقریبا درب‌های حیاط را بستند. به اندازه انگشتان دست، آدم باقی نمانده بود. تا اذان صبح به‌ همراه حامد و یكی از بچه‌های مشهد مقدس كه خادم امام رضا (ع) هم بود، در حرم ماندیم.

شنبه
نزدیكای ظهر رفتیم تل زینبه، دقیقا پشت حرم ابی‌عبدالله (ع)، واقعا سخته كه از روی تل، فضای اطرافت را نگاه كنی، چه رسد كه در روز عاشوار شهادت یك‌یك عزیزانت را از این مكان نظاره‌گر باشی. آری چه بر دل زینب آمد، سِری است میان او و خدایش.

پشت تل زینبیه، خیمه‌گاه واقع شده است؛ بنایی مسجد مانند كه در حال تعمیر و بازسازی بود. در راه از بازار كوچكی برای خرید مهر و تسبیح سوغات عبور كردیم، كم‌كم بوی جدایی مشامم را آزار می‌دهد، گشتی در كوچه خیابان‌های حرمین زدیم و به دنبال گمشده‌ای، نمی‌دانم چه چیز را گم كرده‌ام؟!

پس از شام برگشتیم حرمین، شب آخر است تا صبح می‌مانیم، زیارت عاشورای دست‌جمعی خواندیم و هر كس به سویی رفت، شاید آنان نیز به دنبال گمشده خود باشند، تا صبح برای پیدا كردنش بیشتر وقت ندارند. ساعت 12شب، دور هم جمع شدیم و هر كس حرف دلش را تا آنجا كه امكان داشت گفت. صدای «لا اله الا الله» جمعی كه لهجه ایرانی داشتند، نظر ما را به خود جلب كرد، دویدیم به سمت تابوت، آن میت پدر دو شهید از سادات بزرگوار كاشان بود كه پس از زیارت ابی‌عبدالله، یك یا حسین می‌گوید و سر بر زانوی اربابش می‌گذارد. واقعا چكار باید كرد تا ره صدساله یك شبه طی شود. كلی ایرانی جمع شد و گویی غوغایی به پا شد، سریع تابوت را خارج كردند و با كمك پلیس كربلا با اسكورت به مرز مهران منتقل شد. جز هم ‌كاروانی‌های ما بقیه رفتند، درب‌های حیات باز بود، اما درب‌های صحن را بسته بودند.

آقا و خانم جوانی به همراه سر شیفت به سمت درب بسته آمدند. درب را برای آن دو باز كردند و ما هم دویدیم، اما راه ندادند. خادم گفت: این دو، شب اول ازدواجشان است، چه صفایی می‌كردند شب اول زندگی مشترك. تك‌وتنها شش گوشه ابی‌عبدالله را با تمام وجود لمس می‌كنند. هر چی به خادم گفتیم، آقا فرض كن ما هم عروس، داماد هستیم، دو به دو بریم داخل، گفت: لا... آنان كه بیرون آمدند، پشت درب بسته نشستیم و تا ساعت‌ها سینه زدیم.

یكشنبه
اذان صبح را كه مؤذن گفت، زنگ جدایی را به صدا در آورد، رفتم داخل و زیر رواق نماز خواندم. فرصت آخر است نمی‌دانستم چه بگویم و چه بخواهم. یا حسین! وداع با تو برای ما سخت است. خدا می‌داند چه بر زینب (س) گذشت، به وقت وداع با تو. از حرم زدم بیرون، دیگه در بین‌الحرمین، قدم زدن برام سخته، با هر قدم، یه نیم نگاهی به پشت سر، خاطرات سفر از روز اول در ذهنم تداعی می‌شه، اما چه میشه كرد؟ وقت خدا حافظی است؛ خداحافظ ای میدان مشك، خداحافظ ای آه و اشك، خداحافظ ای كفن العباس، خداحافظ ای بین‌الحرمین، خداحافظ ای تل زینبه، خداحافظ ای حسین، خداحافظ ای عباس... .

به هتل كه رسیدن رفقا، ساك من را نیز به لابی آورده بودند، سوار بر چرخ كردیم و به سمت پاركینگ راه افتادیم. فاصله تقریبا یك كیلومتری می‌شد. بدون اسكورت و خارج از منطقه حفاظت شده اطراف حرم، یك كامیون می‌خواست كه فقط بار این خانم‌ها را جمع كنه، پای اتوبوس هم از خرید دست برنمی‌داشتند.

به مرز مهران رسیدیم، مامور مرزبانی عراق، كلی گیرهای بنی‌اسرائیلی می‌داد، از خط مرزی كه رد شدیم، پا به خاك ایران گذاشتیم، خاك وطن را بوسیدیم. نكته جالب هنگام مهر ورود زدن، مساعدت و مهربانی بیش از حد مرزبانان عزیز بود كه اصلا ساك‌هایمان را از گیت هم رد نكردند؛ یعنی اگه كسی می‌خواست می‌توانست، هر چه دل تنگش می‌خواهد وارد كشور كند.

به هر حال، این سفر با همه خوبی‌ها و خاطراتش، این گونه به پایان رسید؛ سختی‌هایش هم زیباست؛ «ما رایت الا جمیلا» واقعا سفر كربلا، تجربه خواب در بیداری است و در یك كلام:


اوقات خوش آن بود كه با یار به سر شد
باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 مرداد 1396 06:40 ب.ظ
I have been browsing online more than 3 hours today, yet I never found any interesting article like yours.
It's pretty worth enough for me. In my opinion, if all website
owners and bloggers made good content as you did, the internet will be a lot more useful than ever before.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 10:56 ق.ظ
You actually make it seem so easy with your presentation but I find this matter
to be really something which I think I would never understand.
It seems too complex and extremely broad for
me. I'm looking forward for your next post, I'll try to get the hang of it!
جمعه 6 مرداد 1396 08:40 ب.ظ
I am no longer sure where you are getting your information, however good topic.
I needs to spend some time learning more or working out more.
Thanks for wonderful info I used to be looking for this information for my mission.
جمعه 6 مرداد 1396 03:45 ب.ظ
Superb post however , I was wondering if you could write a litte more
on this subject? I'd be very grateful if you could
elaborate a little bit further. Many thanks!
دوشنبه 19 تیر 1396 09:37 ق.ظ
Thanks designed for sharing such a fastidious thought,
paragraph is nice, thats why i have read it entirely
سه شنبه 13 تیر 1396 07:04 ب.ظ
Great goods from you, man. I've understand your stuff
previous to and you are just too wonderful. I actually like what you have acquired here, certainly like what
you're stating and the way in which you say it. You make it enjoyable and you still take care of to keep it smart.
I can not wait to read far more from you. This is actually a great site.
شنبه 10 تیر 1396 02:45 ق.ظ
Hello, its good piece of writing concerning media print,
we all be familiar with media is a great source of facts.
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 04:34 ب.ظ
You have made some decent points there. I checked on the net to learn more about the issue and found most people will go along with your views on this website.
دوشنبه 28 فروردین 1396 01:27 ق.ظ
What's Taking place i'm new to this, I stumbled upon this
I've found It positively helpful and it has aided me out loads.
I'm hoping to give a contribution & aid different customers like its helped me.
Good job.
جمعه 25 فروردین 1396 12:22 ب.ظ
Hey there! I just would like to give you a huge thumbs up for your excellent info you have
right here on this post. I am coming back to your site for more soon.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 12:30 ق.ظ
Hello! I know this is kinda off topic but I was wondering which blog platform
are you using for this site? I'm getting sick and tired
of Wordpress because I've had issues with hackers and
I'm looking at alternatives for another platform.
I would be great if you could point me in the direction of a good platform.
سه شنبه 28 شهریور 1385 11:09 ق.ظ
با سلام
لینك باكس نور محلی برای نشر وبلاگهای دینی و فرهنگی و گامی در جهت توسعه ی وبلاگنویسی دینی است.پس شما هم كه این راه را انتخاب كرده اید به ما بپیوندید و با قراردادن لینك خود در آن وبلاگ خود را به دیگران نیز معرفی كنید و در مقابل با قراردادن لینك باكس در وبلاگتان در توسعه و نشر دیگر پایگاهها سهیم شوید.
با تشكر
مدیر لینك باكس نور
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


اشعار آئینی شاعران اهل بیت عصمت و طهارت
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : محمدعلی صنیعی
نویسندگان
نظرسنجی
این وبلاگ راچطور ارزیابی می نمائید؟








آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :