تبلیغات
اشعار آئینی شاعران اهل بیت عصمت و طهارت
 
دوشنبه 10 مهر 1385 :: نویسنده : محمدعلی صنیعی
نوشتن وبلاگ با برنامه Windows Live Writer

Microsoft جدیدا برنامه‌ای رو به نام Windows Live Writer منتشر کرده که با استفاده از اون می‌شه داخل کامپیوتر مطالب رو نوشت و عکس‌ها رو اضافه، کوچیک بزرگ و مرتب کرد و با یک دکمه مطلب و عکس‌ها رو به وبلاگ انتقال داد و منتشرشون کرد.

نکته خیلی جالب این برنامه اینه که با گرفتن آدرس وبلاگ و یوزرنیم/پسورد خودش قالب وبلاگ رو تشخصیص می‌ده و محیط برنامه رو شبیه به قالب وبلاگ در میاره به طوری که انگار عینا داخل خود وبلاگ داریم می‌نویسیم. این کار کمک می‌کنه موقع نوشتن مطلب دقیقا ببینیم مطلب در نهایت به چه صورتی در وبلاگ قرار می‌گیره.

قرار دادن عکس رو وبلاگقرار دادن عکس توی مطالب با این برنامه خیلی ساده شده. به راحتی با زدن دکمه «Insert Picture» و انتخاب عکس، اون عکس به مطلب اضافه می‌شه اون وقت همون‌جا می‌تونیم سایزش رو کوچیک بزرگ کنیم و بهش افکت بدیم و در صورت نیاز اسم وبلاگ رو برای جلو گیری از استفاده غیر مجاز بهش اضافه کنیم. محیط شبیه به قالب وبلاگ کمک می‌کنه که دقیقا متوجه بشیم که اندازه عکس قالب رو به هم می‌ریزه یا نه. این برنامه می‌تونه عکس‌های کوچیک شده رو به عکس با سایز واقعی لینک کنه.

برای اینکه این برنامه عکس‌ها رو خودش اتوماتیک آپلود کنه می‌شه موقع معرفی وبلاگ مشخصات FTP سایتی رو بهش داد یا در صورتی که سیستم وبلاگ خودش می‌تونه عکس‌ها رو آپلود کنه (مثل Movable Type) از اون شیوه استفاده کرد.

معرفی وبلاگ به این برنامه خیلی ساده‌اس. با گرفتن آدرس و یوزرنیم/پسورد خودش سیستم و بخش ورود به وبلاگ رو تشخیص می‌ده.

این برنامه از سیستم‌های:

  • Windows Live Spaces
  • Word Press
  • TypePad
  • Blogger
  • Movable Type

...و چند سیستم دیگه پشتیبانی می‌کنه. امیدوارم خدمات دهندگان ایرانی هم با پشتیانی از سیستم‌هایی که این برنامه میشناسه امکان استفاده از سیستم خودشون رو برای مردم فراهم کنند.

برنامه Windows Live Writer رو می‌تونید از اینجا داونلود کنید. حجم 4.5 مگابایت

نقل از http://weblog.mojde.com/





نوع مطلب : دانلود، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 2 مهر 1385 :: نویسنده : محمدعلی صنیعی
                  atshan.myblog.ir



نوع مطلب : نمایشگاه عکس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 31 شهریور 1385 :: نویسنده : محمدعلی صنیعی
برای آگاهی از اوقات شرعی کلمه 

azan

برای شماره ۲۰۰۰۰۰۰بصورت اس ام اس بفرستید البته فقط فعلا؛ برای تهران است  





نوع مطلب : اوقات شرعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




آمریکا هیچ مخالفتی با استفاده صلح آمیز ایران از انرژی هسته ای ندارد. ما در پی یافتن راه حلی دیپلماتیک برای این بحران هستیم و در عین حال ما رو به سوی آینده ای می کنیم که شما بتوانید در آزادی زندگی کنید؛ و آمریکا و ایران دوستانی خوب و طرف هایی صمیمی در مسیر آرمان صلح باشند

۲۹ شهریور ۱۳۸۵ - قبل از ظهر ۱۱:۳۷تعداد بازدید: 14415كد خبر: ۴۸۵۹۳

جرج بوش در سخنرانی خود در مجمع عمومی سازمان ملل متحد از جمله خطاب به مردم ایران گفت: «ایالات متحده به شما احترام می گذارد، ما به ایران احترام می گذاریم. ما تجلیل می کنیم تاریخ تمدن قدیمی شما را، فرهنگ پویای شما را و کمک های شما را به تمدن جهانی. شما درخور این هستید که فرصتی داشته باشید تا آینده خود را تعیین کنید. اقتصادی داشته باشید که بتوانید در آنجا امکانات و نیروهای بالقوه خود را به مرحله اجرا در بیاورید....آمریکا هیچ مخالفتی با استفاده صلح آمیز ایران از انرژی هسته ای ندارد. ما در پی یافتن راه حلی دیپلماتیک برای این بحران هستیم و در عین حال ما رو به سوی آینده ای می کنیم که شما بتوانید در آزادی زندگی کنید؛ و آمریکا و ایران دوستانی خوب و طرف هایی صمیمی در مسیر آرمان صلح باشند.»

به گزارش رادیو فردا بوش ضمن تکرار ادعاهای خود در دفاع از جنایات اسرائیل وعلیه جمهوری اسلامی و حزب الله لبنان گفت:ما اندکی از سالگرد حملات تروریستی یازدهم سپتامبر گذشته ایم، در زمانی که تروریست ها نزدیک به سه هزار نفر از مردم بی گناه را در آمریکا به قتل رساندند. نوعی دیگر از افراط گرایان جنگی را به مانند همان القاعده در لبنان آغاز کردند. اینک صحنه بین الملل صحنه ای است بین افراط گرایانی که از خشونت برای پیشبرد اهدافشان استفاده می کنند و افراد معتدلی که معتقد به راه های صلح آمیز هستند. این چالش بزرگ زمان ما است و من امروز می خواهم درباره دنیای پرامیدتری صحبت کنم که در ورای ترور قرار دارد. دنیایی که زنان و مردان آزاد هستند تا سرنوشت خود را تعیین کنند و صداهای اعتدال قدرت را تعیین می کند، جایی که نیروهای افراطی توسط اکثریت مسالمت جو به حاشیه رانده شده اند. این دنیایی است که ما می توانیم به دست بیاوریم، اگر با هم همکاری کنیم.

اصول چنین نظامی در اولین جمله منشور حقوق بشر سازمان ملل یافت می شود. این سند اعلام می کند که تمام بنی بشر حق مساوی دارند، برای بهره مندی از صلح. نویسنده این منشور یک دیپلمات لبنانی بود و او بود که رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد. در 60 سال گذشته که منشور حقوق بشر سازمان ملل تصویب شد، ما دیدیدم که چقدر جنگ های زیادی روی داد، ولی اینک با گذشت 60 سال اروپا در صلح به سر می برد و آسیا هم شاهد معجزه ای بود که بسیاری از مردم را از فقر نجات داد. آنچه که در منشور حقوق بشر سازمان ملل آمد، همان زمان همان قدر حقانیت داشت که اکنون دارد. در زمانی که می بینیم آزادی در همه جا شکوفا می شود.

آزادی در خاورمیانه اینک ریشه دوانده است. تغییراتی که هم اینک در خاورمیانه انجام شده شگفت انگیز هستند. پنج سال پیش افغانستان توسط گروه طالبان اداره می شد. اینک کرسی افغانستان توسط دولت آزاد افغانستان اداره می شود. پنج سال کرسی عراق توسط شخصی اداره می شد که به همسایگانش حمله می کرد و مرتکب قتل های زیادی شده بود و هدف قطعنامه های زیادی در شورای امنیت قرار گرفته بود اما اینک کرسی عراق در نشست عمومی سازمان ملل توسط دولتی پر شده که رئیس جمهوری آن پرزیدنت طالبانی است. با این تغییرات بیش از 15 میلیون نفر صدایی یافته اند برای بازگو کردن دیدگاه هایشان.

برخی تغییرات دیگر تدریجی تر هستند، ولی واقعی. از جمله در الجزایر که انتخاباتی را برگزار کرده و در آنجا ارتش همچنان بی طرف مانده. امارات متحده عربی اعلام کرده در شورای ملی هم نیمی از کرسی ها توسط شوراها برگزیده می شود. در کویت انتخابات برگزار شد و زنان برای نخستین بار حق رای دادن داشتند. شهروندان عربستان هم توانستند در انتخابات شرکت کنند، در بحرین هم همچنین. دولت های خاورمیانه نشان می دهند حاضر هستند تن به اصلاحات بدهند. هر ملتی که تن به آزادی بدهد، با آهنگ متفاوتی گام برمی دارد و دموکراسی هایی که آنها ایجاد کنند البته بازتاب دهنده سنت ها و فرهنگ های متفاوتی خواهد بود. اما سرنوشت همه یکسان خواهد بود. سرنوشتی مملو از صلح که آنها همراه با همه جهانیان زندگی خواهند کرد.

تحولاتی هم در خاورمیانه بر اساس پیش فرض های اشتباه صورت گرفته. خاورمیانه اینک دچار بی ثباتی شده و قبلا ثبات داشت. ثباتی که ما قبلا در خاورمیانه می دیدیم، تنها یک سراب بود و ثباتی بود که باعث شد یک نسلی دچار آسیب دیدگی شود. آن ثباتی بود که باعث شد یک گروه بزرگی از افراط گرایان و تندروها در خاورمیانه پا بگیرند. شما تصور کنید در جایی زندگی کنید که 21 سالتان است و هنگامی که همتایان شما در کشورهای دیگر می توانند آزادانه در انتخابات شرکت کنند، اما شما به علت نبود دموکراسی نمی توانید سیاست های دولت خود را تغییر دهید. شما جوانان خاورمیانه وقتی می بینید همتایانتان در دیگر نقاط جهان آموزش می بینند که بتوانند مشارکت کنند در پیشبرد امور جهانی، اما به خاطر نبود آزادی اینک مجبور هستید شاهد خشونت ها و ترور های زیادی باشید. اینک شما صداهایی می شنوید از افراط گرایان که به شما وعده می دهند می توانید از این مصبیت خارج شوید، اما این وعده های پوشالی هستند.

برای بسیاری در خاورمیانه این گزینه ای است که در برابرشان قرار دارد؛ رویکرد به دموکراسی یا رویکرد به افراطی گرایان. اینک دنیا باید به آنهایی کمک کند که گزینه بهتری را به مردم ارائه می دهند. وقتی مردم آینده بهتری داشته باشند، کمتر احتمال دارد به عنوان بمگذار انتحاری خود و دیگران را منفجر کنند. اینک ما احتیاج به کسانی داریم که غرور و افتخار ملی را در پیشبرد و تعالی زندگی شهروندانشان ببینند. بنابراین ما باید از رهبران معتدل در خاورمیانه حمایت کنیم و به آنها بگوییم آنچه که برای فرزندانشان می خواهند، همان است که ما نیز برای فرزندانمان می خواهیم. ما باید ثبات را در خاورمیانه به دست بیاوریم از طریق ایجاد یک خاورمیانه منصف و آزاد. جایی که افراط گرایان به حاشیه رانده شدند.

من می خواهم مستقیما با مردم خاورمیانه صحبت کنم؛ افراطی گرایان در بین شما اینک دچار تبلیغاتی شدند که می گویند غرب می خواهد علیه اسلام فعالیت کند. این تبلیغات اشتباه است. این تبلیغات هستند که توجیه کننده اقدامات تروریستی آنها می شود. ما به اسلام احترام می گذاریم، اما با آنهایی مبارزه می کنیم که اسلام را در جهت تخریب منحرف می کنند. ما می خواهیم به طرف جامعه ای حرکت کنیم که مردم تمام مذاهب را مورد احترام قرار می دهد.

به مردم عراق؛ دوازده میلیون نفر از شما در انتخابات شرکت کردید. دنیا دید که شما چگونه انگشت های مهرزده خود را جلوی دوربین های جهانی گرفتید. دنیا تجلیل می کند از عزم شما برای پیشبرد آزادی و ایستادگی شما برای جریاناتی که خواهان خشونت های قومی هستند. ولی ما شما را تنها نخواهیم گذاشت در مبارزه برای به دست آوردن یک کشور آزاد. آمریکا و همکارانش در ائتلاف در کنار دولت دموکراتیک شما خواهد ایستاد. ما کمک خواهیم کرد شما بتوانید کمک های بین المللی را جلب کنید برای اشغال بیشتر. کمک خواهیم کرد شما از طریق سازمان ملل و با فعالیت دیگر بین المللی آموزش ببینید تا بتوانید با دشمنان آزادی مبارزه کنید. ما اجازه نخواهیم داد آینده کشور شما در گروی فعالیت های تروریستی باشد. رهبران شما باید در برابر چالشی که در برابرش قرار دارید برخیزند و به طرف صلح و دموکراسی حرکت کنید و ما کمک می کنیم شما در این راه موفق شوید تا بتوانید کانونی باشید برای امید دیگر ملت های مسلمان خاورمیانه.

مردم افغانستان! ما حکومت طالبان را سرنگون کردیم، حکومتی که برای شما جز فقر و ویرانی و تروریسم به ارمغان نیاورد. از پنج سال پیش ما دیدیم که شما چگونه رهبران خودتان را آزادانه انتخاب کردید. شما می توانید از این دستاوردها مغرور باشید. ما تجلیل می کنیم از عزم شما برای به دست آوردن آزادی و ما در کنار شما ایستاده ایم تا بتوانید آزادی خود را همچنان کسب کنید و پیش ببرید. اینک کشورهای زیادی در ائتلاف ناتو در کنار شما ایستاده اند تا مقابل تروریست ها و افراطی گرایانی بایستند که می خواهند ثبات را از عراق بربایند. ما افغانستانی ایجاد خواهیم کرد که در آن هرگز افراطی گرایان نتوانند به شما ظلم کنند و پناهگاهی باشد برای تروریست ها.

مردم لبنان؛ سال گذشته شما الهام بخش بسیاری از مردم دنیا بودید، وقتی علیه تسلط سوریه در لبنان به خیابان ها ریختید و دموکراسی را در کشور خود برقرار کردید. از آن زمان تاکنون شما در برابر آزمون دیگری قرار گرفتید که ناشی از حمله غافلگیرانه حزب الله به اسرائیل بود. بسیاری از شما در جریان یک تبادل آتش قرار گرفتید و همه شما زجر کشیدید و دنیا دارد به همه شما کمک می کند برای بازسازی کشورتان و کمک می کند که شما چطور برخورد کنید با یک گروه مسلح تروریستی که مانند یک دولت در دولت دارد اقدام می کند. شورای امنیت سازمان ملل قطعنامه ای را همینک تصویب کرده که در آن هدفش این قرارداده شده که دولت لبنان بتواند تسلط خودش را در لبنان برقرار کند. برای سالها لبنان یک الگوی دموکراسی بود، یک الگوی پیشرفت و دموکراسی در خاورمیانه بود و اینچنین هم خواهد شد.

جرج بوش خطاب به مردم ایران ادعا کرد:

ایالات متحده به شما احترام می گذارد، ما به ایران احترام می گذاریم. ما تجلیل می کنیم تاریخ تمدن قدیمی شما را، فرهنگ پویای شما را و کمک های شما را به تمدن جهانی. شما درخور این هستید که فرصتی داشته باشید تا آینده خود را تعیین کنید. اقتصادی داشته باشید که بتوانید در آنجا امکانات و نیروهای بالقوه خود را به مرحله اجرا در بیاورید. نیروهایی هستند که می خواهند آزادی را از شما دریغ کنند و می خواهند از منابع کشور شما، از بیت المال شما برای کمک به تروریست ها و پیشبرد برنامه های هسته ای خودشان و تولید سلاح های هسته ای استفاده کنند. شورای امنیت قطعنامه ای را تصویب کرده که از رژیم ایران خواسته است به تعهدات بین المللی خود گردن بگذارد. حکومت ایران باید فعالیت های نظامی هسته ای خود را کنار بگذارد. بر خلاف آنچه که رژیم ایران به شما می گوید، آمریکا هیچ مخالفتی با استفاده صلح آمیز ایران از انرژی هسته ای ندارد. ما در پی یافتن راه حلی دیپلماتیک برای این بحران هستیم و در عین حال ما رو به سوی آینده ای می کنیم که شما بتوانید در آزادی زندگی کنید. روزی که ایران و آمریکا بتوانند در جهت پیشبرد آزادی با همدیگر همکاری کنند.

مردم سوریه؛ شما هم کشوری هستید که میراث تاریخی پرافتخاری دارید، اما اینک کشور شما به گذرگاه تروریست تبدیل شده است. سازمان حماس و حزب الله می کوشند منطقه را دچار بی ثباتی کنند و دولت شما، سوریه شما را به ابزاری در دست جمهوری اسلامی قرار داده است. این امر انزوای شما در صحنه بین المللی افزایش داده است. دولت شما باید راه بهتری را برای زندگی صلح آمیز شما با همسایگانش ایجاد کند و آینده بهتری را برای زندگی مسالمت آمیز شما با کشورهای دیگر.

من می خواهم منطقه ای داشته باشیم که دو کشور اسرائیل و فلسطینی در آنجا وجود داشته باشند. فلسطینی که به طور مسالمت آمیز با جمعیت یهودی اسرائیل زندگی کند. این ایده ای است که در نقشه راه وجود داشت و این هدف دولت من بوده است. مردم فلسطینی دهه ها دچار تحقیر شده اند. شهروندان اسرائیل هدف اقدامات تروریستی زیادی قرار گرفته اند از هنگامی که کشورشان تشکیل شد. بسیاری از مردم شجاع و متعهد، تعهد خودشان را به صلح اعلام کردند، اما نیروهای افراطی می خواهند نگذارند این صداهای معتدل غالب شوند. همینک این منازعه در مناطق خودگردان فلسطینی ادامه دارد. مردم فلسطینی اخیرا در یک انتخابات آزاد شرکت کردند و دولت حماس توانست با شعار مبارزه با فساد و کمک به بهبود زندگی فلسطینی ها بر سر کار بیاید. دنیا اینک نشسته است تا ببیند آیا حماس واقعا به وعده های خود عمل خواهد کرد یا می خواهد یک برنامه افراطی را در پی بگیرد. دنیا به دولت حماس پیام روشنی می فرستد؛ تروریسم را کنار بگذارید، حق موجودیت اسرائیل را به رسمیت بشناسید و به تعهداتی که قبلا اعلام شده بود پایبند شوید. محمود عباس گفته است که متعهد است به صلح، متعهد است به تلاش برای ایجاد کشوری مستقل در فلسطین.

آزادی به خودی خود نمی تواند تحمیل شود، آزادی باید انتخاب شود. از بیروت تا بغداد مردم می خواهند آزادی را انتخاب کنند. کسانی که اینک در مجمع عمومی سازمان ملل جمع شده اند نیز باید گزینه خود را انتخاب کنند. آیا ما از نیروهای معتدل و اصلاح طلب در خاورمیانه حمایت خواهیم کرد یا تسلیم تروریست ها خواهیم شد و آینده را به افراطی گرایان خواهیم سپرد. آمریکا گزینه خود را انتخاب کرده است. ما در کنار نیروهای معتدل و اصلاح طلب می ایستیم.





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 شهریور 1385 :: نویسنده : محمدعلی صنیعی
در بهشت زمین

گزارش سفر به كربلا

۷ شهریور ۱۳۸۵ - بعد از ظهر ۱۵:۱۱تعداد بازدید: 5195كد خبر: ۴۶۷۶۶

مرتضی مرادی

یكشنبه
پس از بررسی گذرنامه نفرات، مجوز ورود به خاک عراق را دادند، اما گذرنامه من و حسن به خاطر نداشتن مهر ورود به ایران در سفر دو سال پیش، با مشکل روبه‌رو شد که با كمك مأموران و البته کمی معطلی، به کاروان پیوستیم.

در آن سوی مرز ما منتظر اسكورتی كه قرار بود، این چند روز ما را همراهی كند ماندیم و پس از كمی‌معطلی، با سلام و صلوات، پانزده اتوبوس حركت كردند. در بین راه، با دیدن رانندگی برادر عراقی و نظافت اتوبوس در دل به راننده‌های خودمان، دست‌ مریزادی گفتم؛ از همه جای ماشین خاك بلند می‌شد.

نخستین روستا در مسیر «بدره» بود؛ روستایی با نخل‌های سر به فلك كشیده و زیبا با خانه‌های گلی و گلنگی؛ پشت‌بام خانه‌ها با وجود آن كه در معرض ویرانی بودند، وزن دیش‌های ماهواره را بر خود تحمل می‌كردند.

روستای بعدی «كوت» بود؛ روستایی كوچك با مسجدی بزرگ و فاقد آب كافی برای وضو و. ... حامد كه آب پیدا نكرد و وضعیت به گونه‌ای بود كه رفتن دستشویی، 500 تومان برایش خرج برداشت (آب معدنی خرید). كم‌كم حضور اسكورت را بیشتر احساس كردیم، البته زیاد هم حواسشان به ما نبود، اما هرچی بود، امنیت نسبی را به همراه داشت. پس از نماز ظهر، با هماهنگی قبلی سازمان حج، در داخل اتوبوس، قاطی‌پلویی محتوی همه چیز خوردیم. حسین با دلی پر از كیفیت بد غذا از من می‌خواست كه حتما در سفرنامه‌ام این را بنویسم. من هم گفتم: «سمعا و طاعتا».

تا نجف اشرف چیزی نمانده. اهالی اتوبوس از مداح (حامد) درخواست روضه‌خوانی می‌كنند، اما او پشت گوش می‌اندازد (كلاس گذاشتن برای بعضی از مداحین عادت است!). در این میان، یك كاروان زرهی ارتش آمریكا به آرامی‌از كنار ما می‌گذرد و من به شوخی گفتم: نخونی تحویلت می‌دیم، ببرندت برای رایس بخونی.

ساعت16:30 در شهر «شوملی»، حد‌ فاصل90 كیلومتری نجف، ماشین دوباره خراب شد، اسكورت به خاطر ما این بار را ایستاد و پس از توقفی كوتاه، حركت كردیم، با تعمیر ماشین، انگار حامد هم موتورش به راه افتاد و شروع به خواندن كرد. انگار ذهنم از كار افتاده، ( البته نه به خاطر صدای مداح)؛ به مردم بومی‌خیره شدم كه در چه فقری زندگی می‌كنند! سرزمینی با این پتانسیل و ثروت‌های فراوان حاصل از منابع طبیعی و نیروی انسانی فراوان، چرا باید در این وضع باشد. تنها یك مدیریت قوی ‌می‌خواهد كه البته صد سال اولش سخته (به در نمی‌گم كه دیوار هم بشنوه!).

با عبور از شهر «بلدی» و دیدن حسینیه شهید محمدباقر صدر، به «دیوانیه» رسیدیم؛ شهرستانی نسبتا بزرگ و شیعه‌نشین. از شهرهای قبلی كمی‌تمیزتر به نظر می‌رسد. مردم شهر جنب وجوش خاصی دارند و غالبا مشغول ساختن خانه‌هایی برای اسكان بودند، فارغ از هرگونه تبصره‌های یك شبه شورای شهر، عوارض نوسازی، مالیات، گیرهای بنی‌اسرائیلی شهرداری منطقه و ناحیه (جدیدا هم شورایاری محله)و . . .

با گذر از «شامیه»، دیگه كم‌كم بوی نجف اشرف با ذكرهای پشت سر هم بچه‌ها به مشام می‌رسد و كسی یارای آن را نیست شوروشعف خود را از دیگران بپوشاند، برای همین، تندتند ذكر عوض می‌كنند؛ «ناد علیا مظهر العجائب. ..، لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار و. ..».

پلیس در ورودی شهر نجف اشرف، با دقت ماشین‌ها را بازرسی و به عبارتی، تفتیش می‌كرد. حس عجیب و غریبی كه رنگ عجیب و غریب سفید خورشید نیز آن را دو چندان می‌كرد، در وجودمان به غلیان افتاده بود. در نگاه اول گمان كردم، ماه در آسمان است، اما در اصل خورشید بود، اما چرا سفید! نمی‌دانم. ناخودآگاه به غربت امیرالمومنین گریستیم. من هنوز به مدینه مشرف نشدم، اما دوستانی كه رفته بودند، می‌گفتند، این همان حالی است كه در شهر پیغمبر(ص) به سراغمان می‌آمد، در این هنگام، دیگه نوشتن برام سخت شد، كاغذ را كنار گذاشتم تا انشاءالله شب.

محل استقرارمان هتل مجهول‌الستاره «مصیف الحسن»، روبه‌روی قبرستان وادی‌السلام؛ محلی كه به دست تروریست‌ها (با توریست‌ها اشتباه نشه) منفجر شده بود، دارای ظاهری نسبتا مناسب و درخور شخصیت والای ما (برای ریا و محض اطلاع).

پس از استقرار در اتاق‌ها و غسل زیارت، اول رفتیم برای صرف شام (قضیه اول نماز، بعد از غذا) تا با دل و شكم سیر بریم زیارت. بنده خدا آشپز هتل خیلی سعی كرده بود،مناسب با مزاج ایرانی‌ها كباب طبخ كنه، اما هنر نزد ایرانیان است و بس. ناگفته نمونه كه هیچ كاری نشد نداره. بگذریم شام خوردیم و رفتیم به سمت حرم امیرالمومنین(ع). اون حس عجیب، بی‌خیال ما نمی‌شد. هتل ما مشرف به شارع حرم بود، با گام‌های آهسته و ذهنی درگیر با تاریخ اسلام، التماس دعاهای دوستان و آشنایان.

خدا وكیلی نماز در حرم امیرالمومنین(ع) به قول بچه تهرونی‌ها خیلی فاز داد، من كه در تهران، عبادتهام از دماغم هم بالاتر نمی‌رفت، احساس می‌كردم، بی‌وزن‌ترین موجود روی زمین هستم و نمازم در عرش اعلا با نماز خوبان سنجیده می‌شود. نماز كه تمام شد، رفتم پیش رفقای خلوت‌نشین. با صدای عده‌ای از جوانان مشهدی كه در حال تحویل گرفتن وسایل نظافت بودند، به خود آمدیم، ما هم برای این كه از قافله خادمان افتخاری عقب نمونیم، شتافتیم. خادم حرم امام رضا (ع) شدن، جدای از توفیقش، باید پارتی هم داشته باشی و برای ما كه تا به حال هیچ یك از موارد را نداشتیم، فرصتی بود، برگشت‌ناپذیر. سنگ‌های حول حرم را ذكرگویان و با افتخار تمام، طی میكشیدیم، خیلی‌ها به حال ما غبطه می‌خوردند و التماس دعاداشتند. قصد نظافت داخل حیاط را داشتیم كه تولیت حرم اجازه ندادند، كلی ترفند زدیم، نشد. شب از نیمه گذشته بود و ماه، زیبایی خودش را در هوای صاف نجف به رخ همگان می‌كشید.

با 27ساعت اتوبوس‌نشینی و چند ساعتی رانندگی طی! كلی خسته و خواب‌آلود برگشتیم هتل.

دوشنبه
پس از خوردن صبحانه، هتل را به قصد حرم ترك كردیم. در مسیر به قبرستان وادی‌السلام كه دارای قبرهایی با سنگ‌های برجسته و سكو‌شكل است رفتیم. روایت است كه روح مومنان پس از مرگ به این مكان آورده می‌شود، برای همین، از تقدس خاصی برای شیعیان برخوردار است. قبر دو تن از پیامبران الهی؛ حضرات هود و صالح (علیهم‌السلام) و آیت‌الله قاضی در این مكان به خاك سپرده شده است. از خیابان متصل به وادی‌السلام به سمت حرم، آرام، آرام گام برداشتیم، گنبد طلایی حرم امیرالمؤمنین (ع) با دل بازی می‌كنه، نزدیك گیت بازرسی، دوربین و موبایل را تحویل دادیم و داخل شدیم. دوباره حیرانم، خدا شاهد است، داخل شدن برای بار نخست سخت است؛ نمی‌دانم شاید برای من كه كم ظرفیت هستمف این حالت صدق می‌كند و اغراق نیست، بلكه واقعیتی است انكارناپذیر.

حیات را بالا و پایین كردم، دلم طاقت نیاورد، رفتم داخل، چشم سر كه به ضریح افتاد به سجده افتادم. خدا را شكر كه زیارت قبر بهترین در عالم پس از پیامبر اعظم (ص) را نصیب ما كرد.

در حال زیارت بودم كه صدای مهیبی من را به خود آورد. اول گمان كردم، انفجاری رخ داده، به بیرون كه آمدم، متوجه شدم صدای رعد و برق است، آسمان، بركت خودش را به زمین می‌فرستاد و بارانی زیبا و غیرمنتظره‌ای باریدن گرفت. همگی از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند، سریع به سمت ناودان طلا، كه روایت است، دعا حتما در این مكان در هنگام باران مستجاب است رفتیم، خیلی‌ها از هیجانی كه داشتند، حاجاتشون را بلند بلند می‌گفتند؛ یكی جوانش را دعا می‌كرد و دیگری مریضش را، شاید دیگر چنین لحظه‌ای پیش نیاید. كلی آدم جمع شده بود، البته از آنجا كه خانم‌ها همیشه مقدم‌ترند، اینجا هم مستثنی نبودند! آقایان بندگان خدا هم از ترسشان نمی‌توانستند بگویند، خانم‌ها بروید كنار! هرچه با كلاس كنار ایستادیم، افاقه نكرد! برای همین، با یك صدای مردانه غلیظ یاالله، خودم رو زدم به خط مقدم، خلاصه با كلی دَری وری بارمون كردن همشون كشیدن كنار.

همین طور كه باران از آسمان بر زمین می‌بارید، آب ناودان طلا هم بر سر ما می‌بارید ، كسانی كه حتی شاید یك بار هم باهاشون سلام و علیك نداشتم، به ذهنم می‌آمدن، ما كه قابل نبودیم، اما همه را دعا كردم و در رأس آن ظهور حضرت حجت (عج).

وقت نماز ظهر و عصر باران بند آمد، حیات خیس شده بود و ما هم از فرصت استفاده كرده و سریع چند تا طی پیدا كردیم و شروع به طی كشیدن حیات صحن كردیم، هر طی كه به زمین می‌خورد، به نیت یكی از دوستان بود. تولیت حرم كاری ازش ساخته نبود، با آن لهجه عربی فصیح می‌گفت، اینجا رو بكش، آنجا را بكش، ما هم با لهجه نه چندان فصیح فارسی می‌گفتیم: « الچشم الحاجی».

ساعت 2 بعدازظهر به قصد زیارت برخی اماكن مقدسه، هتل را ترك كردیم، همان اتوبوس دیروزی بود، البته به بركت لباس‌های تمیز ما خاكش كمی‌ گرفته شده بود.

مسجد سهله كه زمانی منزل ادریس پیامبر(ع) بود، نخستین مكان بازدید ما بود. حضرت ابراهیم (ع) نیز در این مسجد سكونت داشته و از این جا به جنگ عمالقه رفت. در این مسجد، سنگ سبزی است كه صورت انبیا در آن است و محل فرود آمدن حضرت خضر است. امام صادق (ع) فرمود: وقتی به كوفه وارد شدی، به مسجد سهله برو و در آنجا نماز بخوان. مسجد سهله، محل نزول امام زمان (عج) با اهل و عیالش است. اگر غصه داری به این مسجد بیا و بین نماز مغرب و عشا نماز بخوان و خدا را صدا بزن، خداوند غم و غصه را برطرف و حاجت را روا می‌دارد.

مسجد سهله را به قصد مسجد حنانه ترك كردیم. دلم گرفت، نمی‌دانم چرا؟! بوی محرم می‌آمدف دلیلش را روحانی كاروان می‌گفت: آری، این مكان، روزگاری سر مبارك فرزند حضرت زهرا (س) را در خود به امانت داشت، چه گذشت بر این مسجد، نمی‌دانم، اما مطمئنم كه معرفت مسجد حنانه، كه ستونش از دیدن تابوت امام علی (ع) كج شد، از خیلی انسان‌ها، بیشتر است. به هركس كه نگاه می‌كردم، مات مبهوت بود، انگار عصر جمعه شده، می‌خواهم از ته دل زار بزنم و گریه كنم.

یا حسین؛ نمی‌دانم در این مسجد سر مطهرت قرآن خوانده یا نه؟! اما من به یاد و نیابت از تو سوره كهف را خواندم: «ام حسبت ان اصحاب الكهف والرقیم كانو من ایاتنا عجبا. ..» .

مسجد كمیل كه مزار كمیل‌بن زیاد نخعی، از یاران با صفای امیر مؤمنان هم در آنجاست، مقصد بعدی ما بود. عرفا، كمیل را صاحب س‍‍ِر علی‌ می‌داننند. حضرت به او خبر داده بود كه به دست حجاج‌بن یوسف ثقفی، استاندار كوفه از طرف هشام‌بن عبدالملك، شهید خواهد شد. از این رو، وقتی حجاج به كوفه آمدند، به دنبال كمیل فرستاد وكمیل از كوفه فرار كرد. حجاج نیز عطای قبیله‌اش را از بیت‌المال قطع كرد و زمانی كه كمیل خبردار شد، گفت: از عمر من چیزی باقی نمانده تا سبب قطع روزی گروهی از مردم شوم، برای همین، به نزد حجاج آمد و آن خبیث دستور داد، سرش را از بدن جدا كردند.

دست فروشان كه از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را در همه جا و در اسرع وقت به معرض نمایش و فروش می‌گذاشتند، برنامه سفر ما را بهتر و دقیق‌تر از ما می‌دانستند، به گونه‌ای كه از هر جا می‌آمدیم بیرون، سریعا همچون « هوشترق» در مقابلمان ظاهر می‌شدند.

حسین بین بچه‌ها بستنی پخش می‌كرد، کلی دعاش كردیم. گفت: خداوكیلی در سفرنامه بنویس. ما هم كه بچه ساده گفتیم: الچشم. بعد معلوم شد كه بستنی‌ها را حمید خریده.

سه شنبه
در اتوبوس بساط خوردن به پاستف خانم‌ها به اندازه یكسال، آذوقه برداشتند، گویا به شعب ابی‌طالب تبعید شدند. ما هم از فرصت، كمال استفاده را می‌كردیم و با كلی منتی كه به سرشان می‌گذاشتیم، خوراكی‌ها می‌خوردیم و برای بانی بعدی صلوات می‌فرستادیم.

وارد خیابانی شدیم كه در ابتدای آن، مزار میثم تمار و انتهای آن مسجد كوفه بود. قبر میثم را زیارت و به مسجد كوفه كه حدودا نیم كیلومتر فاصله داشت رفتیم. در راه با دو تن از محافظان، رابطه دوستی برقرار كردیم و قدمزنان با مهارتی كه در زبان عربی داشتم، با ایشان درددلی كردیم كه نگو و نپرس.

در ضلع شرقی مسجد، بیت مولی متقیان و در پشت خانه، ویرانه‌های كاخ ابن زیاد قرار دارد. سمت چپ ورودی خانه دو اتاق؛ یكی برای نشستن اصحاب و دیگری برای حسنین. سمت راست دو راهرو و یك اتاق است؛ راهرو اول، منتهی به محل غسل دادن و كفن‌پوش كردن امیرالمومنین و اتاقی برای اصحاب. راهروی دیگری منتهی به چاه آب خانه و چند اتاق دیگر.

با صدای آن مرد عرب به خود آمدم كه می‌گفت: این اتاقی که نشسته‌اید، متعلق به حضرت زینب (س) و اتاق روبه‌رویی هم برای حضرت ام‌البنین بوده است، دلم هری ریخت. خودم را سریع جمع وجور کردم، عجب جایی نشستیم و خودمون هم خبر نداریم.دو رکعت نماز تهیت به جا آوردم و از خانه بیرون شدم. در راه مسجد کوفه، قبر خدیجه‌بن علی(ع)، خواهر حضرت عباس، که مقبره‌ای کوچک داشت، نیز زیارت کردم.

مسجد كوفه، مكانی است كه در آن هزار پیامبر و وصی نماز خوانده‌اند. پیامبر اسلام (ص) در شبی كه به معراج می‌رفتند، به این مكان شریف آمدند و دو ركعت نماز خواندند. امیرالمؤمنین در ایام كوتاه خلافتش در این مسجد مقدس نماز می‌خواندند و محراب شهادت و عبادت آن حضرت در این مسجد بود. نظم مسجد به خاطر تعمیرات، تا حدودی مختل شده، اعمال مسجد كوفه بسیار است، به گونه‌ای كه كاروان‌ها، یك صبح تا ظهر را در مسجدمی‌مانند. وارد صحن مسجد شدیم و در برابر محراب شهادت امیرالمومنین(ع) به ستونی كه با سنگ سفید زیبای پوشانده شده بود تكیه زدیم. ضریح شبكه‌ای شكل از جنس نقره روی محراب نصب، و نور قرمزی در داخل آن تابانده شده بود. ایرانیان با قومیت‌های گوناگون می‌آمدند و اعمال انجام می‌دادند.در گوشه‌ای از حرم مسلم‌بن عقیل، قبر مختار ثقفی، كه از توابین بود، واقع شده است و روبه‌روی حرم مسلم، مزار هانی‌بن عروه، تنها مدافع و یار حضرت در كوفه بود كه به همین جرم هم به شهادت رسید.

چهارشنبه
با اجازه نماز صبح را به خاطر تنبلی یكی از دوستان كه مسئول بیدار كردن رفقا بود، خواب ماندیم و پس از صبحانه برای زیارت وداع به حرم رفتیم. در مسیر سری هم به بازار نجف كه این روزها رونق خوبی داشت، زدیم. بازار نجف همانند بازارهای قدیمی ‌ایران، به صورت حجره‌ای اداره می‌شد؛ بدین شكل كه در حجره‌ها فرش پهن بود و مشتری كفش را درمی‌آورد و داخل می‌شد.

حاج شریفی و روحانی كاروان می‌خواستند، بروند نزد آیت‌الله سیستانی. من نیز همراه ایشان شدم. ابتدای كوچه‌‌ای كه منزل ایشان در آن واقع شده بود، چند محافظ ایستاده بود و بنا بر اصل آشنایی، افراد را به كوچه راه می‌داد. ما كه رسیدیم پرسید ایرانی هستید؟ گفتیم: بله. بنده خدا، انگار كه تروریست دیده، گفت: «رو رو». به من كه خیلی برخورد.

رفتم به سمت حرم، نزدیك ظهر بود. وقت خداحافظی، وداع با آنچه سال‌ها آرزوی دیدارش را داشتیم، به راستی فلسفه وداع همین است؟ هر كاری می‌كرم دلم نمی‌آمد، از حرم بیرون بیام. مفاتیح‌الجنان را زیرورو كردم، برای بقال سركوچه‌ای هم نماز حاجت خواندم، گویا نماز آخر است. نماز ظهر را با جماعت اقامه كردیم و با دلی سرگردان به سمت هتل برگشتم. سرگردانی دل از این جهت كه ذوق دیدار نینوا و غم وداع با صاحب خود را باید متحمل شود.

حالا دیگه راهی كربلا شدیم. در 5 كیلومتری كربلا، قبر عون‌بن عبدالله‌بن جعفر (پسر زینب (س)) را كه در روز عاشورا توسط مركبش پس از شهادت به این نقطه منتقل شده بود، زیارت كردیم.

پس از آن، قبر حربن یزید ریاحی را زیارت كردیم؛ همان سردار لشكر ابن زیاد كه پس از اطلاع از اصل موضوع رویارویی یزیدیان و سپاه اسلام، به جمع یاران ابی‌عبدالله(ع) پیوست و نخستین شهید كربلا نام گرفت و پیكرش را قبیله بنی‌اسد به منطقه بنی اسد انتقال دادند.

منزل بعدی كربلاست؛ این بار با جرأت بیشتری می‌توان گفت:«بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی كربلا». در حال خواندن زیارت عاشورا بودیم كه به یكباره چشمان گنه‌كارمان به گنبد حضرت عباس(ع) روشن شد، خود بخوانید، حدیث مفصل از این مجمل. دل تو دلم نبود، نفهمیدم كی زیارت عاشورا را تمام كردم. اتوبوس در فاصله تقریبا یك كیلومتری حرم در پاركینگی مسافران را پیاده كرد و ما این مسیر را پیاده و بدون هیچ اسكورتی پیمودیم.

نزدیك غروب آفتاب در هتل «البلاد الامین» مستقر شدیم. اتاق را كه تحویل گرفتیم، رفتیم به سمت حرمین. به كنار چراغ برق مقابل حرم حضرت عباس كه رسیدیم، توان از زانوهایمان گرفته شد، رفقا زار می‌زدند، نمی‌دانم گریه آنان از برای مصیبت اهل‌بیت است یا از سر شوق؟! هر چه باشد فرقی نمی‌كند، ارزش اشك برای ابی‌عبدالله را تنها خدا می‌داند و بس.

وارد بین‌الحرمین شدیم. اینجا هم جزو سرزمین طوبی است، انگار زمین اینجا، از كره خاكی نیست، همه ‌زیبایی‌ها و صفات عالیه در این مكان در وجود انسان متبلوراست، یاد رفقای هیئتی افتادم كه هر وقت دلشان یاد كربلا می‌كرد، سری هم به بین‌الحرمین می‌زدند:

یه خیابان بهشتی اسمش بین‌الحرمینه                   
هر كجاش كه پا بذاری جا قدم‌های حسینه

دوتا گنبد طلایی رفته تا به عرش اعلی                     
یه طرف حریم سردار یه طرف امیر لشكر

چه اشكالی داره؟ به گفته خود اهل‌بیت: «ذكرنا حرمنا». خیلی از عشاق دلشان با همین آرزوها خوشه. به سمت راست كه بنگری، گنبد زیبای حسین(ع) و سمت چپ، گنبد طلایی عباس(ع). پرچم قرمز رنگ برافراشته روی گنبد، كه با وزش باد زیبایی خاصی به خود می‌گیره، دل رو با خود همراه می‌كنه تا ظهر عاشورا، و به یاد همه میاره كه علمدار سپاه حسین (ع) حتی با جدا شدن دست از تن، پرچم را از خود جدا نكرد. در وصف فضایل عباس، همین بس كه امیرالمؤمنین، علی(ع)، او را ابوفاضل خواند.

چه زیبا صفتی است «باب الحوایج»، زیرا همه شیفتگان خاندان امامت ولایت، چشم امیدشان به عباس است؛ عباس تنها برای مسلمانان و شیعیان نیست، بلكه در تهران خودمان بسیاری از اقلیت‌های دینی در روز تاسوعا برای حضرت، عزاداری می‌كنند و فراتر از اینها، عباس، چشم امید ابی‌عبدالله هم بود و درتأیید این حرف، همین بس كه حضرت در هنگام شهادت برادرش فرمودند: «الان اِن كَسر ظهری».

نمای بین‌الحرمین به سبب ایجاد سایبان تا حدودی نسبت به گذشته، تغییر كرده، نماز مغرب و عشا را در بین‌الحرمین خواندیم. مقابل درب حرم ابی‌عبدالله، ایرانیان، بساط چای به پا كردند و چای صلواتی توزیع می‌كنند، گروه‌های متعدد با قومیت‌های گوناگون، از ایران و عراق با فاصله، فرشی پهن كرده بودند و عزادری می‌كردند.

پنجشنبه
در بین‌الحرمین، پس از نماز صبح، حامد زیارت عاشورا خواند. شاید این زیارت عاشورا صبح پنجشنبه در این مكان، مزد دو ماه عزاداریمان باشد. پس از صبحانه و استراحتی كوتاه، به كنار شریعه فرات رفتیم؛ همان رودی كه از شب هفتم آبش بر اهل حرم بسته شد و از این رو تا ابد شرمنده كودكان حسیـن (ع) خواهد ماند.

امشب شب زیارتی ابی‌عبدلله (ع) و آرزوی هر شیعه‌ای‌ است كه در این شب، به زیارت آن حضرت مشرف شود. با دوستان برای ساعت 10 در حرم حضرت عباس قرار گذاشتیم، من كمی‌ دیرتر رسیدم و رفقا در حجره‌‌ای، زیارت‌نامه حضرت عباس (ع) را شروع كرده بودند. برخی از هم‌كاروانی‌های ما هم آمده بودند.

موقع رفتن به حرم امام حسین (ع)، كنار درب خروجی ایستادم. تا خواستم حاجت‌ها را بیان كنم، زنی عرب زبان با حالت عصبی و اشاره با دست به طرف گنبد، شروع كرد به حرف زدن. من كه فقط كلمه ابوفاضل آن را متوجه می‌شدم. شنیده بودم كه زنان اینجا، این‌گونه با عباس (ع) حرف‌ می‌زنند، اما «شنیدن كی بُود مانند دیدن؟». من كه كم آوردم از حرم زدم بیرون. رفقا زودتر رفته بودند. در بین‌الحرمین، گام‌ها را آهسته برمی‌داشتم، به كنار ایستگاه صلواتی مقابل حرم كه رسیدم، دیدم بچه‌ها قبلا سنگر را فتح كردند و چای را دو تا، دو تا می‌رفتند بالا. حاج حسن به متصدی چای گفت: داداش شامُ بیار دیرمون شد.كلی خندیدیم، حامد گفت: الان می‌ریم حرم گریه‌تون رو درارم.

جمعه
از خواب که بیدار شدیم، رفتیم فرات برای غسل زیارت، هوا خیلی گرمه و خیس عرق شدیم. غسل که کردیم، در راه حرم حسن گفت: بریم مقام علی‌اکبر(ع)، جلو افتاد، ما هم به دنبال او. انتهای کوچه‌ای باریک، اتاقی به مساحت 6 متر. تا رسیدیم، ناخودآگاه، دل‌ها شکست و هر کدام از ما، مداح شده بود و فرازی از مقتل را می‌خواند. اینجا به عبارتی، قتلگاه ابی‌عبدالله (ع) است. می‌خواستیم از خیابان اصلی برگردیم، اما یکی از رفقا گفت كه از کوچه‌ها بریم، شاید زودتر برسیم. حاج‌حسن جلو افتاد، برای خودش می‌خوند و می‌رفت، سر کوچه‌ كه رسیدیم، دیدم میخکوب شد و بچه‌ها را صدا زد. کوچه‌ای باریک‌تر، بچه‌ای فقیر کنار گهواره‌ای خالی از نوزاد، نه یک گهواره، بلکه چند گهواره دیگر، تا ما را دید، گهواره‌های خالی از طفل را تکان داد، آری آنجا قتلگاه سرباز شش‌ماهه حسین است؛ آن که تا ندای غریبانه « هل من ناصر ینصرنی» بابا را شنید، با ناله‌هایش لبیک گفت. پسر بچه عرب، گهواره‌ها را تکان می‌داد و دل ما را پرپر می‌کرد. شاید اصلا نمی‌دانست، سرگذشت علی‌اصغر(ع) چه بوده است.

ساعت 5/3 رسیدیم هتل. مسئولان دیگر صداشون درآمده بود و ده نفری آمده بودند، سالن غذا خوری. آقا این چه وضعشه؟ چرا این قدر دیر می‌آیید؟ گفتیم تا کار به دادگاه لاهه نکشیده حلش کنیم، با بدبختی و هزار مخلصم و چاکرم، آرومشون کردیم.

به خاطر یکی از خادمان حرم، تربت اعلا به دستمان رسید، به هفت قسمت بخش کردیم و هركس به نیتی خاك این قطعه از بهشت را با خود به سوغات می‌برد. ساعت 10 شب در حیاط حرم ابی‌عبدالله (ع) سینه‌زنی راه انداختیم و تا نیمه شب طول كشید. كم‌كم درب حرم را می‌بستند و می‌خواستم ادامه سفرنامه را تا زمانی كه از حیاط بیرونمان نكردند بنویسم، اما از بیرون كردن خبری نبود. تقریبا درب‌های حیاط را بستند. به اندازه انگشتان دست، آدم باقی نمانده بود. تا اذان صبح به‌ همراه حامد و یكی از بچه‌های مشهد مقدس كه خادم امام رضا (ع) هم بود، در حرم ماندیم.

شنبه
نزدیكای ظهر رفتیم تل زینبه، دقیقا پشت حرم ابی‌عبدالله (ع)، واقعا سخته كه از روی تل، فضای اطرافت را نگاه كنی، چه رسد كه در روز عاشوار شهادت یك‌یك عزیزانت را از این مكان نظاره‌گر باشی. آری چه بر دل زینب آمد، سِری است میان او و خدایش.

پشت تل زینبیه، خیمه‌گاه واقع شده است؛ بنایی مسجد مانند كه در حال تعمیر و بازسازی بود. در راه از بازار كوچكی برای خرید مهر و تسبیح سوغات عبور كردیم، كم‌كم بوی جدایی مشامم را آزار می‌دهد، گشتی در كوچه خیابان‌های حرمین زدیم و به دنبال گمشده‌ای، نمی‌دانم چه چیز را گم كرده‌ام؟!

پس از شام برگشتیم حرمین، شب آخر است تا صبح می‌مانیم، زیارت عاشورای دست‌جمعی خواندیم و هر كس به سویی رفت، شاید آنان نیز به دنبال گمشده خود باشند، تا صبح برای پیدا كردنش بیشتر وقت ندارند. ساعت 12شب، دور هم جمع شدیم و هر كس حرف دلش را تا آنجا كه امكان داشت گفت. صدای «لا اله الا الله» جمعی كه لهجه ایرانی داشتند، نظر ما را به خود جلب كرد، دویدیم به سمت تابوت، آن میت پدر دو شهید از سادات بزرگوار كاشان بود كه پس از زیارت ابی‌عبدالله، یك یا حسین می‌گوید و سر بر زانوی اربابش می‌گذارد. واقعا چكار باید كرد تا ره صدساله یك شبه طی شود. كلی ایرانی جمع شد و گویی غوغایی به پا شد، سریع تابوت را خارج كردند و با كمك پلیس كربلا با اسكورت به مرز مهران منتقل شد. جز هم ‌كاروانی‌های ما بقیه رفتند، درب‌های حیات باز بود، اما درب‌های صحن را بسته بودند.

آقا و خانم جوانی به همراه سر شیفت به سمت درب بسته آمدند. درب را برای آن دو باز كردند و ما هم دویدیم، اما راه ندادند. خادم گفت: این دو، شب اول ازدواجشان است، چه صفایی می‌كردند شب اول زندگی مشترك. تك‌وتنها شش گوشه ابی‌عبدالله را با تمام وجود لمس می‌كنند. هر چی به خادم گفتیم، آقا فرض كن ما هم عروس، داماد هستیم، دو به دو بریم داخل، گفت: لا... آنان كه بیرون آمدند، پشت درب بسته نشستیم و تا ساعت‌ها سینه زدیم.

یكشنبه
اذان صبح را كه مؤذن گفت، زنگ جدایی را به صدا در آورد، رفتم داخل و زیر رواق نماز خواندم. فرصت آخر است نمی‌دانستم چه بگویم و چه بخواهم. یا حسین! وداع با تو برای ما سخت است. خدا می‌داند چه بر زینب (س) گذشت، به وقت وداع با تو. از حرم زدم بیرون، دیگه در بین‌الحرمین، قدم زدن برام سخته، با هر قدم، یه نیم نگاهی به پشت سر، خاطرات سفر از روز اول در ذهنم تداعی می‌شه، اما چه میشه كرد؟ وقت خدا حافظی است؛ خداحافظ ای میدان مشك، خداحافظ ای آه و اشك، خداحافظ ای كفن العباس، خداحافظ ای بین‌الحرمین، خداحافظ ای تل زینبه، خداحافظ ای حسین، خداحافظ ای عباس... .

به هتل كه رسیدن رفقا، ساك من را نیز به لابی آورده بودند، سوار بر چرخ كردیم و به سمت پاركینگ راه افتادیم. فاصله تقریبا یك كیلومتری می‌شد. بدون اسكورت و خارج از منطقه حفاظت شده اطراف حرم، یك كامیون می‌خواست كه فقط بار این خانم‌ها را جمع كنه، پای اتوبوس هم از خرید دست برنمی‌داشتند.

به مرز مهران رسیدیم، مامور مرزبانی عراق، كلی گیرهای بنی‌اسرائیلی می‌داد، از خط مرزی كه رد شدیم، پا به خاك ایران گذاشتیم، خاك وطن را بوسیدیم. نكته جالب هنگام مهر ورود زدن، مساعدت و مهربانی بیش از حد مرزبانان عزیز بود كه اصلا ساك‌هایمان را از گیت هم رد نكردند؛ یعنی اگه كسی می‌خواست می‌توانست، هر چه دل تنگش می‌خواهد وارد كشور كند.

به هر حال، این سفر با همه خوبی‌ها و خاطراتش، این گونه به پایان رسید؛ سختی‌هایش هم زیباست؛ «ما رایت الا جمیلا» واقعا سفر كربلا، تجربه خواب در بیداری است و در یك كلام:


اوقات خوش آن بود كه با یار به سر شد
باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 18 شهریور 1385 :: نویسنده : محمدعلی صنیعی
 

ت

آیة اللّه سیّد ابوالحسن اصفهانى   
       
 
 
 
 
 

  فردى بنام سیّد بحرالعلوم یمنى كه زیدى مذهب بود، وجود مقدس حضرت مهدى (علیه‏السلام) را انكار مى‏نمود و مكاتبات زیادى با علماء و مراجع شیعه داشت و بر اثبات وجود و حیات امام زمان (علیه‏السلام) دلیل مى‏خواست.
 لیكن وقتى آن بزرگان از كتابهاى تاریخى و روایى شیعه و سنّى براى او دلیل مى‏آوردند قانع نمى‏شد، سرانجام به مرحوم سیّد ابوالحسن نامه نوشت.
 ایشان در جواب نوشتند كه بایستى به نجف بیایید تا جواب را شفاهاً بدهم. وى همراه فرزندش سیّد ابراهیم به نجف مشرف گردید. حضرت آیة اللّه اصفهانى ایشان و پسرش را به قبرستان وادى السلام برد و در میان آن قبرستان در مقام حضرت مهدى (علیه‏السلام) 4 ركعت نماز خواند و سپس اذكارى را بر زبان جارى كرد. تا اینكه امام زمان (علیه‏السلام) تشریف آوردند و سیّد بحرالعلوم گریه كرد و صیحه‏اى زد و بیهوش بر زمین افتاد و هنگامیكه بهوش آمد، خودش اقرار كرد كه حضرت را زیارت نموده است، و بعد هم كه به یمن برگشت، 4 هزار نفر از مریدان خود را شیعه نمود.(4)
  


احوال ایت الله ابوالحسن اصفهانى 


 یكى از علماء بزرگ كه بارها امام مهدى (علیه‏السلام) را ملاقات نموده، حضرت آیة اللّه سیّد ابوالحسن اصفهانى (1365 1284 ه.ق) مى‏باشد.
 مهاجرت سید ابوالحسن اصفهانى به ایران
 وى پس از فوت آیة اللّه حاج سیّد محمّد كاظم یزدى به مقام مرجعیّت رسید.
 در سال (1341 ه.ق) به دلیل مخالفت با سیاستهاى دولت استعمارگر انگلیس، از طرف دولت عراق به همراه عده‏اى از علماى بر جسته دیگر تدریجاً به ایران تبعید گردیدند. عظمت و محبت ایشان در قلوب مردم به اندازه‏اى بود كه علاوه بر استقبالى باشكوه از ایشان، در روز دوم اقامتشان، شاه وقت ایران شخصاً به همراه جماعتى از اعضاء هیئت دولت و نمایندگان مجلس به محضر ایشان شرفیاب گردیده و اظهار علاقه و ارادت نمودند. هم چنین به مدت 8 ماه سكونت در شهر مقدس قم، مردم از دور و نزدیك براى زیارت ایشان به خدمتشان مشرف مى‏شدند.(1)
 
 مقام مرجعیت و معنوى سید ابوالحسن اصفهانى
 گرچه آیة اللّه اصفهانى ملاقاتهایى با امام عصر (علیه‏السلام) داشته‏اند لكن ما در اینجا به ذكر تشرف یكى از علماء كه بسى بیشتر از ملاقات مستقیم خود ایشان با حضرت، درجه و مقام یشان رامشخص مى‏كند اكتفاء مى‏نماییم.
 جناب حجة الاسلام و المسلمین حاج سیّد محمّد مهدى مرتضوى لنگرودى كه از علماء و نویسنده‏گان مشهور مى‏باشد، این واقعه را بدون واسطه از مرحوم آیة اللّه شیخ عبدالنبى اراكى شنیده‏اند و چنین نقل مى‏نماید: «روزى آیة اللّه اراكى براى دیدن مرحوم پدرم به منزل ما آمدند، در ضمن ملاقات، آقاى اراكى به پدرم گفت: شما از طرز تفكر ما نسبت به آیةاللّه سیّد ابوالحسن اصفهانى تا اندازه‏اى با اطلاع بودید و مى‏دانستید كه ما نه تنها براى ایشان ترویج نمى‏كردیم بلكه در مجامع علماء و فضلاء درباره ایشان مى‏گفتیم كه ما از آیة اللّه اصفهانى آنقدر كمتر نیستیم كه ترویج مرجعیّت شان را بنماییم.
 پدرم گفتار ایشان را تصدیق نموده و گفتند: بله، شما چنین ادعایى مى‏كردید، ولى در واقع به مراتب از ایشان كمتر بودید حتّى مى‏توانم بگویم قابل مقایسه با ایشان نبودید».
 آیة اللّه اراكى گفتند: به هر حال امروز مى‏خواهم عظمت و شخصیّت آیة اللّه اصفهانى را براى شما بیان نمایم: یك روز در نجف اشرف مشهور شد كه یك نفر مرتاض هندى كه از راه حق، ریاضت كشیده و به مقاماتى رسیده، به نجف اشرف آمده است. فضلاء و علماء به دیدار او مى رفتند؛ از جمله من هم رفتم و به وى گفتم: آیا در مدت ریاضت خود دستورى به دست آورده‏اید كه بوسیله آن بتوان به محضر امام زمان (علیه‏السلام) شرفیاب شد. او گفت: بله، من یك دستور كه تجربه هم شده دارم و آن چنین است كه: شخص بایستى با طهارت بدن و لباس به بیابانى برود و جایى را انتخاب نماید كه محل رفت و آمد نباشد، بعد با حالت وضوء رو به قبله بنشیند و خطى دور خود بكشد و اذكارى را بگوید پس از اتمام این اذكار، هر كس نزد این شخص بیاید خود آقا امام زمان (علیه‏السلام) است. من هم به بیابان سهله رفتم و همان اعمال را انجام دادم. همین كه تمام شد، سیدى را كه عمامّه سبزى داشت، دیدم به من فرمود:بمن چه نیاز دارید؟ من فوراً در جواب گفتم: به شما نیازى نیست. آن آقا فرمودند: شما ما را خواستید كه به اینجا بیاییم. من گفتم: شما اشتباه مى‏كنید، من شما را نخواستم. آقا فرمودند: ما هرگز اشتباه نمى‏كنیم. حتماً شما ما را خواسته‏اید كه به اینجا آمده‏ایم وگرنه ما در اقطار دنیا كسانى را داریم كه در انتظار ما بسر مى‏برند، ولى چون شما زودتر این درخواست را كرده‏اید اول به دیدار شما آمده‏ایم ؛ تا حاجت شما را بر آورده، آنگاه به جاى دیگر برویم.
 گفتم: اى آقاى سیّد، من هر چه فكر مى‏كنم، مى‏بینم با شما كارى ندارم شما مى‏توانید به نزد آن كسانى كه شما را مى‏خواهند بروید من در انتطار شخص بزرگى بسر مى‏برم آن آقا لبخندى بر لبانش نقش بست و از كنار من دور شد، چند قدمى بیش دور نشده بود كه این مطلب در خاطرم خطور كرد كه نكند این آقا حضرت مهدى (علیه‏السلام) باشند، به خودم گفتم: شیخ عبد النبى! مگر آن مرتاض نگفت، هر كس بعد از انجام اعمال نزد تو آمد خود حضرت است، تو هم كه غیر از این سیّد كسى را ندیده‏اى حتماً خود حضرت هستند. فوراً به دنبالش روان شدم امّا هر چه تلاش كردم، نرسیدم، ناچار عبا را تا كردم و زیر بغل قرار دادم و نعلین را هم به دستم گرفتم و با پاى برهنه دوان دوان مى‏رفتم ولى با آنكه سیّد آهسته مى‏رفت من به ایشان نمى‏رسیدم. در اینجا یقین كردم كه آن سیّد بزرگوار آقا امام زمان (علیه‏السلام) مى‏باشند.
 بعلت دویدن زیاد خسته شدم مقدارى استراحت كردم ولى چشمانم را از حضرت برنداشتم تا ببینم آقا به كدامیك از خانه‏ها كه از دور نمایان شده بود مى‏روند تا من هم همانجا بروم و از همان دور دیدم كه وارد یكى از خانه‏ها شدند پس از رفع خستگى به آنجا رفتم، درب منزل را زدم، شخصى آمد و گفت: چكار دارید؟ گفتم: سیّد را مى‏خواهم گفت: سیّد نیاز به اذن دخول دارد، صبر كن بروم تا براى شما اجازه بگیرم رفت و پس از چند لحظه آمد و گفت: آقا اجازه فرمودند، وارد شدم دیدم همان سیّد روى تخت كوچكى نشسته، سلام كردم و حضرت جواب مرحمت كردند و فرمودند بیایید روى تخت‏بنشینید، من اطاعت كردم و روبروى حضرت نشستم.
 بعد از احوالپرسى مى‏خواستم مسائلى را كه برایم مشكل بود سئوال كنم، هر چه فكر كردم یادم نیامد بعد از مدتى دیدم آقا در حال انتظار هستند خجالت كشیدم و با شرمندگى تمام عرض كردم: آقا اجازه مرخصى مى‏فرمایید، فرمود: بفرمایید، از آنجا خارج شدم.
 هنوز چند قدمى راه نرفته بودم كه آن مسائل به یادم آمد به خود گفتم من با این همه زحمت به اینجا رسیده‏ام و نتوانسته‏ام از آقا استفاده‏اى بنماایم باید خجالت را كنار گذاشته و مجدداً درب خانه را بزنم، درب را كوبیدم همان شخص آمد به او گفتم: مى‏خواهم دوباره خدمت آقا برسم، وى گفت: آقا نیست. گفتم: دروغ نگو، من براى كلاّشى نیامده‏ام، مسائل مشكلى دارم مى‏خواهم بوسیله پرسش از آقا برایم حل گردد. او گفت: چگونه نسبت دروغ به من مى‏دهى؟ استغفار كن من اگر قصد دروغ كنم هرگز جایم در اینجا نخواهد بود ولى این مطلب را اجمالاً بدان كه این آقا مثل افراد دیگر نیستند، این امام والا مقام كه در مدت 20 سال افتخار نوكرى ایشان را دارم، براى یك مرتبه هم زحمت درب بازكردن را به من نداده‏اند.
 گاهى مشاهده مى‏كنم بر روى تخت نشسته‏اند و مشغول عبادت یا ذكر و گاهى مشاهده مى‏نمایم كه تشریف ندارند ولى صداى مباركشان به گوش مى‏رسد و گاهى ابداً، در خانه نیستند و برخى اوقات پس از گذشت چند لحظه مجدداً مى بینم كه برروى تخت مى‏باشند و گاهى سه روز یا ده روز و یا تا چهل روز مى‏بینم كه تشریف ندارند، كارهاى این آقاى بزرگوار با دیگران فرق دارد.
 گفتم: معذرت مى‏خواهم، از این نسبتى كه دادم استغفار مى‏كنم امید است كه مرا ببخشید،
 گفت: بخشیدم.
 گفتم: آیا راهى هست براى این كه مسائل من حل شود؟ گفت: آرى، هر وقت آقا امام زمان (علیه‏السلام) در اینجا تشریف ندارند، نائبشان در اینجا ظاهر مى‏گردد و براى حل جمیع مشكلات آمادگى دارد.
 گفتم مى‏شود خدمتشان رسید؟ گفت: بله وارد شدم دیدم جاى آقا امام زمان (علیه‏السلام) آیةاللّه سیّد ابوالحسن اصفهانى نشسته است، سلام كردم و ایشان جواب دادند.
 بعد لبخندى زد و با لهجه اصفهانى گفت: حالت چطور است؟ گفتم الحمد للّه.
 سپس مسائل خود را یكى پس از دیگرى مطرح كردم و ایشام بدون تأمل جواب آنها را با آدرس بیان مى‏كرد و جوابها كاملاً قانع كننده بود.
 بعد از تمام شدن سؤال و جوابها دستش را بوسیدم و از خدمتش مرخص گردیدم.
 همینكه بیرون آمدم با خود گفتم: آیا این آقا سیّد ابوالحسن اصفهانى بود یا شخص دیگر ى به شكل و قیافه ایشان؟ لذا شك داشتم و با خود گقتم: براى بر طرف شدن شك بایستى به منزل ایشان در نجف بروم و همان سؤالها را بپرسم، اگر غیر از آن جوابها را داد معلوم مى‏شود كه ایشان سیّد ابو الحسن نبوده و الّا خودشان بوده‏اند. به نجف كه رسیدم سریعاً به منزل ایشان رفتم پس از سلام و جواب سلام، همانگونه كه آنجا لبخندى زده بود، لبخندى زد و با لهجه اصفهانى گفت: حالت چطور است؟ و سپس سؤالها را مطرح كردم و ایشان به همان صورت بدون كم و زیاد جواب دادند، بعد فرمودند: حالا یقین كردى و تردیدت بر طرف شد؟ گفتم: اى آقاى بزرگوار بله.
 وقتى كه پس از بوسیدن دستش خواستم خارج شوم به من فرمود: در حال حیاتم راضى نیستم این جریان را براى كسى نقل كنى امّا پس از مرگ مانعى ندارد.(2)
 
 نمونه دیگر از مقامات معنوى ایشان
 آرى! مرحوم سیّد ابوالحسن اصفهانى از چنان تقوا و وارستگى برخوردار بود كه وقتى فرزند برومندش سیّد حسن شهید شد، نه تنها صبر نمود بلكه به قاتل وى عفو و ترحّم روا داشت، سپس وقتى خواست از امر زعامت مسلمین كناره‏گیرى كند و درب منزب خویش را ببندد نامه‏اى (توقیع) از ناحیه حضرت مهدى (علیه‏السلام) توسط یكى از افراد موثّق بنام شیخ محمّد كوفى شوشترى كه مكرراً مفتخر به ملاقات حضرت گردیده است، به دستشان رسید كه حضرت به او فرموده بودند: «ارخص نفسك و اجعل مجلسك فى الدهلیز ... نحن ننضرك» یعنى «از اتاق خصوصى بیرون بیا و در راهرو منزل بنشین تا به آسانى در دسترس عموم مردم باشى و به حل مشكلات و دستگیرى از آنان بپرداز (و در مقابل مسائل و خطرات احتمالى نگران نباش زیرا) ما تو را یارى مى‏كنیم».(3)


...................................................................


1) محمّد شریف رازى، گنجینه دانشمندان، اسلامیه تهران، 1352 (ه.ش)، ج 1، ص 216، ج 3، ص‏81.
2) احمد قاضى زاهدى، شیفتگان حضرت مهدى (علیه‏السلام) مؤسسه نشر و حاذق، قم، (1373 ه.ش)، ج 1،ص 115.
3) محمّد شریف رازى، گنجینه دانشمندان، اسلامیه تهران، 1352 (ه.ش)، ج 1، ص 218.
4) احمد قاضى زاهدى، شیفتگان حضرت مهدى (علیه‏السلام) مؤسسه نشر و حاذق، قم، 1373 ه.ش، ج 1، ص 122.

 
عکسهای زیبا از چراغانی نیمه شعبان

http://www.baztab.com/news/47617.php





نوع مطلب : درباره امام مهدی (عج)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 17 شهریور 1385 :: نویسنده : محمدعلی صنیعی

سیّد محمدحسن طباطبائى  میرجهانى 
      به نقل از: محمد رضا بافقى اصفهانى - عنایات حضرت مهدى (ع) به علماء و طلاب - نصایح قم - چاپ اول 1379 - ص 184و 185. 
 
 
 
 

دانشمند فرزانه، علامه میرجهانى (قدس سره الشریف)، بعد از مدتى اقامت در نجف اشرف به اصرار پدرش به اصفهان بازگشت و به نشر معارف و فضائل اهل‏بیت عصمت و طهارت (علیهم الصلاة و السلام) پرداخت و بعد از فوت پدر بزرگوارش به مشهد مقدّس مشرّف گردید و در آنجا ساكن شد. در این بین مدتى به كسالت نقرس، سیاتیك و عرق النساء، مبتلا شده بود و چندین سال در اصفهان و تهران و خراسان معالجه نمود؛ ولى اصلاً بهبودى حاصل نشده بود، تا اینكه خود ایشان مى‏فرمود: «بعضى از دوستان آمدند و مرا به شیروان بردند و در مراجعت، در قوچان توقف كردیم. روزى به زیارت امامزاده‏اى كه در خارج شهر قوچان و معروف به «امامزاده ابراهیم» است رفتیم و چون هواى لطیف و منظره جالبى داشت، رفقا گفتند: «ناهار را در اینجا بمانیم، خیلى خوب است.» گفتم: «عیبى ندارد.»
 پس آنها مشغول تهیه غذا شدند و من گفتم: براى تطهیر به رودخانه مى‏روم. گفتند: راه قدرى دور است و براى درد پاى شما، مشكل است. گفتم: «آهسته آهسته مى‏روم» و رفتم تا به رودخانه رسیدم و تجدید وضو نمودم و در كنار رودخانه نشستم و به مناظر طبیعى نگاه مى‏كردم. ناگهان دیدم شخصى كه لباس نمدى چوپانى در بَر داشت آمد و سلام كرد و گفت: آقاى میرجهانى! شما با اینكه اهل دعا و دوا هستى، هنوز پاى خود را معالجه نكرده‏اى؟!
 گفتم: تاكنون كه نشده است. گفت: آیا دوست دارى (یا مایل هستى) من درد پایت را علاج كنم؟ گفتم: البتّه!
 پس آمد و كنار من نشست و از جیب خود چاقوى كوچكى در آورد و اسم مادر مرا پرسید (یا بُرد) و سر چاقو را به موضع درد گذاشت و به پائین كشید، تا به پشت پا آورد و فشارى داد كه بسیار متألم شدم. آخ گفتم. چاقو را برداشت و گفت: برخیز خوب شدى. خواستم مانند همیشه با كمك عصا برخیزم، عصا را از دست من گرفت و به آن طرف رودخانه انداخت. دیدم پایم سالم است؛ برخاستم ایستادم و دیگر ابداً پایم درد نداشت.
 به او گفتم: شما كجا هستید؟ فرمود: من در همین قلعه‏ها هستم و دست خود را به اطراف گردانید. گفتم: من كجا خدمت شما برسم؟ فرمود: تو آدرس مرا نخواهى داشت؛ ولى من منزل شما را مى‏دانم و آدرس مرا گفت و فرمود: هر وقت مقتضى باشد، خودم نزد تو خواهم آمد و رفت. در همین موقع رفقا رسیدند و گفتند: آقا عصا كو؟ گفتم: آقا را دریابید! هر چه تفحص كردند، اثرى از او نیافتند.» 

سیّد محمدحسن طباطبائى  میرجهانى 
      به نقل از : عنایات حضرت مهدى (ع) به علماء و طلاب -محمد رضا بافقى اصفهانى - نصایح قم - چاپ اول 1379 - ص 71و 72. 
 
 
 
 
مرحوم سیّد محمدحسن طباطبائى میرجهانى جریان ملاقاتش با حضرت ولى‏عصر(علیه‏السلام) را این‏گونه بیان مى‏كند:
 «در عصر ریاست و مرجعیّت مرحوم آیت‏اللَّه سیدابوالحسن اصفهانى (قدس‏سره)، این جانب مورد وثوق و توجّه معظم‏له بودم. روزى ایشان پول زیادى به من دادند و امر فرمودند كه به سامراء بروم و پولها را بین طلاب سامراء و خدّام حرم عسكریین (علیهماالسلام) تقسیم كنم. این جانب به سامرا رفتم و فرمان ایشان را امتثال كردم و پولها تقسیم شد.
 خدّام حرم عسكریین (علیهماالسلام) احترام زیادى برایم قائل بودن و من از این احترام استفاده كردم؛ از كلیددار حرم خواستم تا اجازه دهد من شبها به تنهائى در حرم بیتوته كنم؛ كلیددار نیز موافقت كرد. ده شب تا صبح در كنار قبر آن دو امام معصوم (علیهماالسلام) شب زنده‏دارى و تضرّع كردم. قبل از طلوع فجر روز دهم كه شب جمعه بود، كلیددار در را برایم گشود و شمع‏ها را روشن كرد. در آن هنگام با شوقى زیاد به سرداب مقدّس مشرّف شدم و از پله‏ها پائین رفتم؛ با تعجّب دیدم فضاى سرداب كاملاً روشن است و شمع‏ها گویا در آفتاب روشن شده‏اند.
 سیّد بزرگوارى به قیافه مرحوم سیّد العراقین اصفهانى به حالت تشهد نشسته و مشغول ذكر و عبادت بودند. چون سلام كردن به نمازگزار مكروه است، سلام نكردم و از مقابل ایشان گذشتم و نزد دَرِ «صُفِّه» ایستادم و زیارت حضرت ولى‏عصر (عجل اللَّه تعالى فرجه الشریف) را خواندم.
 سپس آمدم و در جلوى آن سیّد بزرگوار ایستادم و به نماز مشغول شدم و پس از نماز، مشغول «دعاى ندبه» شدم و با سوز و حال، جملات آن را زمزمه كردم. هنگامى كه به جمله «و عرجت بروُحِهِ الى سمائك» رسیدم، آن بزرگوار از پشت سرم فرمودند: «و عرجتَ به الى سمائك»، معراج پیامبر جسمانى بوده است، «بروحه» از ما اهل‏البیت نرسیده است و چرا وظیفه خود را رعایت نمى‏كنید و جلوتر از امام نماز مى‏خوانید؟!
 من با دیدن و شنیدن این نشانه‏ها باز هم در غفلت بودم! دیگر حال دعا از دست رفته بود. دعاى ندبه را به سرعت تمام كردم و سپس به سجده رفتم. ناگهان در سجده به خود آمدم و با خود گفتم: این آقا كیست؟ مى‏فرماید: «بروحه» از ما اهل‏البیت نرسیده است! مى‏فرماید: چرا جلوتر از امام نماز مى‏خوانید! آن نور خیره كننده‏اى كه سرداب را روشن كرده و نور شمع‏ها را تحت‏الشعاع قرار داده است، از كجاست؟
 بسیار ترسناك شدم و سر از سجده برداشتم تا دامن او را بگیرم؛ اما دیدم سرداب تاریك است و هیچ كس در آنجا نیست...».(1) 

مقدس اردبیلى‏رحمه الله   
       
 
 
 
 
 

عنایات امام مهدى‏علیه السلام به ملاّاحمد مقدس اردبیلى‏رحمه الله‏[متوفاى 993 ه. ق‏]
       از دیگر علمایى كه داراى مقامات والاى معنوى و روحى بوده و داراى ارتباط روحى و ملاقات حضورى با امام عصرارواحنافداه بوده است و سوالات خویش را بدون هیچ مانعى با آن نور مقدس‏علیه السلام در میان گذارده و جواب دریافت مى‏نموده است ؛ آیت‏الله ملاّاحمد مقدس اردبیلى‏قدس سره است ؛ شخصى كه در عصر غیبت كبرى تشرفات بسیارى به محضر آن حضرت داشته است و خود مستقیماً از آن امام‏علیه السلام بهره‏مند مى‏شده است؛ از میان تشرفات بسیار ایشان، تشرف زیر است كه خود نشانه مقام والا و عظمت روحى و روحانى آن عالم بزرگوار است:
 سید میرعلاّم تفرشى كه از شاگردان فاضل مقدس اردبیلى است، مى‏گوید:
 شبى در صحن مقدس امیرالمؤمنین‏علیه السلام راه مى‏رفتم؛ پاسى از شب گذشته بود ؛ ناگاه شخصى را دیدم كه به سمت حرم مطهر مى‏آید. من نیز به سمت او رفتم ؛ وقتى نزدیك شدم، دیدم استاد ما ملاّاحمد اردبیلى است. خود را از او مخفى كردم تا آنكه نزدیك در حرم رسید و با اینكه در بسته بود، باز شد و مقدس اردبیلى داخل حرم گردید. دیدم مثل اینكه با كسى صحبت مى‏كند. بعد از آن بیرون آمد و در حرم بسته شد. به دنبال او به راه افتادم ؛ به طورى كه مرا نمى‏دید تا آنكه از نجف اشرف بیرون آمد و به سمت كوفه رفت. وارد مسجد جامع كوفه شد و در محرابى كه حضرت امیرالمؤمنین‏علیه السلام شربت شهادت نوشیده‏اند، قرار گرفت؛ دیدم راجع به مسئله‏اى با شخصى صحبت مى‏كند و زمان زیادى هم طول كشید. بعد از مدتى از مسجد بیرون آمد و به سمت نجف اشرف روانه شد. من نیز من به دنبالش مى‏رفتم تا نزدیك مسجد حنانه(7) رسیدم. در آنجا سرفه‏ام گرفت ؛ به طورى كه نتوانستم خودم را نگه دارم. همین كه صداى سرفه مرا شنید، متوجه من شد و فرمود: آیا تو میرعلاّم هستى؟ عرض كردم: بلى. فرمود: اینجا چه كار مى‏كنى؟ گفتم: از وقتى كه داخل حرم مطهر شده‏اید تا الان با شما بودم ؛ شما را به حق صاحب این قبر (امیرالمؤمنین‏علیه السلام) قسم مى‏دهم اتفاقى را كه امشب پیش آمد، براى من بگویید. فرمود: مى‏گویم، به شرط آنكه تا زنده‏ام آن را به كسى نگویى. من هم قبول كردم و با ایشان عهد و میثاق بستم ؛ وقتى مطمئن شد، فرمود: بعضى از مسائل بر من مشكل شد و در آنها متحیر ماندم و در فكر بودم كه ناگاه به دلم افتاد به خدمت امیرالمؤمنین‏علیه السلام بروم و آنها را از حضرتش بپرسم ؛ وقتى كه به حرم مطهر آن حضرت رسیدم، همان طورى كه مشاهده كردى، در بر روى من گشوده و داخل شدم ؛ در آنجا به درگاه الهى تضرع نمودم تا آن حضرت جواب سوالاتم را بدهند؛ در آن حال صدایى از قبر شنیدم كه فرمود: به مسجد كوفه برو و مسائلت را از قائم بپرس ؛ زیرا او امام زمان تو است. به نزد محراب مسجد كوفه آمده و آنها را از حضرت حجت‏علیه السلام سوال نمودم ؛ ایشان جواب عنایت كردند و الان هم بر مى‏گردم.(8)
       با بررسى حالات علماى گذشته، خواهیم دید كه علماى ربانى كه مرتبط با امام عصرشان بوده و مورد عنایات آن جناب بوده‏اند بسیارند، از آن جمله مى‏توان به علمایى همچون: شیخ انصارى، حاج ملاّ آقاجان زنجانى، آیت‏الله شیخ محمد كوهستانى، آیت الله بافقى، آیت الله بهاءالدینى و... قدس سرهم اشاره نمود كه با بررسى زندگى سراسر معنویت آنها مى‏توان عنایات خاص امام عصرارواحنافداه را در زندگى آنها مشاهده نمود.


....................................


5) فوائد الرجالیه، مقدمه 38 و 39.
6) بركات حضرت ولى عصرارواحنافداه، ص 40؛ به نقل از العبقرى الحسان، ج 2، ص 99.
7) مسجدى است كه دیوارش خم شده است و علت آن این است كه وقتى جنازه امیرالمؤمنین علیه السلام را براى دفن در نجف اشرف، از آنجا عبور مى‏دادند، دیوار این مسجد، روى ارادت به آن حضرت خم شد.
8) بركات حضرت ولى عصر(ع)، صص 37 و 38، به نقل از كتاب العبقرى الحسان، ج 2، ص 64.

 





نوع مطلب : درباره امام مهدی (عج)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



عبدالرضا هلالی

۹ شهریور ۱۳۸۵ - بعد از ظهر ۱۴:۳۰تعداد بازدید: 5764كد خبر: ۴۶۹۴۹

اللهم انا نشكو الیك فقد نبینا و قله عددنا...

چگونه می‌توانم گلایه خویش را پنهان نموده و بغض خود را در گلو فرو خورم و در سكوت غریبانه، آبروداری كنم تا مبادا گردی به دامانی بنشیند؟! چگونه در شهر شلوغی كه بزدلان هم، هفت‌تیركش شده‌اند، از سر بالا رفتن آب‌ها و ابوعطا خواندن قورباغه‌ها، سخن بگویم؟ چگونه از آنان كه طلبكار عمر خضر و ملك اسكندرند، بخواهم كه نزاع بر سر دنیای دون نكنند و چگونه به خواب‌زده‌ها بفهمانم كه:
خیانت قصه تلخی است، اما از كه می‌نالم
خودم پرورده بودم در حواریون، یهودا را

آی جماعت! نگار ما اوست كه.. لا لعطائه مانع... (هیچ كسی را توانایی مقابله با عطایای او نیست) تعز من تشاء و تذل من تشاء .. (هركه را خواهد عزیز خلق و هركه را خواهد ذلیل كند) آی خلایق! یار ما هموست كه حتی اطفال در رحم مادران را نیز مورد رحمت قرار می‌دهد! دلدار ما اوست كه كرامت بی‌حد و حصرش، سایه امنیتی بر «مستوحشین فی الظلم» است... چگونه از دلبر خود با شما بگویم، در حالی كه هنوز در اول شب پیاله به دستی، كار ما به بدمستی كشیده است...!

*****

1ـ می‌دانید، وقتی انسان خود را جدی بگیرد، بسیار مضحك می‌شود! و چقدر امروزه بوزینه‌های مضحك زیاد شده‌اند! جدی گرفتن خود، به معنای قائل شدن حرمتی ویژه برای خود است و هركه در مقابل «الله و آل‌الله» حرمتی ویژه برای خویش قایل باشد، به «بوزینه‌ای مضحك» مسخ می‌گردد!!

2ـ ندانسته و نشناخته و خام، وارد این طریق ملامت‌خیز و دشمن‌ساز نشدیم كه فرمود:
غیر ناكامی در این ره كام نیست*** راه عشق است این ره حمام نیست!
كار ما از ابتدا عزم بلند برای مردانه ماندن بود و زنانه سوختن! كه فرمودند:
مردانه ساختیم و زنانه فروختیم *** رو رو زنانه‌ساز كه مردانه می‌خرند!

اما «كلّ یعمل بشاكلته» خدا، تولیدكننده انبوه‌ساز نبوده است، بلكه برای هر تنابنده‌ای، پرونده‌ای از بلایا و فتن و محدودیت‌ها و ظرایف باز شده است و ما نیز در این بار عام، ‌بر طینت خداداده قائلیم:
مه فشاند نور و سگ عوعو كند *** هر كسی بر طینت خود رو كند

3ـ «قاسطین» كه بودند؟ «قاسطین» آن زمره اهل ادعایی هستند كه با شعار «قسط و عدل» به جنگ علی(ع)؛ یعنی تندیس «قسط و عدل» آمده بودند! «كله حق یراد بها الباطل» شعار «قسط و عدل» دادن در مقابل علی، مانند قرآن‌هایی است كه روی نیزه رفته بود تا مانع پیشروی سپاه حق گردد... گفت: می‌توان در كاسه سر یك مجسمه زیبا آب نوشید ولی باید توجه داشت كه آن مجسمه برای این كار ساخته نشده است! این ظاهرسازی‌های مردم‌فریبانه در دل‌هایی اثر می‌كند كه فاقد بصیرت و معرفت باشد... آری، نادان همیشه نادان‌تر از خود را می‌یابد تا تحسینش كند... !

4ـ (به نقل از كتاب «نكته‌های ناب» از آیت‌الله العظمی بهجت، ص 78): معاویه (علیه الهاویه) با رایزنی و مشاوره عمروعاص بدین نتیجه رسید كه راه مقابله با علی(ع) آن است كه از رؤسای قبلیه‌ها بخواهد كاری برای خونخواهی عثمان در مقابل علی بكنند... چندی پس از این درخواست، پی‌درپی برای از بین رفتن «فرصت فكر» آدم‌های مختلفی به دنبال آن رؤسای قبایل فرستاد تا مجال دقت و تفكر نیابند... و شد آنچه نباید می‌شد و دست آخر رؤسای قبایل هم خونخواه عثمان از علی شدند... «فرصت تفكر»...! امواج شایعه، سیاه‌نمایی، دشمنی و كینه‌ورزی، پشت به پشت هم، چنان به صخره‌های مستحكم قلوب مخاطبین می‌خورد كه دیگر «فرصت تفكر» باقی نماند... امروزه لجن‌پراكنی علیه اینجانب «رضا هلالی» برای عده‌ای نابخرد و غفلت‌زده، چنان موضوعیت و اهمیتی یافته است كه هر روز یا خالق یا مشتری جدیدترین اخبار كذب، آلوده و موهن در مورد حقیر هستند و چنان در این طریق پا به ركابند كه «فرصت فكر» از مستمعین بی‌رنگ و ریای محافل گرفته می‌شود... فاجعه آنجاست كه هرزه‌باف‌های شارلاتان بی‌تقوا و دودوزه‌باز‌های هفت‌خط بی‌مرام و اپوزیسیون‌های ضد ولایت مجهول‌الهویه و هزاررنگ‌های ظاهرالصلاح سالوس و محتسب‌های مدرن شكمباره و تردامن، همه و همه دست به دست هم داده‌اند تا دیگر نغمه روح‌بخش روضه‌های سیدالشهدا(ع) به گوش جوانان شیفته نرسد... (عجیب نیست! چراكه دشمنی با آل‌الله و موالیان آل‌الله، ساخته و پرداخته نطفه مال حرام است) كار به جایی رسیده است كه اگر بدانند «فلانی» خائن مخنث و بی‌رگ است و یا منافق مرتد و سیب‌زمینی بی‌اعتقاد است، در امنیت كامل به سر خواهد برد، اما كافیست كه «شیطانكی» بفهمد كه «تو» دوستدار آل بیت رسول‌اللهی ... دیگر فاتحه امنیت و رفاه و آزادی و... را باید خواند!! (عجیب نیست! چرا كه شیطان سوگند خورده است كه دست از سر موالیان آل‌الله برندارد). كار به جایی رسیده است كه این بی‌مرام‌های نامرد، برای خاموش كردن چراغ محبت آل‌الله، به بی‌آبرو كردن نوامیس و انتشار اكاذیب و پخش تصاویر خانوادگی (در تیراژهای فراوان) و شایعه‌پراكنی‌های عجیب و غریب و... می‌پردازند. (عجیب نیست! چراكه مظلومیت و غربت در ذات شیعگی است)

5ـ چه بسیار حماقت‌هایی كه عده‌ای می‌كنند تا احمق شمرده نشوند! بنگرید كه در مواجهه با این تخریب‌ها و ترور شخصیت‌ها، مخاطب‌ها چگونه موضعی می‌گیرند. عده‌ای علی‌الاصول، نقش این رسوایی‌ها را به دیوار می‌كوبند و از ریشه، منكر وجود هرگونه پلیدی می‌شوند... (كه به پای اعتمادشان، بوسه می‌زنم) و عده‌ای به جستجوی حق برمی‌خیزند و اگر حق را هر جا یافتند، خاشعند... (من طلبنی بالحق وجدنی) و اما عده‌ای دیگر... و اما، زخم زبان... و اما غیبت، تهمت... و اما...
دل را اگر ز درد به جان آورد كسی *** بهتر كه درد دل به زبان آورد كسی

چگونه با این همه ملامت ناصحانه می‌توان كنار آمد؟ چگونه با انسان‌های وارونه می‌توان ساخت؟ وقتی «بریر» در مقابل بی‌ادبی «ابوحرب سبیعی» (دلقك بدكاره و بذله‌گوی یزید) ایستاد و محكومش كرد، ابوحرب سبیعی گفت: راست می‌گویی! اقرار می‌كنم به پاكی شما و آلودگی خود! از او پرسیدند: چرا دست از باطل برنمی‌داری؟ گفت: اگر من به سوی حق بیایم، كشته می‌شوم، پس چه كسی بر سر سفره شراب با یزید هم‌پیاله شود؟!) چگونه می‌توان با انسان‌های وارونه كه هم‌پیالگی با یزید را به «حق» ترجیح می‌دهند، ساخت؟!

اما، خوب می‌دانم كه اگر محبت حقیقی به ساحت بی‌بی فاطمه زهرا ـ سلام‌الله علیها ـ باشد، طلسم شكن تمام فتنه‌ها در دست شماست. (دیدید كه فاطمه برای «حر» هم مادری كرد، محبت فاطمه(س)، كاری كرد كه میان شلوغی سرسام‌آور بی‌خردان بی‌حیا و در میان هیاهوی گیج‌كننده و غیرقابل تحمل منازل بین راه، حر صدای حق را شنید...) آری، فاطمه ـ سلام‌الله علیها ـ برای «حر» هم مادری كرد كه مولا فرمود: هرچیز محتاج عقل است و عقل محتاج ادب!

و مگر نبود آن‌كه یكی از قتله ابالفضل العباس كه در كوفه فریاد می‌زد و خود را كتك می‌زد كه آی مردم! جوان ماهرویی را كشتم كه میان چشمانش نور سجده بود! آری او نمی‌دانست كه مظهر هوالعزیز چه بر دوش نبی باشد چه زیر سم ستوران، عزیز است «و خیلی‌ها نمی‌دانند كه با خداداده نمی‌توان ستیز كرد كه خداداده را خدا داده». آری عزیز خدا حسین ـ علیه‌السلام ـ هنگامی كه با بیعت‌شكنی كوفیان روبه‌رو شد ـ در همان راه مكه تا كربلا ـ با آن شهامت توحیدی فرمود: سیغنی الله عنكم!! خدا مرا از شما بی‌نیاز گرداند... «و دیدید چگونه حسین ـ علیه‌السلام ـ عزیز خدا از همه هستی بی‌نیاز شد».

گر فروتر نشست خاقانی *** چه كند روزگار بی‌ادب است
قل هو الله نیز در قرآن *** زیر تبت یدا ابی‌لهب است

شما علف هرزه را هر جایی می‌توانید ببینید، اما طلا، پشت ویترین است و داخل گنجینه‌ها!

6ـ آیا كافی نیست؟ چقدر باید تحمل كرد كه هر خس و خاشاك بی‌قحر و جاهی به بی‌اعتبار كردن گل‌های محمدی بپردازد؟ الهی الی من تكلنی؟ مگر نفرمود اگر كسی آبروی مؤمنی را ببرد، خدا آبرویش را در خلوت خانه‌اش می‌برد! آیا كافی نیست كه كه حرمت مؤمن را از خانه خدا بالاتر می‌دانند! حالا كه تیغ تیز و برانی در كف اختیارت افتاده است، بهتر آن است كه از ریختن خون مظلومان و بیچارگان بپرهیزید كه امام سجاد ـ علیه‌السلام ـ فرمودند: زنهار! بر كسی كه یاوری جز خدا ندارد، ستم نكنید!! آیا دلیل جدیدی برای رد كردن خدا و رد قیامت پیدا شده است كه دیگر واهمه از مكافات و بیم از جزای الهی و هراس از تیغ عباس‌بن‌علی ـ علیه‌السلام ـ نمی‌كنید؟ به راستی چه شده است؟ به آن هنگامی كه گردوغبارها بنشیند، بیندیشید كه چگونه رو در روی حقایق خواهید ایستاد با این دل شكستن‌ها! كه ملائكه، من و شما را مخاطب می‌كند: لدو للموت و ابنو اللخراب (بزایید برای مردن و بسازید برای خراب شدن) ما كه اطمینان داریم دنیای ما روزی شروع خواهد شد كه بقیهالله الاعظم، صاحب العصر و الزمان ـ عجل‌الله تعالی فرجه الشریف ـ ذوالفقار ظهور را در كف بگیرند... شما منتظر باشید و ما نیز منتظریم!

7ـ قدما گفته‌اند كه قطره‌ای عسل بیش از جامی زهر مگس به سوی خود جلب می‌كند. هیچ‌كس در طریق سلوك الی الله نمی‌تواند مدعی باشد كه نظر من، رفتار من، و سخن من، صحیح‌ترین و كامل‌ترین است، اما یكی از نشانه‌های شیرینی و جذابیت محافل سیدالشهدا ـ علیه‌السلام ـ همین است كه مگس‌های حرفه‌ای میل به دست‌درازی به حاصل رنج آل‌الله می‌كنند... بماند! بگذار و بگذر! مگر نه این است كه كشف ستر و سر مؤمنین حرام ابدی است؟! مگر نه این است كه رعایت حرمت و وجهه و شخصیت نوكران اهل‌البیت، واجب عینی برای همه هستی است! تمام هستی؛ شیعیان مولا امیرالمؤمنین‌اند و مسخر محبان حضرتش! می‌دانی كه ربا در حكم جنگ با خداست و از آن بالاتر این‌كه معصوم می‌فرماید: یك درهم ربا از 36 زنا بالاتر است و بردن آبروی مؤمن از ربا بالاتر!! مگر نخوانده‌اید در اصول كافی، جلد 2، كتاب ایمان و كفر كه اول مرتبه كفر، آن است كه شخصی بشنود از برادر دینی خود كلمه‌ای را و حفظ كند آن را و بخواهد مفتضح كند او را به واسطه آن كلمه!!

پشت دین و مگر دین‌داران را خباثت منافقین خم نموده است و به قول بزرگی، كافر كسی است كه حق‌پوشی می‌كند! خدا محبت كردن مردم به عیب‌جویان و عیب‌سازان را حرام كرده است (غررالحكم صفحه 683).

مكن به نامه سیاهی ملامت من مست
كه آگه است كه تقدیر بر سرش چه نوشت (حافظ)

كاش حاسدان و معاندانی كه چشم دیدن ما را در صفوف مستحكم انقلاب و خط ولایت ندارند، به قدر ذره‌ای فتوت و جوانمردی داشتند تا به جای توطئه و جوسازی و تهمت زدن، به عیوب خود مشغول می‌شدند كه فرمود طوبی لمن شغل عیبه عن عیوب الناس ... .

8ـ سؤال تكراری هر كس كه به آیه 6 سوره لقمان رجوع نموده این است؛ لهو الحدیث چیست؟ چرا این گروه‌های مافیایی و بنگاه‌های حاشیه‌سازی و غبارپراكنی به طور حرفه‌ای و سازمان‌یافته مشغول لهوالحدیثند؟ «لهوالحدیث» همان است كه اینان برای فروش و آب كردن و غالب كردن محصولات بنجل و فاسد و بی‌مشتری خود انجام می‌دهند... سفیانیان عصر حاضر كه اغلب یادآور ابوموسی اشعری و عمروعاص‌های مدرن هستند، به چه مجوزی، مجاز به هیاهو و دروغ‌گویی علیه اینجانب و هیأت‌الرضا(ع) هستند؟ چرا قوه قضائیه، نهادهای امنیتی و اطلاعاتی و فرهنگی و علمی و حوزوی چاره‌اندیشی نمی‌كنند؟

9ـ همه آنانی كه در جریان فتنه‌سازی‌های این بی‌هنران هستند، می‌دانند كه خاصیت اصلی و اولیه و نهایی این حاشیه‌سازی‌ها، بیهودگی است. هیاهو برای هیچ! هدف بطلان‌سرایی این شیطانك‌های موجه و غیرموجه سوءاستفاده از جهل و بی‌خبری عوام‌الناس است و مادر این كینه‌ورزی‌ها اغلب حسد است و عجب! امیرالمؤمنین فرمودند: هرچه انسان را از یاد خدا غافل كند، در حكم قمار است و خوب می‌دانم كه این «قماربازهای بی‌تقوا» به هر حیله‌ای دست می‌زنند تا شاید از آب گل‌آلود، ماهی بگیرند... ولی هیهات! زیرا به همان صورت توهین‌آوری كه منافقان كورباطن به دوستان اهل‌البیت حمله‌ور می‌شوند، حق نیز با اهانت خوارشان می‌كند... اولئك لهم عذاب مهین (ان‌شاءالله).

10ـ امیدوارم آنان كه حتی پرده‌دری‌ها را به نهایت رسانده‌اند و به اینجانب (به عنوان یك شهروند و نه یك نوكر آستان امیرالمؤمنین) و به همسر شرعی و قانونی اینجانب نیز رحم نكرده‌اند، جواب روشنی از جانب آل‌الله بگیرند كه به غیر از اهل بیت، پناهی ندارم و به غیر از خدای آل‌الله، منتقمی نمی‌بینم. فاغث یا غیاث المستغیثین!

11ـ ابراهیم بن طلحه در شام در میان هلهله مردم پرسید: یا علی‌ابن‌الحسین(ع)، من غلب؟ چه كسی در این جنگ پیروز شد؟ امام سجاد(ع) نگاهی كردند و فرمودند: اگر می‌خواهی بدانی چه كسی در این جنگ پیروز شده است، آن هنگام كه وقت نماز شد، اذان و اقامه بگو! (كنایه از این‌كه: نام كه را خواهی برد؟ آیا جز نام جد ما رسول‌الله؟!) و این سخن ماست: كه پیروز جنگ‌هایی كه از عاشورا تا قیامت برقرار است، جز حسینیان، كسی نخواهد بود!
بیایید و مردمی كه در هیأت‌الرضا به حرمت نام سیدالشهدا(ع)، هروله و بی‌قراری می‌كنند، ببینید تا بدانید پیروز این جنگ كیست؟

12ـ به عنوان سرباز جان بر كف ولایت، گلایه‌ها و درددل‌هایم را در سینه نگه می‌دارم تا آن لحظه‌ای كه به حضور پیر و مرادمان، نایب امام، حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای ـ‌ مد ظله العالی ـ برسم كه معتقدم ساحل امن ولایت، دل‌های ناآرام ما را، اطمینان خواهد بخشید. هرچند:
گفته‌ بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم كه غم از دل برود چون تو بیایی
تمام مجالس ما، در حكم بیعت با ولی فقیه و انقلاب و خمینی كبیر است و لاغیر!

13ـ همه حرف‌های تو دلم فقط اینها كه با تو گفتم نیست
گاه چندین هزار جمله هنوز همه حرف‌های آدم نیست

14ـ اللهم عجل لولیك الفرج

سایت بازتاب



نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نظرى بر سیماى روایى حضرت زینب (س)

محمد میانجى

فاطمه (س) به وجود زینب، گوهر تابناكى كه به زودى از اودرخشیدن مى‏گرفت، افتخار مى‏كرد. آرى! دختر رسول خدا (ص)، فرزندى‏پاك را در خود مى‏پرورید كه با ظهورش مایه افتخار و زینت پدرمى‏شد. از قضا در همان روزها رسول خدا (ص) به مسافرت رفته بود ودختر آفتاب بى‏حضور او پاى به عرصه وجود گذاشت. فاطمه (س) رو به‏همسرش على (ع) كرد و گفت: پدر در سفراست; نام این دختر را چه‏بگذاریم؟ على (ع) پاسخ داد: در این باره بر حضرت رسول سبقت‏نمى‏گیرم. صبر كن. به زودى ایشان بر مى‏گردد. وقتى، رسول خدا (ص)آمد، این كار را به خدا سپرد، جبرئیل نازل شد و گفت: خداى توسلام مى‏رساند و مى‏فرماید: نام دخترت را «زینب‏» بگذار. رسول‏خدا (ص) آنگاه زینب را خواست. او را بوسید و به مشتاقانى كه دراطرافش گرد آمده بودند; فرمود: «به حاضران و غائبان توصیه مى‏كنم احترام این دختر را نگاه‏دارید. به راستى او شبیه خدیجه كبرى (س) است.» زینب (س) بانویى‏بلند بالا بود و چهره‏اى نورانى و با وقار و صاحب سكینه داشت.

در حیا و عصمت، مانند مادرش، فاطمه زهرا (س) و در شیوایى ورسا سخن گفتن، مثل پدر بزرگوارش، على (ع) بود. زینب بردبارى رانیز از برادرش حسن و شجاعت را از حسین (علیهما السلام) در خودجمع كرده بود.

خوب است‏بدانیم: «ام كلثوم‏» و «ام عبد الله‏» و «ام‏الحسن‏» كنیه‏هایش بود و البته «ام المصائب‏»، «ام الرزایا»و «ام النوائب‏» نیز بعدها به وى مى‏گفتند. اما لقب‏هایش‏عبارتند از: «عقیله بنى هاشم‏»، «عقیلة الطالبیین، «صدیقه‏صغرى‏»، «عصمت صغرى‏»، «الراضیه‏»، «امینة الله‏»، «عالمة‏غیر معلمه‏»، «فاهمة غیر مفهمه‏»، «مجتهده‏»، «حافظة‏الودایع و الاسرار» و «موثقة فى نقل الاحادیث و الاخبار».

در بین این لقب‏ها چهار لقب (عالمه غیر معلمه، مجتهده، حافظه‏الودایع و الاسرار و موثقه فى نقل الاحادیث و الاخبار) گویاى‏مقام والاى علمى و روایى این بانوى بزرگوار است كه كمتر موردبررسى قرار گرفته است.

آرى همه زینب را با عنوان افتخارآمیز (سفیر كربلا) مى‏شناسند و به‏همین علت ویژگى‏هاى دیگرى او تحت الشعاع حماسه بزرگ عاشوراقرار گرفته و ابعاد مهمى از شخصیتش مورد بى‏مهرى و كم توجهى‏واقع شده است. شخصیت روایى حضرت از جلمه آنهاست. البته در این‏مقاله تنها به ارتباط روایى عقیله بنى‏هاشم با مادر گرامى‏اش‏فاطمه زهرا (س) مى‏پردازیم.

در محضرت فاطمه (س)

روایت كننده نور، بى‏گمان شرایطى چون عدالت، مورد اطمینان بودن‏و... در خود باید جمع كند. یكى دیگر از این شرایط موضوع سن‏راوى است و او باید در حدى باشد كه بتوان ادعا كرد خود روایت‏را بلاواسطه نقل مى‏كند.

به همین جهت‏باید دید زینب (س) در چه سال‏هایى محضر مادرش رادرك كرد؟ زیرا برخى از روایت‏هاى وى مربوط به دوران سه، چهاریا پنج‏سالگى اوست. در این باره محققان گفته‏اند: شیوه و كمیت‏رشد جسمى و روحى اهل‏بیت (علیهم السلام) با دیگران تفاوتى عمده واساسى داشت. از این روى نمى‏توان در موضوع سن و سال با آنهامانند راویان دیگر برخورد كرد. حتى در نحوه تولد و دوران حمل‏نیز خاندان پیامبر تفاوت‏هاى اساسى با دیگران دارند. لذاقادرند از سنین كودكى احادیث را به صورت كامل در ذهن خود جاى‏دهند و براى آیندگان با دقت كامل نقل كنند. پس زینب (س) مى‏توانست همه آنچه را كه مى‏دید، به خاطر بسپارد. او تمام‏مصائب و دشوارى‏هایى را كه مادر بارها با آن روبرو بود، به یادداشت. از جمله هنگام قرائت‏خطبه فدكیه توسط مادر، زینب كه‏كودك خردسالى بود، آن را شنید و به صورت كامل روایت كرد.

مقام علمى حضرت زینب (س)

زینب از همان دوران طفولیت، عالمه بود. امام سجاد (ع) به حق‏فرمود: «یا عمه انت‏بحمدالله عالمه غیر معلمه و فهمه غیرمفهمه‏» در دوره‏هاى بعد نیز زینب (س) با تكیه بر همان علم‏خدادادى، مجلس تفسیر قرآن براى زنان كوفه برگزار كرد. در یكى‏از این‏روزها كه (كهیعص) را تفسیر مى‏كرد، على (ع) وارد شد و به‏وى فرمود: «اى نور دیده، آن (كلمه) رمزى در مصیبت وارده برشما عترت پیغمبر است.»

مقام روایى

در باره شخصیت روایى وى، علماى بزرگى سخن گفته‏اند از جمله:ابو الفرج اصفهانى: زینب عقیله دختر على‏بن ابى‏طالب، مادرش‏فاطمه دختر رسول خداست و او همان كسى است كه ابن‏عباس از اوكلام حضرت فاطمه (ع) را در فدك نقل مى‏كند و مى‏گوید: حدیث كردمرا عقیله ما زینب دختر على (ع)...

در انساب الطالبیین مى‏خوانیم: زینب كبرى دختر امیرمومنان (ع)كه كنیه‏اش ام الحسن بود، از مادرش زهرا (س) روایت مى‏كرد.

مرحوم سیدنورالدین جزایرى، در خصائص الزینبیه، ویژگى موثقه‏بودن زینب را طرح مى‏كند و مى‏نویسد: «از جمله القاب آن محترمه‏«موثقه‏»، كه آن مكرمه مورد وثوق خلاق عالم و حضرت سیدالشهدا، وحضرت سجاد (علیهماالسلام) بوده‏اند و لذا حافظ ودایع الهیه و اسرار محمدیه بوده، بلكه محل وثوق كلیه مردم بوده‏و لذا حضرت سیدالساجدین (ع) هروقت‏بیان اخبار و احادیث مى‏فرمودو مى‏خواست كه در اذهان مردم جاى گیرد و از او بپذیرند، به‏عمه‏اش اسناد مى‏داد و از آن مخدره نقل مى‏فرمود و كذالك ابن‏عباس با این كه حبرالامه و مقبول القول بود، مع ذالك مى‏گفت:«حدثتنا عقلیتنا».

آیت الله خویى مى‏نویسد: از مادرش سلام الله علیها روایت‏مى‏كند. و جابر (فقیه جز سوم باب معرفه الكبائر، حدیث 1754) وعباد عامرى از او روایت مى‏كنند. این همه نشان از اوج مقام‏روایى حضرت زینب (س) دارد كه متاسفانه كمتر مورد توجه قرارگرفته است.

راویان

باید توجه داشت كه ارزش روایات نقل شده از حضرت زینب (س) فراتراز روایاتى است كه راویان دیگر نقل كرده‏اند، زیرا این بانوى‏بزرگ خود عالمه‏اى غیر معلمه بود و روایاتى را كه نقل مى‏كرد،بى هیچ شبهه‏اى، معتبر و مستنداند. حتى روایت‏هایى كه در سنین‏كودكى از او نقل شده‏اند. این بانوى بزرگوار كه 5 سال قبل ازوفات رسول خدا (ص) به دنیا آمد، از مادرش فاطمه زهرا (س)، پدرش‏على (ع)،اسماء بنت عمیس، و ام ایمن روایت نقل مى‏كرد. شمارراویان از وى بسیارند كه مى‏توان به: 1- على‏بن حسین (ع). 2- ابن عباس. 3- محمد بن عمر. 4- عطاء بن سائب. 5- فاطمه بنت الحسین. 6- محمد بن جابر. 7- عباد عامرى و ... اشاره كرد.

1- وسیله ارتباط خلق و خالق

ابوبكر با این سند: محمد بن زكریا، جعفر بن محمدبن عماره‏كندى، پدرش، حسین بن صالح، حى دو مرد از بنى‏هاشم، از حضرت‏زینب (س) دختر على (ع) روایت كرد كه زینب (س) فرمود: «قالت فاطمه (س): ... و نحن وسیلته فى‏خلقه و نحن خاصته و محل‏قدسه و نحن حجته فى غیبه و نحن ورثه انبیائه...» «ما وسیله‏ارتباط خدا بامخلوق‏هاى او هستیم. ما برگزیدگان خداییم وجایگاه پاكى‏ها، ما راهنماهاى روشن خداییم و وارث پیامبران اوهستیم‏».

2- بهشت جایگاه شیعیان

ابى‏حجاف (از محمدبن عمر بن حسن)، از زینب، به نقل از فاطمه (س)و اشجع، بلیدبن سلیمان (از ابى‏حجاج، محمدبن عمرو هاشمى) اززینب دختر على (ع) نقل كرد كه فاطمه (س) فرمود: «قالت فاطمه (س) : ان رسول الله قال لعلى اما انك یابن‏ابى‏طالب و شیعتك فى‏الجنه‏» «و سیجى‏ء اقوام ینتحلون حبك ثم‏یمرقون من الاسلام كمایمرق السهم من الرمیه.» رسول خدا به‏على (ع) فرمود: «اى پسر ابوطالب! همانا تو و رهروان تو دربهشت‏اند و به زودى قومى مى‏آیند كه از دوستى تو سخن مى‏گویند.آنگاه از اسلام فرار مى‏كنند. مانند پرت شدن تیر از كمان.»

3- دوستى آل محمد صلى الله علیه و آله و سلم

روایتى مشهور به «فاطمیات‏» در باب دوست داشتن آل محمد كه بااین اسناد نقل شده است: «... عن فاطمه بنت السجاد على بن الحسین زین العابدین (ع) عن‏فاطمه بنت ابى عبد الله الحسین (ع) عن زینب بنت امیر المؤمنین (ع)عن فاطمه بنت رسول الله (ص) قالت: الا من مات على حب آل محمد مات شهیدا» «آگاه باشید هركسى كه‏بر دوستى آل محمد بمیرد، شهید است.»

4- خطبه نور

یكى دیگر از احادیثى كه زینب (س) نقل كرد، خطبه طولانى حضرت‏زهرا (س) در مسجد مدینه است. حدیثى كه در متن آن ده‏ها حدیث‏درخشنده وجود دارد و بسیارى از احادیثى كه از حضرت فاطمه (س)نقل مى‏شود، مربوط به همین حدیث طولانى است. ما براى اختصارتنها به ترجمه بخشى از آن بسنده مى‏كنیم. علاقه‏مندان را به‏مطالعه منابع آن ارجاع مى‏دهیم.

«در این روز حضرت زهرا (س) چادر به سر كرد و با همراهى جمعى‏از بانوان وارد مسجد شد. ابوبكر و عده‏اى از مهاجران و انصارحاضر بودند. به احترام آن بانو پرده سفیدى آویختند. قبل ازآغاز سخن، ناله‏ى جانسوزى كرد كه بسیارى از حاضران گریستند وپس از آن كه مردم آرام گرفتند، فاطمه (س) فرمود:

شكر نعمت

«ستایش خداى را بر نعمت‏هایى كه ارزانى داشت و سپاس او رابراندیشه نیكو كه در دل نگاشت. سپاس بر نعمت‏هاى فراگیر كه ازچشمه لطفش جوشید و عطاهاى فراوان كه بخشید و نثار احسان كه‏پیاپى بخشید. نعمت‏هایى كه از شمار افزون است و پاداش آن ازتوان بیرون و درك نهایتش، نه درحد اندیشه ناموزون. سپاس رامایه فزونى نعمت نمود و ستایش را سبب فراوانى پاداش فرمود وبه خاطر در خواست پیاپى، بر عطاى خود افزود.

دیدگاه توحیدى

گواهى مى‏دهم خداى جهان یكى است و جز او خدایى نیست. نشان این‏گواهى، درستى وبى‏آلایشى است و پابندان این اعتقاد، دل‏هاى بابینش و راهنماى رسیدن بدان، چراغ دانش. خدایى كه چشم‏ها او رانمى‏توانند، ببینند و گمان‏ها چونى و چگونگى او را نمى‏دانند.

فلسفه آفرینش

همه چیز را از هیچ پدیدآورد و بى‏نمونه‏اى افشا كرد، نه به‏آفرینش آن‏ها نیازى داشت و نه از آن خلقت، سودى برداشت. جز آن‏كه خواست قدرتش را آشكار سازد و آفریدگان را بنده‏وار بنوازد وبانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را درگرو فرمانبردارى‏نهاد و نافرمانان را به كیفر بیم داد، تا بندگان را از عقوبت‏برهاند و به بهشت‏بكشاند.

خلقت پیامبر (ص)

گواهى مى‏دهم كه پدرم، محمد، بنده و فرستاده اوست. پیش از آن‏كه او را بیافریند، برگزید و پیش از پیغمبرى تشریف انتخاب‏بخشید و به نامى نامید كه سزاوارش بود و این هنگامى بود كه‏آفریدگان از دیده نهان بودند و در پس پرده‏ى بیم نگران و درپهنه‏ى بیابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پایان كار همه‏ى‏كارها را دانا بود و بر دگرگونى‏هاى روزگار محیط، بینا و به‏سرنوشت هرچیز، آشنا.

فلسفه بعثت پیامبر (ص)

محمد (ص) را برانگیخت تاكار خود را به اتمام و آنچه را كه مقدرساخته بود، به انجام رساند. پیغمبر كه درودخدا بر او باد.

دید هر فرقه‏اى دینى گزیده و هر گروه در روشنایى شعله‏اى خزیده‏و هر دسته‏اى به بتى نماز برده و همگان یاد خدایى را كه‏مى‏شناسند، از خاطر سترده‏اند.

پس خداى بزرگ تاریكى‏ها را به نور محمد (ص) روشن ساخت و دل‏ها رااز تیرگى كفر بپرداخت و پرده‏هایى را كه بر دیده‏ها افتاده بود،به یك سو انداخت. از روى گزینش و مهربانى جوار خویش را بدوارزانى داشت و رنج این جهان كه خوش نمى‏داشت، از دل او برداشت. و او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت و چتر دولتش را درهمسایگى خود افراشت و حكم و فرمان مغفرت و رضوان را به نام اونگاشت. درود خدا و بركات او بر محمد (ص) پیغمبر رحمت، امین وحى‏و رسالت و گزیده از آفریدگان و امت‏باد. سپس به اهل مجلس‏نگریست و چنین فرمود:

عهد بندگان با خدا

شما بندگان خدا! نگاهبانان حلال و حرام و حاملان دین و احكام وامانت‏داران حق و رسانندگان آن به خلق هستید. حقى را از خداعهده‏دارید و عهدى را كه با او بسته‏اید، پذیرفتار.

جایگاه اهل بیت (علیهم السلام)

ما خاندان را در میان شما به خلافت گماشت و تاویل كتاب الله رابه عهده ما گذاشت. حجت‏هاى آن آشكار و آنچه در باره ماست،پدیدار و برهان آن روشن و از تاریكى گمان به كنار و آواى آن‏در گوش، مایه آرام و قرار و پیرویش راهگشاى روضه رحمت‏پروردگار و شنونده آن در دو جهان رستگار است. دلیل‏هاى روشن‏الهى را در پرتو آیت‏هاى آن مى‏توان دید و تفسیر احكام واجب اورا از مضمون آن باید شنید. حرام‏هاى خدا را بیان دارنده است وحلال‏هاى او را رخصت دهنده و مستحبات را نماینده. و شریعت راراهگشاینده و این همه را با رساترین تعبیر، گوینده و باروشن‏ترین بیان رساننده.

فلسفه احكام

سپس ایمان را واجب فرمود و به آن زنگ شرك را از دل‏هاى شمازدود و با نماز خودپرستى را از شما دور نمود. روزه را نشان‏دهنده دوستى بى‏آمیغ ساخت و زكات را مایه افزایش روزى بى‏دریغ وحج را آزماینده درجه دین و عدالت را نمودار مرتبه یقین وپیروى ما را مایه وفاق و امامت ما را مانع افتراق و دوستى مارا عزت مسلمانى و باز داشتن نفس را موجب نجات و قصاص را سبب‏بقا زندگانى، وفاى به نذر را موجب آمرزش و تمام پرداختن‏پیمانه و وزن را مانع از كم فروشى و كاهش قرار داد.

تبعیت از نهى خدا

فرمود مى‏خوارى نكنند تا تن و جان از پلیدى پاك سازند و زنان‏پارسا را تهمت نزنند تا خویش را سزاوار لعنت نسازند. دزدى رامنع كرد تا راه عفت پویند و شرك را حرام فرمود تا به اخلاص،طریق یكتاپرستى جویند. پس چنان كه باید، ترس از خدا را پیشه‏گیرید و جز مسلمان نمیرید. آنچه فرموده است‏به جا آرید و خودرا از آنچه نهى كرده، باز دارید كه تنها دانایان از خدامى‏ترسند.

من فاطمه دختر محمد (ص) هستم

مردم! چنان كه در آغاز سخن گفتم، من فاطمه‏ام و پدرم محمد (ص)است. همانا پیغمبرى از میان شما به سوى شما آمد كه رنج‏شما براو دشوار بود و به گرویدن شما امیدوار و بر مومنان مهربان وغمخوار بود. اگر او را بشناسید مى‏بینید او پدر من است; نه پدرزنان شما و برادر پسر عموى من است; نه مردان شما. او رسالت‏خود را به گوش مردم رساند. آنان را از عذاب الهى ترساند. فرق‏و پشت مشركان را به تازیانه توحید خست و شوكت‏بت پرستان رادرهم شكست تا جمع كافران را از هم گسست. صبح ایمان دمید ونقاب از چهره حقیقت فرو كشید. زبان پیشواى دین در مقال شد وشیاطین سخنور، لال.

بعثت، صعود از ذلت‏به اوج عزت

در آن هنگام شما مردم بر كنار مغاكى از آتش بودید خوار و دردیده همگان بى‏مقدار. لقمه هر خورنده و شكار هر درنده و لگدكوب‏هر رونده بودید. نوشیدنى‏تان آب گندیده و ناگوار، خوردنى‏تان‏پوست جانور و مردار بود. پست و ناچیز و ترسان از هجوم همسایه‏و همجوار تا آنكه خدا با فرستادن پیغمبر خود، شما را از خاك‏مذلت‏برداشت و سرتان را به اوج رفعت‏بر افراشت.

على (ع) كیست؟

پس از آن همه رنج‏ها كه دید و خستگى كه تحمل كرد، رزم‏آوران‏ماجراجو و سركشان درنده‏خو و جهودان دین به دنیا فروش وترسایان حقیقت نالیوش، از هرسو به وى تاختند و با او نردمخالفت‏باختند. هرگاه آتش كینه افروختند، آن را خاموش ساخت‏وگاهى كه گمراهى سربرداشت، یا مشركى دهان به بیهودگى گشاد،برادرش، على را در كام آنان انداخت. على بازنایستاد تا برسر ومغز مخالفان نواخت و كار آنان را با دم شمشیر یكسره كرد. اواین رنج را براى خدا مى‏كشید و براى تحقق اوامر خدا تلاش مى‏كردو در آن خشنودى پروردگار و رضاى پیغمبر (ص) را مى‏دید و سرورى‏اولیاى خدا را مى‏خرید. همواره دامن به كمر زده نصحیت كننده،تلاش و كوشش كننده بود.

نفاق رخ نمود

اما شما در آن روزها در زندگى راحت آسوده و در بستر امن وآسایش غنوده بودید. وقتى خداى تعالى همسایگى پیغمبران را براى‏رسول خویش گزید، دورویى آشكار شد و كالاى دین بى‏خریدار. وگمراهى دعوى دار و هر گمنامى سالار و هر یاوه‏گویى در كوى وبرزن و در پى‏گرمى بازار. شیطان از كمین‏گاه خود سربرآورد و شمارا به خود دعوت كرد و دید چه زود سخنش را شنیدند و سبك در پى‏او دویدند و در دام فریبش خزیدند و به آواز او رقصیدند...»


ماهنامه كوثر شماره 32





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


ولادت و حسب و نسب

بنا بوشته مورخین ولادت على علیه السلام در روز جمعه 13 رجب در سال سى‏ام عام الفیل (1) بطرز عجیب و بیسابقه‏اى در درون كعبه یعنى خانه خدا بوقوع پیوست،محقق دانشمند حجة الاسلام نیر گوید:

اى آنكه حریم كعبه كاشانه تست‏ 
بطحا صدف گوهر یكدانه تست‏ 
گر مولد تو بكعبه آمد چه عجب‏ 
اى نجل خلیل خانه خود خانه تست

پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر این على علیه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است (2)

اما ولادت این كودك مانند ولادت سایر كودكان بسادگى و بطور عادى نبود بلكه با تحولات عجیب و معنوى توأم بوده است مادر این طفل خدا پرست بوده و با دین حنیف ابراهیم زندگى میكرد و پیوسته بدرگاه خدا مناجات كرده و تقاضا مینمود كه وضع این حمل را بر او آسان گرداند زیرا تا باین كودك حامل بود خود را مستغرق در نور الهى میدید و گوئى از ملكوت اعلى بوى الهام شده بود كه این طفل با سایر موالید فرق بسیار دارد.

شیخ صدوق و فتال نیشابورى از یزید بن قعنب روایت كرده‏اند كه گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بودیم كه فاطمه بنت اسد مادر امیر المؤمنین در حالیكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدایا من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمده‏اند ایمان دارم و سخن جدم ابراهیم خلیل را تصدیق میكنم و اوست كه این بیت عتیق را بنا نهاده است بحق آنكه این خانه را ساخته و بحق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان ، یزید بن قعنب گوید ما بچشم خوددیدیم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گردید و دیوار بهم بر آمد چون خواستیم قفل درب خانه را باز كنیم گشوده نشد لذا دانستیم كه این كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بیرون آمد و در حالیكه امیر المؤمنین علیه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زیرا آسیه خدا را به پنهانى پرستید در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مریم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانید تا از خرماى تازه چید و خورد(و هنگامیكه در بیت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسید كه از اینجا بیرون شو اینجا عبادتگاه است و زایشگاه نیست) و من داخل خانه خدا شدم و از میوه‏هاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بیرون آیم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرماید من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأدیبش كردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانیدم و اوست كه بتها را از خانه من میشكند و اوست كه در بام خانه‏ام اذان گوید و مرا تقدیس و تمجید نماید خوشا بر كسیكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانیش كند. (3)

و چنین افتخار منحصر بفردى كه براى على علیه السلام در اثر ولادت در اندرون كعبه حاصل شده است بر احدى از عموم افراد بشر چه در گذشته و چه در آینده بدست نیامده است و این سخن حقیقتى است كه اهل سنت نیز بدان اقرار و اعتراف دارند چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه گوید:

و لم یولد فى البیت الحرام قبله احد سواه و هى فضیلة خصه الله تعالى بها اجلالا له و اعلاء لمرتبته و اظهارا لتكرمته. (4)

یعنى پیش از آنحضرت احدى در خانه كعبه ولادت نیافت مگر خود او واین فضیلتى است كه خداى تعالى به على علیه السلام اختصاص داده تا مردم مرتبه بلند او را بشناسند و از او تجلیل و تكریم نمایند.

در جلد نهم بحار در مورد وجه تسمیه آنحضرت بعلى چنین نوشته شده است كه چون ابوطالب طفل را از مادرش گرفت بسینه خود چسباند و دست فاطمه را گرفته و بسوى ابطح آمد و به پیشگاه خداوند تعالى چنین مناجات نمود.

یا رب هذا الغسق الدجى‏ 
و القمر المبتلج المضى‏ء 
بین لنا من حكمك المقضى‏ 
ماذا ترى فى اسم ذا الصبى (5)

هاتفى ندا كرد:

خصصتما بالولد الزكى‏ 
و الطاهر المنتجب الرضى‏ 
فاسمه من شامخ على‏ 
على اشتق من العلى (6)

علماى بزرگ اهل سنت نیز در كتب خود بهمین مطلب اشاره كرده‏اند و محمد بن یوسف گنجى شافعى با تغییر چند لفظ و كلمه در كفایة الطالب چنین مینویسد كه در پاسخ تقاضاى ابوطالب ندائى برخاست و این دو بیت را گفت.

یا اهل بیت المصطفى النبى‏ 
خصصتم بالولد الزكى‏ 
ان اسمه من شامخ العلى‏ 
على اشتق من العلى (7)

و در بعضى روایات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل(پیش از اینكه بوسیله نداى غیبى نام او على گذاشته شود) نام كودك را حیدر نهاد و هنگامیكه او را قنداق كرده بدست شوهر خود میداد گفت خذه فانه حیدرة و بهمین جهت آنحضرت در غزوه خیبر بمرحب پهلوان معروف یهود فرمود: 
انا الذى سمتنى امى حیدرة 
ضرغام اجام و لیث قسورة (8)

و چون نام آنحضرت على گذاشته شد نام حیدر جزو سایر القاب بر او اطلاق گردید و از القاب مشهورش حیدر و اسد الله و مرتضى و امیر المؤمنین و اخو رسول الله بوده و كنیه آنجناب ابو الحسن و ابوتراب است.

همچنین خدا پرستى و اسلام آوردن فاطمه و ابوطالب نیز از روایات گذشته معلوم میشود كه آنها در جاهلیت موحد بوده و براى تعیین نام فرزند خود بدرگاه خدا استغاثه نموده‏اند،فاطمه بنت اسد براى رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بمنزله مادر بوده و از اولین گروهى است كه به آنحضرت ایمان آورد و بمدینه مهاجرت نمود و هنگام وفاتش نبى اكرم صلى الله علیه و آله و سلم پیراهن خود را براى كفن او اختصاص داد و بجنازه‏اش نماز خواند و خود در قبر او قرار گرفت تا وى از فشار قبر آسوده گردد و او را تلقین فرمود و دعا نمود. (9)

و ابوطالب هم موحد بوده و پس از بعثت رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بدو ایمان آورده و چون شیخ و رئیس قریش بود لذا ایمان خود را مصلحة مخفى مینمود،در امالى صدوق است مردى بابن عباس گفت اى عمو زاده رسولخدا مرا آگاه گردان كه آیا ابوطالب مسلمان بود؟گفت چگونه مسلمان نبود در حالیكه میگفت:

و قد علموا ان ابننا لا مكذب‏ 
لدینا و لا یعبأ بقول الا باطل

یعنى مشركین مكه دانستند كه فرزند ما(محمد صلى الله علیه و آله و سلم) نزد ما مورد تكذیب نیست و بسخنان بیهوده اعتناء نمیكند مثل ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه ایمان خود را در دل مخفى نگهمیداشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو ثواب بآنها داد،حضرت صادق علیه السلام هم فرمود مثل‏ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه در دل ایمان داشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو پاداش (یكى براى ایمان و یكى براى تقیه) بآنها داد. (10)

اشعار زیادى از ابوطالب در مدح پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله مانده است كه اسلام وى از مضمون آنها كاملا روشن و هویداست چنانكه به آنحضرت خطاب نموده و گوید:

و دعوتنى و علمت انك ناصحى‏ 
و لقد صدقت و كنت قبل امینا 
و ذكرت دینا لا محالة انه‏ 
من خیر ادیان البریة دینا (11)

بحضرت صادق عرض كردند كه(اهل سنت) گمان كنند كه ابوطالب كافر بوده است فرمود دروغ گویند چگونه كافر بود در حالیكه میگفت:

ألم تعلموا انا وجدنا محمدا 
نبیا كموسى خط فى اول الكتب (12)

شیخ سلیمان بلخى صاحب كتاب ینابیع المودة درباره ابوطالب گوید:

و حامى النبى و معینه و محبه اشد حبا و كفیله و مربیه و المقر بنبوته و المعترف برسالته و المنشد فى مناقبه ابیاتا كثیرة و شیخ قریش ابوطالب. (13)

یعنى ابوطالب كه رئیس و بزرگ قریش بود حامى و كمك پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم بود و او را بسیار دوست داشت و كفیل معیشت و مربى آنحضرت بود و بنبوتش اقرار و برسالتش اعتراف داشت و در مناقب او اشعار زیادى سروده است.(درباره اثبات ایمان ابوطالب مطالب زیادى در كتب دینى‏نوشته شده و كتابهاى مستقلى نیز مانند كتاب ابوطالب مؤمن قریش برشته تألیف در آمده است) .

بارى ولادت على علیه السلام در اندرون كعبه مفاخر بنى هاشم را جلوه تازه‏اى بخشید و شعراى عرب و عجم در اینمورد اشعار زیادى سروده‏اند كه در خاتمه این فصل بچند بیت از سید حمیرى ذیلا اشاره میگردد.

ولدته فى حرم الاله امه‏ 
و البیت حیث فنائه و المسجد 
بیضاء طاهرة الثیاب كریمة 
طابت و طاب ولیدها و المولد 
فى لیلة غابت نحوس نجومها 
و بدت مع القمر المنیر الاسعد 
ما لف فى خرق القوابل مثله‏ 
الا ابن امنة النبى محمد (14)

مادرش او را در حرم خدا زائید در حالیكه بیت و مسجد الحرام آستانه او بود.

آن مادر نورانى كه لباسهاى پاكیزه ببر داشت و خود پاكیزه بود و مولود او و محل ولادت نیز پاكیزه بود.

در شبى كه ستاره‏هاى منحوسش ناپیدا بوده و سعیدترین ستاره بهمراه ماه پدید آمده بود .

قابله‏هاى(دنیا) هیچ مولودى را مانند او لباس نپوشاینده‏اند(یعنى هرگز مولودى مانند او بدنیا نیامده) بجز پسر آمنه محمد پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم.

پى‏نوشتها:

(1) حبشى‏هاى فیل سوار كه باصحاب فیل سوار كه باصحاب فیل مشهورند تحت فرماندهى ابرهه براى ویران كردن كعبه بمكه آمده بودند كه خداوند همه آنها را هلاك نمود و خود ابرهه نیز آخرین نفر بود كه بهلاكت رسید چنانكه در قرآن كریم فرماید: (ألم تر كیف فعل ربك باصحاب الفیل؟) اعراب حجاز آن سال را مبارك شمرده و نامش را عام الفیل گذاشتند و ولادت نبى اكرم نیز در همانسال بوده است تا 71 سال پس از آنواقعه یعنى تا سال 18 هجرى عام الفیل مبدأ تاریخ مسلمین بود ولى در سال مزبور كه ششمین سال خلافت عمر بود برهنمائى حضرت امیر از عام الفیل صرفنظر و سال هجرت نبوى مبدأ تاریخ مسلمانان قرار گرفت.

(2) ابوطالب پیش از ولادت على علیه السلام داراى سه پسر دیگر هم بود كه به ترتیب عبارتند از طالب،عقیل،جعفر.

(3) امالى صدوق مجلس 27 حدیث 9ـروضة الواعظین جلد 1 ص 76ـبحار الانوار جلد 35 ص 8ـكشف الغمه ص .19

(4) فصول المهمه ص .14

(5) اى پروردگار صاحب شب تاریك و ماه نور دهنده از حكم مقضى خود براى ما آشكار كن كه اسم این كودك را چه بگذاریم.

(6) شما دو نفر (ابوطالب و فاطمه) اختصاص یافتید بفرزند پاكیزه و برگزیده و پسندیده پس نام او على است و على از نام خداوند على الاعلى مشتق شده است.

(7) ینابیع المودة باب 56 ص 255ـكفایة الطالب ص .406

(8) من آنكسم كه مادرم نام مرا حیدر نهاد،شیر بیشه‏ام چنان شیرى كه زورمند و پنجه افكن باشد.

(9) اعلام الورىـاصول كافى جلد 2 ابواب تاریخـامالى صدوق مجلس 51 حدیث .14

(10) امالى صدوق مجلس 89 حدیث 12 و 13ـروضة الواعظین جلد 1 ص 139

(11) بحار الانوار جلد 35 ص 124ـمرا(بدین خود) دعوت كردى و من دانستم كه یقینا تو خیر خواه منى و تو از این پیش راستگو و امین بودى و دینى را بمردم عرضه داشتى كه آن بهترین ادیان است.

(12) اصول كافى جلد 2 باب ابواب التاریخـآیا ندانستید كه ما محمد(ص) را مانند موسى به پیغمبرى یافتیم كه در كتابهاى گذشته نامش نوشته شده است.

(13) ینابیع المودة باب 52 ص .152

(14) روضة الواعظین جلد 1 ص .81

                 

                                           





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 10 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   
اشعار آئینی شاعران اهل بیت عصمت و طهارت
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : محمدعلی صنیعی
نویسندگان
نظرسنجی
این وبلاگ راچطور ارزیابی می نمائید؟








آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :