تبلیغات
اشعار آئینی شاعران اهل بیت عصمت و طهارت
 
شنبه 24 فروردین 1387 :: نویسنده : بهزاد شاهنده

خیلی کوتاه مینویسم ولی خیلی بلند فکر کنید

رفتم دادگستری جهت کاری، شلوغ بود نشستم نوبتم برسه متوجه شدم کنار مادر پیری نشستم

دیدم

دستمال جلوی بینی اش گرفته و خونیه، به زبان محلی مازندرانی گفت ( مِه ریکا مِره بَزو)

همیشه مِره زَنده

پسرم منو زده  این کار همیشگیشه...              وا      مصیبتا





نوع مطلب : شعرهای کربلائی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 25 اسفند 1386 :: نویسنده : بهزاد شاهنده

برزیل یعنی چوب قرمز

آرژانتین یعنی سرزمین نقره

اسپانیا یعنی سرزمین خرگوش کوهی

اسراییل یعنی جنگیده با خدا (عبری)

و ... اگه تمایل داشتید ادامه بدم





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 17 دی 1386 :: نویسنده : بهزاد شاهنده

بار سفر

کاروانی نشدم باز هم این فرصت رفت

قافله با تب و تب آمد و با سرعت رفت

 

نه محرم بتو محرم شدم ای کعبه عشـق

نه صفر بار سفر بست مرا فرصت رفت

 

فرصتی بار دگر تا به وصالت برسـم

که زدست دل وامانده من مهلت رفـت

 

خاک پایت به سر ای قافله سالار حضور

کــــــز عبـور تو دلــم تا ارم جنت رفت

 

دردها روی هم انباشته پس دست طبیب

پـــی درمان کدام عارضه غربت رفت

 

خاک سرداب غریب تو مرا می خواند

که در آن صبح سیه آبروی هیات رفت

 

"مسنا" ای که تولای تو عالم گیر است

ای عزیز دل زهرا زحرم عزت رفت

 

همه صحبت زگلستان تو بر لب دارند

مهلت عصر خزان ریخته غیبت رفت

 

به بهار نفس صبح ظهور تو قـــــسم

که زدست دل غم دیده ما طاقت رفت

 

محمود ژولیده





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 14 دی 1386 :: نویسنده : بهزاد شاهنده

   با سلام مجدد چهارشنبه شب این هفته مجلس گرامیداشت سالروز شهادت شهید علمدار در بیت الزهرا ساری برگزار شد. محفل بسیار گرانقدری بود که جای همگی دوستان علاقمند به این شهید در این مکان خالی بود. کلیپ پخش شده در این مجلس که توسط هیات رهروان امام خمینی ساری تهیه گردیده است را با فرمت پخش در گوشیهای موبایل برایتان برای دانلود قرار دادم لطفا همگی کمک کنید تا این کلیپ منتشر گردد.. برای دانلود اینجا راکلیک کنید.

حجم ۲مگابایت

در پنجره بازشده بر روی عبارت alamdar1-film.3gp کلیک کنید

شهید سید مجتبی علمدار





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


بسم رب الشهدا والصدیقین

11 دی ماه یاد آور شهادت جانباز عاشق اهل بیت یعنی سید مجتبی علمداراست. شربتی که در سی سالگی به سید مجتبی خورانیده شد . او در سحرگاه 11دی ماه 1345 در خانواده ای مذهبی و عاشق اهل بیت در محله بخش 8 ساری دیده بجهان گشود دوران تحصیلش را در ساری طی نمود و بدنبال لبیک به ندای پیر جماران درس را رها کرده و اولین بار درسال 1362 به جبهه کردستان اعزام گردید اولین عملیاتی که او خود را آزمود کربلای یک بود. پس از عملیات کربلای یک وارد گردان مسلم شده و تا آخر جنگ در آنجا حضور داشت.عملیات کربلای 4و متعاقب آن کربلای 5 و... حضور او را درک کرده است وی در کربلای 8 مجروح شدو پس از مدتی بعد در عملیات کربلای 10شرکت جست .در آن سالها سید قامت خود را مفتخر به لباس سبز سپاه کرد.او در سال 1366به فرماندهی گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل (از گردانهای خط شکن لشکر25کربلا) منصوب شد وبا همین سمت در عملیات والفجر 10نقش آفرینی موثر داشت و پس از آن در سه راهی خرمال - سید صادق- دوجیله و پاسگاه مستقر در آن سه راهی رشادتهای فراوانی را ازخود نشان داد و در همین جا بود که مورد اسابت گلوله دژخیمان بعثی از ناحیه پهلو قرار گرفت و بشدت مجروح شد واین امر موجب از دست دادن طحال او شد.

او پس از پذیرش قطعنامه همت زیادی را درصرف استمرار فرهنگ جهاد و شهادت و حب ال الله نمود و در هیات بنی فاطمه و پس از آن هیات رهروان امام خمینی ساری خدمات زیادی نمود که آخرین کار مهم اونقش داشتن در تهیه مکانی بود که بیت الزهرا نام گرفت . این مکان و نیز دلهای همه بسیجیان و عاشقان فرهنگ جهاد و شهادت هنوز هم یاد و خاطره اش را از یاد نخواهد برد. او در 11دی سال 1375 در اثر عوارض شیمیائی دعوت حق را لبیک گفت ... یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

به نقل از: کتاب عمدار عشق به کوشش محمد یوسف نژاد

این کتاب هم اکنون نایاب است انشالله که مجددا تجدید چاپ گردد البته ما هم در تلاشیم مطالب این کتاب را بصورت فایل کتاب الکترونیکی تهیه کرده و جهت استحضار شما تقدیم نمائیم انشاالله

دست نوشته ای از شهید علمدار

البته مجلس یادبودی امشب بعد از نماز مغرب و عشا در محل بیت الزهرا در امام زاده یحیی ساری برقرار است .. مداح : میرداماد      سخنران : سردار یکتا





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


موسسه فرهنگی اشک علقمه

اهمیت حجه الوداع

هجرت پیامبر اكرم صلی الله علیه و اله و سلم و خروج آن حضرت از مكه معظمه نقطه عطفی در تاریخ اسلام به شمار می آید و بعد از این هجرت، حضرت سه بار به مكه سفر كرده اند.

بار اول در سال هشتم پس از صلح حدیبیه به عنوان عمره وارد مكه شدند و طبق قراردادی كه با مشركین بسته بودند فوراً بازگشتند.

بار دوم در سال نهم به عنوان فتح مكه وارد این شهر شدند، و پس از پایان برنامه ها و برچیدن بساط كفر و شرك و بت پرستی به طائف رفتند و هنگام بازگشت به مكه آمده و عمره بجا آوردند و سپس به مدینه بازگشتند.

سومین و آخرین بار بعد از  هجرت كه پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم وارد مكه شدند در سال دهم هجری بعنوان حجه الوداع بود كه حضرت برای اولین بار به طور رسمی اعلان حج دادند تا همه مردم در حد امكان حاضر شوند.

در این سفر دو مقصد اساسی در نظر بود، و آن عبارت بود از دو حكم مهم از قوانین اسلام كه هنوز برای مردم به طور كامل و رسمی تبیین نشده بود: یكی حج، و دیگری مسئله خلافت و ولایت و جانشینی بعد از پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم

متن خطبه غدیر
.1
اَلْحَمْدُلِلَّهِ الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَدَنا فى تَفَرُّدِهِ وَجَلَّ فى سُلْطانِهِ وَعَظُمَ فى اَرْكانِهِ، وَاَحاطَ بِكُلِّ شَىْ‏ءٍ عِلْماً وَ هُوَ فى مَكانِهِ وَ قَهَرَ جَمیعَ الْخَلْقِ بِقُدْرَتِهِ وَ بُرْهانِهِ، حَمیداً لَمْ یَزَلْ، مَحْموداً لایَزالُ (وَ مَجیداً لایَزولُ، وَمُبْدِئاً وَمُعیداً وَ كُلُّ أَمْرٍ إِلَیْهِ یَعُودُ).
.2
بارِئُ الْمَسْمُوكاتِ وَداحِى الْمَدْحُوّاتِ وَجَبّارُالْأَرَضینَ وَالسّماواتِ، قُدُّوسٌ سُبُّوحٌ، رَبُّ الْمَلائكَةِ وَالرُّوحِ، مُتَفَضِّلٌ عَلى جَمیعِ مَنْ بَرَأَهُ، مُتَطَوِّلٌ عَلى جَمیعِ مَنْ أَنْشَأَهُ یَلْحَظُ كُلَّ عَیْنٍ وَالْعُیُونُ لاتَراهُ. كَریمٌ حَلیمٌ ذُوأَناتٍ، قَدْ وَسِعَ كُلَّ شَىْ‏ءٍ رَحْمَتُهُ وَ مَنَّ عَلَیْهِمْ بِنِعْمَتِهِ.
.3
لا یَعْجَلُ بِانْتِقامِهِ، وَلایُبادِرُ إِلَیْهِمْ بِمَا اسْتَحَقُّوا مِنْ عَذابِهِ. قَدْفَهِمَ السَّرائِرَ وَ عَلِمَ الضَّمائِرَ، وَلَمْ تَخْفَ عَلَیْهِ اَلْمَكْنوناتُ ولا اشْتَبَهَتْ عَلَیْهِ الْخَفِیّاتُ.
.4
لَهُ الْإِحاطَةُ بِكُلِّ شَىْ‏ءٍ، والغَلَبَةُ على كُلِّ شَى‏ءٍ والقُوَّةُ فى كُلِّ شَئٍ والقُدْرَةُ عَلى‏ كُلِّ شَئٍ وَلَیْسَ مِثْلَهُ شَىْ‏ءٌ. وَ هُوَ مُنْشِئُ الشَّىْ‏ءِ حینَ لاشَىْ‏ءَ دائمٌ حَىٌّ وَقائمٌ بِالْقِسْطِ، لاإِلاهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزیزُالْحَكیمُ.
.5
جَلَّ عَنْ أَنْ تُدْرِكَهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَاللَّطیفُ الْخَبیرُ. لایَلْحَقُ أَحَدٌ وَصْفَهُ مِنْ مُعایَنَةٍ، وَلایَجِدُ أَحَدٌ كَیْفَ هُوَمِنْ سِرٍّ وَ عَلانِیَةٍ إِلاّ بِمادَلَّ عَزَّوَجَلَّ عَلى‏ نَفْسِهِ.
.6
وَأَشْهَدُ أَنَّهُ اَللَّهُ ألَّذى مَلَأَ الدَّهْرَ قُدْسُهُ، وَالَّذى یَغْشَى الْأَبَدَ نُورُهُ، وَالَّذى یُنْفِذُ أَمْرَهُوَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَكُنْ لَهُ كُفْواً أَحَدٌ. إلاهٌ واحِدٌ وَرَبٌّ ماجِدٌ یَشاءُ فَیُمْضی، وَیُریدُ فَیَقْضی، وَیَعْلَمُ فَیُحْصی، وَیُمیتُ وَیُحْیی، وَیُفْقِرُ وَیُغْنی، وَیُضْحِكُ وَیُبْكی، (وَیُدْنی وَ یُقْصی) وَیَمْنَعُ وَ یُعْطى، لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ، بِیَدِهِ الْخَیْرُ وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدیرٌ.
.7
یُولِجُ الَّلیْلَ فِى النَّهارِ وَیُولِجُ النَّهارَ فىِ الَّلیْلِ، لاإِلاهَ إِلاّهُوَالْعَزیزُ الْغَفّارُ. مُسْتَجیبُ الدُّعاءِ وَمُجْزِلُ الْعَطاءِ، مُحْصِى الْأَنْفاسِ وَ رَبُّ الْجِنَّةِ وَالنّاسِ، الَّذى لایُشْكِلُ عَلَیْهِ شَىْ‏ءٌ، وَ لایُضجِرُهُ صُراخُ الْمُسْتَصْرِخینَ وَلایُبْرِمُهُ إِلْحاحُ الْمُلِحّینَ.
.8
اَلْعاصِمُ لِلصّالِحینَ، وَالْمُوَفِّقُ لِلْمُفْلِحینَ، وَ مَوْلَى الْمُؤْمِنینَ وَرَبُّ الْعالَمینَ. الَّذِى اسْتَحَقَّ مِنْ كُلِّ مَنْ خَلَقَ أَنْ یَشْكُرَهُ وَیَحْمَدَهُ (عَلى‏ كُلِّ حالٍ).
.9
أَحْمَدُهُ كَثیراً وَأَشْكُرُهُ دائماً عَلَى السَّرّاءِ والضَّرّاءِ وَالشِّدَّةِ وَالرَّخاءِ، وَأُومِنُ بِهِ و بِمَلائكَتِهِ وكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ. أَسْمَعُ لاَِمْرِهِ وَاُطیعُ وَأُبادِرُ إِلى‏ كُلِّ مایَرْضاهُ وَأَسْتَسْلِمُ لِماقَضاهُ، رَغْبَةً فى طاعَتِهِ وَ خَوْفاً مِنْ عُقُوبَتِهِ، لاَِنَّهُ اللَّهُ الَّذى لایُؤْمَنُ مَكْرُهُ وَلایُخافُ جَورُهُ.
.10
وَأُقِرُّلَهُ عَلى‏ نَفْسى بِالْعُبُودِیَّةِ وَ أَشْهَدُ لَهُ بِالرُّبُوبِیَّةِ، وَأُؤَدّى ما أَوْحى بِهِ إِلَىَّ حَذَراً مِنْ أَنْ لا أَفْعَلَ فَتَحِلَّ بى مِنْهُ قارِعَةٌ لایَدْفَعُها عَنّى أَحَدٌ وَإِنْ عَظُمَتْ حیلَتُهُ وَصَفَتْ خُلَّتُهُ - لاإِلاهَ إِلاَّهُوَ - لاَِنَّهُ قَدْأَعْلَمَنى أَنِّى إِنْ لَمْ أُبَلِّغْ ما أَنْزَلَ إِلَىَّ (فى حَقِّ عَلِىٍّ) فَما بَلَّغْتُ رِسالَتَهُ، وَقَدْ ضَمِنَ لى تَبارَكَ وَتَعالَى الْعِصْمَةَ (مِنَ النّاسِ) وَ هُوَاللَّهُ الْكافِى الْكَریمُ.
.11
فَأَوْحى إِلَىَّ: (بِسْمِ‏اللَّهِ الرَّحْمانِ الرَّحیمِ، یا أَیُهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ ــ فى عَلِىٍّ یَعْنى فِى الْخِلاَفَةِ لِعَلِىِّ بْنِ أَبى طالِبٍ ــ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ).
.12
مَعاشِرَالنّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْلیغِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ تَعالى إِلَىَّ، وَ أَنَا أُبَیِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الْآیَةِ: إِنَّ جَبْرئیلَ هَبَطَ إِلَىَّ مِراراً ثَلاثاً یَأْمُرُنى عَنِ السَّلامِ رَبّى - وَ هُوالسَّلامُ - أَنْ أَقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَأُعْلِمَ كُلَّ أَبْیَضَ وَأَسْوَدَ: أَنَّ عَلِىَّ بْنَ أَبى طالِبٍ أَخى وَ وَصِیّى وَ خَلیفَتى (عَلى‏ أُمَّتى) وَالْإِمامُ مِنْ بَعْدى، الَّذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى‏ إِلاَّ أَنَّهُ لانَبِىَّ بَعْدى وَهُوَ وَلِیُّكُمْ بَعْدَاللَّهِ وَ رَسُولِهِ،
.13
وَقَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى‏ عَلَىَّ بِذالِكَ آیَةً مِنْ كِتابِهِ (هِىَ): (إِنَّما وَلِیُّكُمُ‏اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُواالَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ و وَیُؤْتونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ)، وَ عَلِىُّ بْنُ أَبى طالِبٍ الَّذى أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى ‏الزَّكاةَ وَهُوَ راكِعٌ یُریدُاللَّهَ عَزَّوَجَلَّ فى كُلِّ حالٍ.
.14
وَسَأَلْتُ جَبْرَئیلَ أَنْ یَسْتَعْفِىَ لِىَ (السَّلامَ) عَنْ تَبْلیغِ ذالِكَ إِلیْكُمْ - أَیُّهَاالنّاسُ - لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقینَ وَكَثْرَةِ الْمُنافِقینَ وَإِدغالِ اللّائمینَ وَ حِیَلِ الْمُسْتَهْزِئینَ بِالْإِسْلامِ، الَّذینَ وَصَفَهُمُ‏اللَّهُ فى كِتابِهِ بِأَنَّهُمْ یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مالَیْسَ فى قُلوبِهِمْ، وَیَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَاللَّهِ عَظیمٌ.
.15
وَكَثْرَةِ أَذاهُمْ لى غَیْرَ مَرَّةٍ حَتّى‏ سَمَّونى أُذُناً وَ زَعَمُوا أَنِّى كَذالِكَ لِكَثْرَةِ مُلازَمَتِهِ إِیّاىَ وَ إِقْبالى عَلَیْهِ (وَ هَواهُ وَ قَبُولِهِ مِنِّى) حَتّى‏ أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ فى ذالِكَ (وَ مِنْهُمُ الَّذینَ یُؤْذونَ النَّبِىَّ وَ یَقولونَ هُوَ أُذُنٌ، قُلْ أُذُنُ ـ (عَلَى ‏الَّذینَ یَزْعُمونَ أَنَّهُ أُذُنٌ) ـ خَیْرٍ لَكُمْ، یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ یُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنینَ) الآیَةُ. وَلَوْشِئْتُ أَنْ أُسَمِّىَ الْقائلینَ بِذالِكَ بِأَسْمائهِمْ لَسَمَّیْتُ وَأَنْ أُوْمِئَ إِلَیْهِمْ بِأَعْیانِهِمْ لَأَوْمَأْتُ وَأَنْ أَدُلَّ عَلَیْهِمُ لَدَلَلْتُ، وَلكِنِّى وَاللَّهِ فى أُمورِهمْ قَدْ تَكَرَّمْتُ.
.16
وَكُلُّ ذالِكَ لایَرْضَى اللَّهُ مِنّى إِلاّ أَنْ أُبَلِّغَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَىَّ (فى حَقِّ عَلِىٍّ)، ثُمَّ تلا: (یا أَیُّهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ - فى حَقِّ عَلِىٍّ - وَ انْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ).
 

.1
ستایش خداى راسزاست كه در یگانگى ‏اش بلند مرتبه و در تنهایى ‏اش به آفریدگان نزدیك است؛ سلطنتش پرجلال و در اركان آفرینش‏اش بزرگ است. ب‏آن‏كه مكان گیرد و جابه ‏جا شود، بر همه چیز احاطه دارد و بر تمامى آفریدگان به قدرت و برهان خود چیره است.همواره ستوده بوده و خواهد بود و مجد و بزرگىِ او را پایانى نیست. آغاز و انجام از او و برگشت تمامى امور به سوى اوست.
.2
اوست آفریننده آسمان‏ها و گستراننده زمین‏ها و حكمران آن‏ها. دور و منزه از خصایص آفریده ‏هاست و در منزه‏بودن خود نیز از تقدیس همگان برتر است. هموست پروردگار فرشتگان و روح؛ افزونى ‏بخش آفریده‏ ها و نعمت ده ایجاد شده ‏هاست. به یك نیم نگاه دیده‏ ها را ببیند و دیده‏ ها هرگز او را نبینند. كریم و بردبار و شكیباست. رحمت‏اش جهان‏شمول است و عطایش منّت‏ گذار.
.3
در انتقام بى ‏شتاب و در كیفر سزاواران عذاب صبور و شكیباست؛ بر نهان‏ها آگاه و بر درون‏ها دانا، پوشیده ‏ها بر او آشكار و پنهان‏ها بر او روشن است.
.4
اوراست فراگیرى و چیرگى بر هر هستى. نیروى آفریدگان از او و توانایى بر هر پدیده ویژه اوست. او را همانندى نیست و هموست ایجادگر هر موجود در تاریكستان لاشَى‏ء، جاودانه و زنده و عدل‏ گستر؛ جز او خداوندى نباشد و اوست ارجمند و حكیم.
.5
دیده‏ ها را بر او راهى نیست و اوست دریابنده دیده ‏ها. بر پنهانى ‏ها آگاه و بر كارها داناست. كسى از دیدن به وصف او نرسد و بر چگونگى او از نهان و آشكار دست نیابد مگر او - عزّوجلّ - خود، راه نماید و بشناساند.
.6
گواهى مى ‏دهم كه او «اللّه» است؛ همو كه تنزّهش سراسر روزگاران را فراگیر و نورش ابدیت را شامل است. بى ‏مشاور، فرمانش را اجرا، بى‏ شریك تقدیرش را امضا و بى ‏یاور سامان‏دهى فرماید. صورت آفرینش او را الگویى نبوده و آفریدگان را بدون یاور و رنج و چاره‏ جویى، هستى بخشیده است. جهان با ایجاد او موجود و با آفرینش او پدیدار شده است. پس اوست «اللّه» كه معبودى به جز او نیست؛ همو كه صُنعش استوار است و ساختمان آفرینشش زیبا. دادگرى است كه ستم روا نمى ‏دارد و كریمى كه كارهابه او بازمى‏ گردد. و گواهى مى ‏دهم كه او «اللّه» است كه آفریدگان در برابر بزرگى‏اش فروتن و در مقابل عزتش رام و به توانایى ‏اش تسلیم و به هیبت و بزرگى‏اش فروتن‏اند. پادشاه هستى ‏ها و چرخاننده سپهرها و رام‏كننده آفتاب و ماه كه هریك تا اَجَل معین جریان یابند. او پرده‏ ى شب را به روز و پرده ‏ى روز را - كه شتابان در پى شب است به شب پیچد. اوست شكننده‏ ى هر ستمگر سركش و نابودكننده ‏ى هر شیطان رانده ‏شده. نه او را ناسازى باشد و نه برایش انباز و مانندى. یكتا و بى ‏نیاز، نه زاده و نه زاییده‏ شده، او را همتایى نبوده، خداوند یگانه و پروردگار بزرگوار است. بخواهد و به انجام رساند. اراده كند و حكم نماید. بداند و بشمارد. بمیراند و زنده كند. نیازمند و بى ‏نیاز گرداند. بخنداند و بگریاند. نزدیك آورد و دور برد. بازدارد و عطا كند. اوراست پادشاهى و ستایش. به دست تواناى اوست تمام نیكى. و هموست بر هر چیز توانا.
.7
شب را در روز و روز را در شب فرو برد. معبودى جز او نیست؛ گران‏مایه و آمرزنده؛ اجابت‏ كننده‏ ى دعا و افزاینده‏ى عطا، بر شمارنده‏ ى نَفَس‏ها؛ پروردگار پرى و انسان. چیزى بر او مشكل ننماید، فریادِ فریادكنندگان او را آزرده نكند و اصرارِ اصراركنندگان او را به ستوه نیاورد.
.8
نیكوكاران را نگاهدار، رستگاران را یار، مؤمنان را صاحب اختیار و جهانیان را پروردگار است؛ آن كه در همه احوال سزاوار سپاس و ستایش آفریدگان است.
.9
او را ستایش فراوان و سپاس جاودانه مى ‏گویم برشادى و رنج و بر آسایش و سختى و به او و فرشتگان و نبشته‏ ها و فرستاده ‏هایش ایمان داشته، فرمان او را گردن مى ‏گذارم و اطاعت مى ‏كنم و به سوى خشنودى او مى ‏شتابم و به حكم او تسلیمم؛ چرا كه به فرمانبرى او شایق و از كیفر او ترسانم. زیرا او خدایى است كه كسى از مكرش در امان نبوده و از بى ‏عدالتیش ترسان نباشد (زیرا او را ستمى نیست).
.10
و اكنون به عبودیت خویش و پروردگارى او گواهى مى ‏دهم. و وظیفه خود را در آن چه وحى شده انجام مى‏ دهم مباد كه از سوى او عذابى فرود آید كه كسى یاراى دورساختن آن از من نباشد هر چند توانش بسیار و دوستى ‏اش (با من) خالص باشد - معبودى جز او نیست - چرا كه اعلام فرموده كه اگر آن‏چه (درباره‏ ى على) نازل كرده به مردم نرسانم، وظیفه‏ ى رسالتش را انجام نداده ‏ام. و خداوند تبارك و تعالى امنیت از [آزار] مردم را برایم تضمین كرده و البته كه او بسنده و بخشنده است.
.11
پس آن‏گاه خداوند چنین وحى ‏ام فرستاد: «به نام خداوند همه مهرِ مهرورز. اى فرستاده‏ى ما! آن‏چه از سوى پروردگارت درباره ‏ى على و خلافت او بر تو فرود آمده بر مردم ابلاغ كن، وگرنه ‏رسالت خداوندى را به انجام نرسانده‏ اى و او تو را از آسیب مردمان نگاه مى ‏دارد.»
.12
هان مردمان! آن‏چه بر من فرود آمده در تبلیغ آن كوتاهى نكرده ‏ام و حال برایتان سبب نزول آیه را بیان مى‏ كنم: همانا جبرئیل سه مرتبه بر من فرود آمد از سوى سلام، پروردگارم - كه تنها او سلام است - فرمانى آورد كه در این مكان به ‏پا خیزم و به هر سفید و سیاهى اعلام كنم كه على ّ‏بن ابى‏ طالب برادر، وصى و جانشین من در میان امت و امام پس از من بوده.جایگاه او نسبت به من به ‏سان هارون نسبت به موسى است، لیكن پیامبرى پس از من نخواهد بود او (على) صاحب اختیارتان پس از خدا و رسول است.
.13
و پروردگارم آیه ‏اى بر من نازل فرموده كه: «همانا ولى، صاحب اختیار و سرپرست شما، خدا و پیامبر او و ایمان یانى هستند كه نماز به‏ پا مى‏ دارند و در حال ركوع زكات مى ‏پردازند.» و هر آینه على ّ‏بن ابى ‏طالب نماز به ‏پا داشته و در ركوع زكات پرداخته و پیوسته خداخواه است.
.14
و من از جبرئیل درخواستم كه از خداوند سلام اجازه كند و مرا از این مأموریت معاف فرماید. زیرا كمى پرهیزگاران و فزونى منافقان و دسیسه‏ ى ملامت‏گران و مكر مسخره‏ كنندگان اسلام را مى ‏دانم؛ همانان كه خداوند در كتاب خود در وصفشان فرموده: «به زبان آن را مى ‏گویند كه در دل‏هایشان نیست و آن را اندك و آسان مى‏ شمارند حال آن كه نزد خداوند بس بزرگ است.»
.15
و نیز از آن روى كه منافقان بارها مرا آزار رسانیده تا بدانجا كه مرا اُذُن [سخن شنو و زودباور] نامیده ‏اند، به خاطر همراهى افزون على با من و رویكرد من به او و تمایل و پذیرش او از من، تا بدانجا كه خداوند در این موضوع آیه ‏اى فرو فرستاده: «از آنانند كسانى كه پیامبر خدا را مى ‏آزارند و مى ‏گویند: او سخن شنو و زودباور است. بگو: آرى سخن شنو است. ـ بر علیه آنان كه گمان مى ‏كنند او تنها سخن مى ‏شنود ـ لیكن به خیر شماست، او (پیامبر صلى ‏الله علیه و آله و سلم) به خدا ایمان دارد و مؤمنان را تصدیق مى ‏كند و راستگو مى انگارد.» و اگر مى ‏خواستم نام گویندگان چنین سخنى را بر زبان آورم و یا به آنان اشارت كنم و یا مردمان را به سویشان هدایت كنم [كه آنان را شناسایى كنند] مى ‏توانستم، لیكن سوگند به خدا در كارشان كرامت نموده لب فروبستم.

.16
با این حال خداوند از من خشنود نخواهد گشت مگر این‏كه آن چه در حق على فروفرستاده به گوش شما برسانم. سپس پیامبر صلّى اللّه علیه و آله چنین خواند: «اى پیامبر ما! آن‏چه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده - در حق على - ابلاغ كن وگرنه كار رسالتش را انجام نداده ‏اى. و البته خداوند تو را از آسیب مردمان نگاه مى‏ دارد.»
 

نقل از : http://ghadir.heyatblog.net/index.php



نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 27 آذر 1386 :: نویسنده : بهزاد شاهنده

جلسه گروه فرهنگی اشک علقمه

از سمت راست آقایان ایمانی - پیری - قاسمی - حسینی حجه الاسلام ماشین چیان - مردی - دکترسلطانی - حق پرست و شاهنده البته برادر حاج یوسف بارانی قبل از اتمام جلسه خداحافظی کرده بودند





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


                                   


زندگانى حضرت امام محمد باقر ( ع ) پیشواى پنجم
پیشواى پنجم حضرت امام محمد باقر(ع)

بسم الله الرحمن الرحیم
ولادت
امام ابو جعفر،باقر العلوم،پنجمین پیشواى ما،جمعه‏ى نخستین روز ماه رجب سال پنجاه و هفت هجرى در شهر مدینه چشم به جهان گشود. او را«محمد»نامیدند و«ابو جعفر»كنیه و«باقر العلوم‏»یعنى‏«شكافنده‏ى دانشها»لقب آن گرامى است.

به هنگام تولد هاله‏یى از شكوه و عظمت نوزاد اهل بیت را فرا گرفته بود،و همچون دیگر امامان پاك و پاكیزه به دنیا آمد.

امام باقر (ع) از دو سو-پدر و مادر-نسبت‏به پیامبر و حضرت على و زهرا علیهم السلام مى‏رساند،زیرا پدر او امام زین العابدین فرزند امام حسین،و مادر او بانوى گرامى‏«ام عبد الله‏» دختر امام مجتبى علیهم السلام است.

عظمت امام باقر (ع) زبانزد خاص و عام بود،هر جا سخن‏از والایى هاشمیان و علویان و فاطمیان به میان مى‏آمد او را یگانه وارث آنهمه قداست و شجاعت و بزرگوارى مى‏شناختند و هاشمى و علوى و فاطمیش مى‏خواندند.

راستگوترین لهجه‏ها و جذاب‏ترین چهره‏ها و بخشنده‏ترین انسانها برخى از ویژگیهاى امام باقر علیه السلام است.

گوشه‏یى از شرافت و بزرگوارى آن گرامى را در گزارش زیر مى‏خوانیم:

پیامبر (ص) به یكى از یاران پارساى خود«جابر بن عبد الله انصارى‏»فرمود.اى جابر!تو زنده مى‏مانى و فرزندم‏«محمد بن على بن الحسین بن على بن ابیطالب‏»را كه نامش در تورات‏«باقر»است در مى‏یابى،بدانهنگام سلام مرا بدو برسان.

پیامبر در گذشت و جابر عمرى دراز یافت-و بعدها روزى به خانه‏ى امام زین العابدین آمد و امام باقر را كه كودكى خرد سال بود دید،به او گفت:پیش بیا...امام باقر (ع) آمد.

گفت:برو...

امام باز گشت.جابر اندام و راه رفتن او را تماشا كرد و گفت:به خداى كعبه سوگند آیینه‏ى تمام نماى پیامبر است.آنگاه از امام سجاد پرسید این كودك كیست؟

فرمود:امام پس از من فرزندم‏«محمد باقر»است.

جابر برخاست و بر پاى امام باقر بوسه زد و گفت:فدایت‏شوم اى فرزند پیامبر (ص) ،سلام و درود پدرت پیامبر خدا (ص) رابپذیر چه او ترا سلام رسانده است.

دیدگان امام باقر پر از اشگ شد و فرمود:سلام و درود بر پدرم پیامبر خدا باد تا بدان هنگام كه آسمانها و زمین پایدارند و بر تو اى جابر كه سلام او را به من رساندى.




علم امام
دانش امام باقر علیه السلام نیز همانند دیگر امامان از سر چشمه‏ى وحى بود،آنان آموزگارى نداشتند و در مكتب بشرى درس نخوانده بودند،«جابر بن عبد الله‏»نزد امام باقر (ع) مى‏آمد و از آنحضرت دانش فرا مى‏گرفت و به آن گرامى مكرر عرض مى‏كرد:اى شكافنده‏ى علوم! گواهى مى‏دهم تو در كودكى از دانشى خدا داد برخوردارى .

«عبد الله بن عطاء مكى‏»مى‏گفت:هرگز دانشمندان را نزد كسى چنان حقیر و كوچك نیافتم كه نزد امام باقر علیه السلام،«حكم بن عتیبه‏»كه در چشم مردمان جایگاه علمى والایى داشت در پیشگاه امام باقر چونان كودكى در برابر آموزگار بود .

شخصیت آسمانى و شكوه علمى امام باقر (ع) چنان خیره كننده بود كه‏«جابر بن یزید جعفى‏»به هنگام روایت از آن گرامى مى‏گفت:«وصى اوصیاء و وارث علوم انبیاء محمد بن على بن الحسین مرا چنین روایت كرد...»

مردى از«عبد الله عمر»مساله‏یى پرسید و او در پاسخ درماند،به سئوال كننده امام باقر را نشان داد و گفت از این كودك بپرس و مرا نیز از پاسخ او آگاه ساز.آن مرد از امام پرسید و پاسخى قانع كننده شنید و براى‏«عبد الله عمر»بازگو كرد،عبد الله گفت:اینان خاندانى هستند كه دانششان خداداد است .

«ابو بصیر»مى‏گوید:با امام باقر علیه السلام به مسجد مدینه وارد شدیم،مردم در رفت و آمد بودند.امام به من فرمود:از مردم بپرس آیا مرا مى‏بینند؟از هر كه پرسیدم آیا ابو جعفر را دیده‏اى پاسخ منفى شنیدم،در حالیكه امام در كنار من ایستاده بود.در این هنگام یكى از دوستان حقیقى آن حضرت‏«ابو هارون‏»كه نابینا بود به مسجد در آمد.امام فرمود:از او نیز بپرس.

از ابو هارون پرسیدم:آیا ابو جعفر را دیدى؟

فورا پاسخ داد:مگر كنار تو نایستاده است؟

گفتم:از كجا دریافتى؟

گفت:چگونه ندانم در حالیكه او نور رخشنده‏یى است .

و نیز«ابو بصیر»مى‏گوید:امام باقر (ع) از یكى ازافریقائیان حال یكى از شیعیان خود به نام‏«راشد»را جویا شد.پاسخ داد خوب بود و سلام مى‏رساند.

امام فرمود خدا رحمتش كند.

با تعجب گفت:مگر او مرده است؟

فرمود:آرى.

گفت:چه وقت در گذشت؟

فرمود:دو روز پس از خارج شدن تو.

گفت:به خدا سوگند او بیمار نبود...

فرمود:مگر هر كس مى‏میرد به جهت‏بیمارى است؟

آنگاه ابو بصیر از امام در مورد آن در گذشته سئوال كرد.

امام فرمود:او از دوستان و شیعیان ما بود،گمان مى‏كنید كه چشمهاى بینا و گوشهاى شنوایى براى ما همراه شما نیست وه چه پندار نادرستى است!به خدا سوگند هیچ چیز از كردارتان بر ما پوشیده نیست پس ما را نزد خودتان حاضر بدانید و خود را به كار نیك عادت دهید و از اهل خیر باشید تا به همین نشانه و علامت‏شناخته شوید.من فرزندان و شیعیانم را به این برنامه فرمان مى‏دهم .

یكى از راویان مى‏گوید در كوفه به زنى قرآن مى‏آموختم،روزى با او شوخى كردم،بعد به دیدار امام باقر شتافتم،فرمود:

آنكه (حتى) در پنهان مرتكب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجهى ندارد،به آن زن چه گفتى؟ از شرمسارى چهره‏ام را پوشاندم و توبه كردم،امام فرمود:تكرار نكن .




اخلاق امام
مردى از اهل شام در مدینه ساكن بود و به خانه‏ى امام بسیار مى‏آمد و به آن گرامى مى‏گفت: «...در روى زمین بغض و كینه‏ى كسى را بیش از تو در دل ندارم و با هیچكس بیش از تو و خاندانت دشمن نیستم!و عقیده‏ام آنست كه اطاعت‏خدا و پیامبر و امیر مؤمنان در دشمنى با توست،اگر مى‏بینى به خانه‏ى تو رفت و آمد دارم بدان جهت است كه تو مردى سخنور و ادیب و خوش بیان هستى!»در عین حال امام علیه السلام با او مدارا مى‏فرمود و به نرمى سخن مى‏گفت.چندى بر نیامد كه شامى بیمار شد و مرگ را رویا روى خویش دید و از زندگى نومید شد،پس وصیت كرد كه چون در گذرد ابو جعفر«امام باقر»بر او نماز گزارد.

شب به نیمه رسید و بستگانش او را تمام شده یافتند،بامداد وصى او به مسجد آمد و امام باقر علیه السلام را دید كه نماز صبح به پایان برده و به تعقیب نشسته است،و آن گرامى همواره چنین بود كه پس از نماز به ذكر و تعقیب مى‏پرداخت.

عرض كرد:آن مرد شامى به دیگر سراى شتافته و خود چنین خواسته كه شما بر او نماز گزارید.

فرمود:او نمرده است...شتاب مكنید تا من بیایم.

پس برخاست و وضو و طهارت را تجدید فرمود و دو ركعت نماز خواند و دستها را به دعا برداشت،سپس به سجده رفت و همچنان تا بر آمدن آفتاب،در سجده ماند،آنگاه به خانه‏ى شامى آمد و بر بالین او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد،امام او را بر نشانید و پشتش را به دیوار تكیه داد و شربتى طلبید و به كام او ریخت و به بستگانش فرمود غذاهاى سرد به او بدهند و خود بازگشت.

دیرى بر نیامد كه شامى شفا یافت و به نزد امام آمد و عرض كرد:

«گواهى مى‏دهم كه تو حجت‏خدا بر مردمانى ...»

«محمد بن منكدر»-از صوفیان آن روزگار-مى‏گوید:

در روز بسیار گرمى از مدینه بیرون رفتم،ابو جعفر محمد بن على بن الحسین را دیدم-همراه با دو تن از غلامانشان-یا دو تن از دوستانش-از سركشى به مزرعه‏ى خویش باز مى‏گردد با خود گفتم:مردى از بزرگان قریش در چنین وقتى در پى دنیاست!باید او را پند دهم.

نزدیك آمدم و سلام كردم،امام در حالى كه عرق از سر و رویش مى‏ریخت‏با تندى پاسخم داد. گفتم:خدا ترا به سلامت‏بدارد آیا شخصیتى چون شما در این هنگام و با این‏حال در پى دنیا مى‏رود!اگر در این حالت مرگ در رسد چه مى‏كنى؟


مناظرات امام

«عبد الله بن نافع‏»از دشمنان امیر مؤمنان حضرت على علیه السلام بود و مى‏گفت:اگر در روى زمین كسى بتواند مرا قانع سازد كه در كشتن‏«خوارج نهروان‏»حق با على بوده است من بدو روى خواهم آورد.اگر چه در مشرق یا مغرب بوده باشد.

به عبد الله گفتند:آیا مى‏پندارى فرزندان على (ع) نیز نمى‏توانند به تو ثابت كنند؟گفت مگر در میان فرزندان او دانشمندى هست؟

گفتند:این خود سند نادانى توست!مگر ممكن است در دودمان حضرت على (ع) دانشمندى نباشد؟!پرسید:در این زمان دانشمندشان كیست،امام باقر علیه السلام را به او معرفى كردند و او با یاران خویش به مدینه آمد و از امام تقاضاى ملاقات كرد...امام به یكى از غلامان خویش فرمان داد بار و بنه‏ى او را فرود آورد و به او بگوید فردا نزد امام حاضر شود.

بامداد دیگر عبد الله با یاران خویش به مجلس امام آمد و آن گرامى نیز فرزندان و بازماندگان مهاجران و انصار را فرا خواند و چون همه گرد آمدند امام در حالیكه جامه‏اى سرخ فام بر تن داشت و دیدارش چون ماه فریبنده و زیبا بود فرمود:

سپاس ویژه خدایى است كه آفریننده‏ى زمان و مكان و چگونگى‏هاست‏حمد خدایى را كه نه چرت دارد و نه خواب آنچه در آسمانها و زمین است ملك اوست...گواهم كه جز«الله‏»خدایى نیست و«محمد»بنده‏ى برگزیده و پیامبر اوست،سپاس خدایى را كه به نبوتش ما را گرامى داشت و به ولایتش ما را مخصوص گردانید.

اى گروه فرزندان مهاجر و انصار!هر كدامتان فضیلتى از على بن ابیطالب به خاطر دارید بگویید.

حاضران هر یك فضیلتى بیان كردند تا سخن به‏«حدیث‏خیبر»رسید،گفتند:پیامبر در نبرد با یهودان خیبر،فرمود.

«لاعطین الرایة غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله،كرارا غیر فرار لا یرجع حتى یفتح الله على یدیه‏»«فردا پرچم را به مردى مى‏سپارم كه دوستدار خدا و پیامبر است و خدا و پیامبر نیز او را دوست مى‏دارند،رزم آورى است كه هرگز فرار نمى‏كند و از نبرد فردا باز نمى‏گردد تا خداوند به دست او حصار یهودان را فتح فرماید».

-و دیگر روز پرچم را به امیر مؤمنان سپرد و آن گرامى بانبردى شگفتى آفرین یهودان را منهزم ساخت و قلعه‏ى عظیم آنان را گشود.

امام باقر (ع) به عبد الله بن نافع فرمود:در باره‏ى این حدیث چه مى‏گویى؟

گفت:حدیث درستى است اما على بعدها كافر شد و خوارج را به ناحق كشت!

فرمود:مادرت در سوگ تو بنشیند،آیا خدا آنگاه كه على را دوست مى‏داشت مى‏دانست كه او«خوارج‏»را مى‏كشد یا نمى‏دانست؟اگر بگویى خدا نمى‏دانست كافر خواهى بود.

گفت:مى‏دانست.

فرمود:خدا او را بدان جهت كه فرمانبردار اوست دوست مى‏داشت‏یا به جهت نافرمانى و گناه.

گفت:چون فرمانبردار خدا بود خداوند او را دوست مى‏داشت (یعنى اگر در آینده نیز گناهكار مى‏بود خداوند مى‏دانست و هرگز دوستدار او نمى‏بود پس معلوم مى‏شود كشتن خوارج طاعت‏خدا بوده است)فرمود:برخیز كه محكوم شدى و جوابى ندارى.

عبد الله برخاست و این آیه را تلاوت كرد: «حتى یتبین لكم الخیط الابیض من الخیط الاسود من الفجر» -اشاره به آنكه حقیقت چون سپیده صبح آشكار شد-و گفت‏«خدا بهتر مى‏داند رسالت‏خویش را در چه خاندانى قراردهد» و

فرمود به خدا سوگند اگر مرگ در رسد در حال اطاعت‏خداوند خواهم بود زیرا من بدینوسیله خود را از تو و دیگر مردمان بى نیاز مى‏سازم،از مرگ در آنحالت‏بیمناكم كه سرگرم گناهى باشم.

گفتم:رحمت‏خدا بر تو باد،مى‏پنداشتم كه شما را پند مى‏دهم اما تو مرا پند دادى و آگاه ساختى




ضرب سكه‏ى اسلامى به دستور امام باقر علیه السلام
در سده‏ى اول هجرى صنعت كاغذ در انحصار رومیان بود و مسیحیان مصر نیز كه كاغذ مى‏ساختند به روش رومیان و بنا بر مسیحیت نشان‏«اب و ابن و روح‏»بر آن مى‏زدند،«عبد الملك اموى‏»مرد زیركى بود،كاغذى از این گونه را دید و در مارك آن دقیق شد و فرمان داد آن را براى او به عربى ترجمه كنند،و چون معناى آن را دریافت‏خشمگین شد كه چرا در مصر كه كشورى اسلامى است‏باید مصنوعات چنین نشانى داشته باشد،بى درنگ به فرماندار مصر نوشت كه از آن پس بر كاغذها شعار توحید-شهد الله انه لا اله الا هو-بنویسند و نیز به فرمانداران سایر ایالات اسلامى نیز فرمان داد كاغذهایى را كه نشان مشركانه‏ى مسیحیت دارد از بین ببرند و از كاغذهاى جدید استفاده كنند.

كاغذهاى جدید با نشان توحید اسلامى رواج یافت و به شهرهاى روم نیز رسید و خبر به قیصر بردند و او در نامه‏یى به‏«عبد الملك‏»نوشت:

صنعت كاغذ هماره با نشان رومى مى‏بود و اگر كار تو درمنع آن درست است پس خلفاى گذشته‏ى اسلام خطا كار بوده‏اند و اگر آنان به راه درست رفته‏اند پس تو در خطا هستى ، من همراه این نامه براى تو هدیه‏اى لایق فرستادم و دوست دارم كه اجناس نشان دار را به حال سابق واگذارى و پاسخ مثبت تو موجب سپاسگزارى ما خواهد بود.عبد الملك هدیه را نپذیرفت و به قاصد قیصر گفت:این نامه پاسخى ندارد.

قیصر دیگر بار هدیه‏اى دو چندان دفعه‏ى پیش براى او گسیل داشت و نوشت:

گمان مى‏كنم چون هدیه را ناچیز دانستى نپذیرفتى،اینك دو برابر فرستادم و مایلم هدیه را همراه با خواسته‏ى قبلى من بپذیرى.عبد الملك باز هدیه را رد كرد و نامه را نیز بى جواب گذاشت.

قیصر این بار به عبد الملك نوشت:دو بار هدیه‏ى مرا رد كردى و خواسته مرا بر نیاوردى براى سوم بار هدیه را دو چندان سابق فرستادم و سوگند به مسیح اگر اجناس نشان دار را به حال پیش برنگردانى فرمان مى‏دهم تا زر و سیم را با دشنام به پیامبر اسلام سكه بزنند و تو مى‏دانى كه ضرب سكه ویژه‏ى ما رومیان است،آنگاه چون سكه‏ها را با دشنام به پیامبرتان ببینى عرق شرم بر پیشانیت مى‏نشیند،پس همان بهتر كه هدیه را بپذیرى و خواسته‏ى ما را بر آورى تا روابط دوستانه‏مان چون‏گذشته پا بر جا بماند.

عبد الملك در پاسخ بیچاره ماند و گفت فكر مى‏كنم كه ننگین‏ترین مولودى كه در اسلام زاده شده من باشم كه سبب این كار شدم كه به رسول خدا (ص) دشنام دهند و با مسلمانان به مشورت پرداخت ولى هیچكس نتوانست چاره‏اى بیندیشد،یكى از حاضران گفت:تو خود راه چاره را مى‏دانى اما به عمد آن را وا مى‏گذارى!

عبد الملك گفت:واى بر تو،چاره‏اى كه من مى‏دانم كدامست؟

گفت:باید از«باقر»اهل بیت چاره‏ى این مشكل را بجویى.

عبد الملك گفتار او را تصدیق كرد و به فرماندار مدینه نوشت‏«امام باقر» (ع) را با احترام به شام بفرستد،و خود فرستاده‏ى قیصر را در شام نگهداشت تا امام علیه السلام بشام آمد و داستان را به او عرض كردند،فرمود:

تهدید قیصر در مورد پیامبر (ص) عملى نخواهد شد و خداوند این كار را بر او ممكن نخواهد ساخت و راه چاره نیز آسان است،هم اكنون صنعتگران را گرد آور تا به ضرب سكه بپردازند و بر یك رو سوره‏ى توحید و بر روى دیگر نام پیامبر (ص) را نقش كنند و بدین ترتیب از مسكوكات رومى بى نیاز مى‏شویم.و توضیحاتى نیز در مورد وزن سكه‏ها فرمود تا وزن هر ده درهم از سه نوع سكه هفت مثقال باشد و نیزفرمود نام شهرى كه در آن سكه مى‏زنند و تاریخ سال ضرب را هم بر سكه‏ها درج كنند.

عبد الملك دستور امام را عملى ساخت و به همه‏ى شهرهاى اسلامى نوشت كه معاملات باید با سكه‏هاى جدید انجام شود و هر كس از سابق سكه‏اى دارد تحویل دهد و سكه‏ى اسلامى دریافت دارد،آنگاه فرستاده‏ى قیصر را از آنچه انجام شده بود آگاه ساخت و باز گرداند.

قیصر را از ماجرا خبر دادند و درباریان از او خواستند تا تهدید خود را عملى سازد،قیصر گفت: من خواستم عبد الملك را به خشم آورم و اینك این كار بیهوده است چون در بلاد اسلام دیگر با پول رومى معامله نمى‏كنند .




یاران و اصحاب امام
در مكتب امام ابو جعفر باقر العلوم-كه درود فرشتگان بر او-شاگردانى نمونه و ممتاز پرورش یافتند كه اینك به نام برخى از آنان اشاره مى‏شود:

1-«ابان بن تغلب‏»:محضر سه امام را دریافته بود-امام زین العابدین و امام محمد باقر و امام جعفر صادق علیهم السلام-ابان از شخصیتهاى علمى عصر خود بود و در تفسیر،حدیث،فقه، قرائت و لغت تسلط بسیارى داشت.والایى دانش ابان چنان بود كه امام باقر (ع) بدو فرمود در مسجد مدینه بنشین و براى مردمان فتوى بده زیرا دوست دارم مردم چون تویى را در میان شیعیان ما ببینند.

ابان هر وقت‏به مدینه مى‏آمد حلقه‏هاى درس مى‏شكست و در مسجد جایگاه خطابه‏ى پیامبر را براى تدریس او خالى مى‏كردند.

چون خبر درگذشت ابان را به امام صادق (ع) عرض كردند فرمود:به خدا سوگند مرگ ابان قلبم را به درد آورد.

2-«زراره‏»:دانشمندان شیعه میان پروردگان امام باقر و امام صادق علیهما السلام شش تن را برتر مى‏شمرند و زراره یكى از آنهاست.امام صادق (ع) خود مى‏فرمود:اگر«برید بن معویه‏»و«ابو بصیر»و«محمد بن مسلم‏»و«زراره‏»نمى‏بودند آثار پیامبرى (معارف شیعه) از میان مى‏رفت،آنان بر حلال و حرام خدا امینند.و باز مى‏فرمود:«برید»و«زراره‏»و«محمد بن مسلم‏»و«احول‏»در زندگى و مرگ نزد من محبوبترین مردمانند.

زراره در دوستى امام چنان استوار بود كه امام صادق علیه السلام ناگزیر شد براى حفظ جان او به عیبجویى و بدگویى او تظاهر كند و در پنهان بدو پیام داد اگر از تو بدگویى مى‏كنم براى ایمن داشتن توست زیرا دشمنان،ما را به هر كس علاقمند ببینند به آزار او مى‏كوشند...و تو به دوستى ما شهرت دارى و من ناچارم چنین تظاهر كنم...زراره از قرائت و فقه و كلام و شعر و ادب عرب بهره‏اى گسترده داشت و نشانه‏هاى فضیلت و دیندارى در او آشكار بود.

3-«كمیت اسدى‏»:شاعرى سر آمد بود و زبان گویایش در قالب نغز شعر در دفاع از اهل یت‏سخنان پر مغز مى‏سرود،شعرش چنان كوبنده و رسواگر بود كه پیوسته از طرف خلفاى اموى تهدید به مرگ مى‏شد.

باز گو كردن حقایق و به ویژه دفاع از اهل بیت پیامبر در آن زمان چنان خطرناك بود كه جز مردان مرد جرات اقدام بدان نداشتند،و كمیت از قویترین چهره‏هایى است كه در دوران حكومت اموى از مرگ نهراسید و تا آنجا كه یارایش بود حق گفت و سیماى امویان را بر مردم آشكار ساخت.

كمیت در برخى از اشعار خویش امامان راستین را در برابر بنى امیه چنین معرفى مى‏كند:

«آن راهبران دادگر همچون بنى امیه نیستند كه انسانها وحیوانها را یكى بدانند،آنان همچون عبد الملك و ولید و سلیمان و هشام اموى نیستند كه چون بر منبر نشینند سخنانى بگویند كه خود هرگز عمل نمى‏كنند،امویان سخنان پیامبر را مى‏گویند اما خود كارهاى زمان جاهلیت را انجام مى‏دهند»

كمیت‏شیفته‏ى امام باقر (ع) بود و در راه این مهر خویشتن را فراموش مى‏كرد،روزى در برابر امام و در مدح او اشعار شیوایى را كه سروده بود مى‏خواند،امام به كعبه رو كرد و سه بار فرمود: خدایا كمیت را رحمت كن آنگاه به كمیت فرمود صد هزار درهم از خاندانم براى تو جمع آورى كرده‏ام.

كمیت گفت:به خدا سوگند هرگز سیم و زر نمى‏خواهم،فقط یكى از پیراهنهاى خود را به من عطا فرمایید.و امام پیراهن خود را به او داد.

روزى دیگر در خدمت امام باقر نشسته بود،امام به دلتنگى از زمانه این شعر بر خواند:

ذهب الذین یعاش فى اكنافهم لم یبق الا شاتم او حاسد

«رادمردانى كه مردم در پناهشان زندگى مى‏كردند رفتند و جز حسودان یا بدگویان كسى باقى نمانده است‏»

كمیت فورا پاسخ داد:

و بقى على ظهر البسیطة واحد فهو المراد و انت ذاك الواحد

«اما بر روى زمین یكتن از آن بزرگمردان باقى است كه هم او مراد جهانیان است و تو آن یكتن هستى.»

4-«محمد بن مسلم‏»:فقیه اهل بیت و از یاران راستین امام باقر و امام صادق علیهما السلام بود،چنانكه گفتیم امام صادق (ع) او را یكى از آن چهار تن به شمار آورده كه آثار پیامبرى بوجودشان پا بر جا و باقى است.

محمد كوفى بود و براى بهره‏گرفتن از دانش بیكران امام باقر (ع) به مدینه آمد و چهار سال در مدینه ماند.

«عبد الله بن ابى یعفور»مى‏گوید به امام صادق (ع) عرض كردم گاه از من سئوالاتى مى‏شود كه پاسخ آن را نمى‏دانم و به شما نیز دسترسى ندارم،چه كنم؟

امام‏«محمد بن مسلم‏»را به من معرفى كرد و فرمود:چرا از او نمى‏پرسى ..

در كوفه زنى شب هنگام به خانه‏ى محمد بن مسلم آمد و گفت:همسر پسرم مرده است و فرزندى زنده در شكم دارد،تكلیف ما چیست؟

«محمد بن مسلم‏»گفت:بنابر آنچه امام باقر العلوم (ع) فرموده است‏باید شكم او را بشكافند و بچه را بیرون آورند،سپس مرده را دفن كنند.

آنگاه از زن پرسید مرا از كجا یافتى؟

زن گفت:این مساله را به نزد«ابو حنیفه‏»بردم و او گفت‏در این باره چیزى نمى‏دانم ولى به نزد محمد بن مسلم برو و اگر فتوایى داد مرا آگاه ساز...

دیگر روز محمد بن مسلم در مسجد كوفه‏«ابو حنیفه‏»را دید كه در جمع اصحاب خویش همان مساله را طرح كرده مى‏خواهد پاسخ را به نام خود به آنان بگوید!

«محمد»به طعنه سرفه‏یى كرد و ابو حنیفه دریافت و گفت‏«خدایت‏بیامرزد بگذار زندگى كنیم »

منبع :http://www.qomct.com/vijename/im_bahger_v.htm





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


                        


شناخت مختصرى از زندگانى امام جواد (ع)

امام نهم كه نامش «محمد» و كنیه‏اش «ابو جعفر» و لقب او «تقى» و «جواد» است، در ماه رمضان سال 195 ه'. ق در شهر «مدینه» دیده به جهان گشود.(1)

مادر او «سبیكه» كه از خاندان «ماریه قبطیه» همسر پیامبر اسلام به شمار مى‏رود(2)، از نظر فضائل اخلاقى در درجه والایى قرار داشت و برترین زنان زمان خود بود(3)، به طورى كه امام رضا - علیه السلام از او به عنوان بانویى منزه و پاكدامن و با فضیلت یاد مى‏كرد(4).

روزى كه پدر بزرگوار امام جواد - علیه السلام - در گذشت، او حدود هشت سال داشت و در سن بیست و پنج سالگى به شهادت رسید(5) و در قبرستان قریش در بغداد در كنار قبر جدّش، موسى بن جعفر - علیه السلام - به خاك سپرده شد.

خلفاى معاصر حضرت‏

پیشواى نهم در مجموع دوران امامت خود با دو خلیفه عباسى یعنى «مأمون» (193 - 218) و «معتصم» (218 - 227) معاصر بوده است و هر دو نفر او را به اجبار از مدینه به بغداد احضار كردند و طبق شیوه سیاسى اى كه مأمون در مورد امام رضا به كار برده بود، او را در پایتخت زیر نظر قرار دادند.

مولودى پرخیر و بركت‏

در خانواده امام رضا - علیه السلام - و در محافل شیعه، از حضرت جواد - علیه السلام -، به عنوان مولودى پرخیر و بركت یاد مى‏شد. چنانكه «ابو یحیاى صنعانى» مى‏گوید: روزى در محضر امام رضا - علیه السلام -، فرزندش ابو جعفر را كه خردسال بود، آوردند. امام فرمود:«این مولودى است كه براى شیعیان ما، با بركت‏تر از او زاده نشده است»(6).

گویا امام، به مناسبتهاى مختلف، از فرزند ارجمند خود با این عنوان یاد مى‏كرده و این موضوع در میان شیعیان و یاران امام رضا - علیه السلام - معروف بوده است، به گواه اینكه دو تن از شیعیان بنام «ابن اسباط» و «عبّاد بن اسماعیل» مى‏گویند: در محضر امام رضا - علیه السلام - بودیم كه ابو جعفر را آوردند، عرض كردیم: این همان مولود پرخیر و بركت است؟ حضرت فرمود: «آرى، این همان مولودى است كه در اسلام بابركت‏تر از او زاده نشده است»(7).

باز «ابو یحیاى صنعانى» مى‏گوید: در مكه به حضور امام رضا - علیه السلام - شرفیاب شدم، دیدم حضرت موز را پوست مى‏كند و به فرزندش ابو جعفر مى‏دهد. عرض كردم: این همان مولود پرخیر و بركت است؟ فرمود:«آرى، این مولودى است كه در اسلام مانند او، و براى شیعیان ما، با بركت‏تر از او زاده نشده است»(8).

شاید در بدو نظر تصور شود كه مقصود از این حدیث این است كه امام جواد از همه امامان قبلى براى شیعیان، با بركت‏تر بوده است، در حالى كه چنین مطلبى قابل قبول نیست، بلكه بررسى موضوع و ملاحظه شواهد و قرائن، نشان مى‏دهد كه ظاهراً مقصود از این حدیث این است كه تولد حضرت جواد در شرائطى صورت گرفت كه خیر و بركت خاصّى براى شیعیان به ارمغان آورد، بدین معنا كه عصر امام رضا - علیه السلام - عصر ویژه‏اى بوده و حضرت در تعیین جانشین خود و معرفى امام بعدى، با مشكلاتى روبرو بوده كه در عصر امامان قبلى، بى سابقه بوده است، زیرا از یك سو پس از شهادت امام كاظم - علیه السلام - گروهى كه به «واقضیه» معروف شدند، براساس انگیزه‏هاى مادى، امامت حضرت رضا (ع) را انكار كردند و از سوى دیگر امام رضا (ع) تا حدود چهل و هفت سالگى داراى فرزند نشده بود و چون احادیث رسیده از پیامبر حاكى بود كه امامان دوازده نفرند كه نه نفر آنان از نسل امام حسین خواهند بود، فقدان فرزند براى امام رضا - علیه السلام -، هم امامت خود آن حضرت، و هم تداوم امامت را زیر سؤال مى‏برد و واقفیه این موضوع را دستاویز قرار داده امامت حضرت رضا - علیه السلام - را انكار مى‏كردند.

گواه این معنا، اعتراض «حسین بن قیاما واسطى» به امام هشتم در این مورد، و پاسخ آن حضرت است. «ابن قیاما» كه از سران «واقفیه» بوده است(9)، طى نامه‏اى به امام رضا - علیه السلام - او را متهم به عقیمى كرد و نوشت: چگونه ممكن است امام باشى در صورتى كه فرزندى ندارى؟!

امام در پاسخ نوشت: از كجا مى‏دانى كه م داراى فرزندى نخواهم بود، سوگند به خدا بیش از چند روز نمى‏گذرد كه خداوند پسرى به من عطا مى‏كند كه حق را از باطل جدا مى‏كند(10).

این شگرد تبلیغى از طرف «حسین بن قیاما» (و دیگر پیروان واقفیه) منحصر به این مورد نبوده است، بلكه این معنا به مناسبتهاى مختلف و در موارد گوناگون تكرار مى‏شده و امام رضا - علیه السلام - همواره سخنان و دلائل آنان را رد مى‏كرده است(11)، تا آنكه تولد حضرت جواد به این سمپاشیها خاتمه داد و موضع امام و شیعیان كه از این نظر در تنگنا قرار گرفته بودند، تقویت گردید و اعتبار و وجهه تشیّع بالا رفت(12).

وسوسه‏هاى واقفیه و دشمنان خاندان امامت در این مورد، به حدى بود كه حتى پس از ولادت حضرت جواد كه واقفیه را خلع سلاح كرد، گروهى از خویشان امام رضا - علیه السلام - طبعاً بر اساس حسد ورزیها و تنگ نظریها - گستاخى را به جایى رساندند كه ادعا كردند كه حضرت جواد، فرزند على بن موسى نیست!!

آنان در این تهمت ناجوانمردانه و دور از اسلام، براى مطرح كردن اندیشه‏هاى پنهانى خویش، جز شبهه عوام فریبانه عدم شباهت میان پدر و فرزند از نظر رنگ چهره! چیزى نیافتند و گندمگونى صورت حضرت جواد را بهانه قرار داده گفتند: در میان ما، امامى كه گندمگون باشد وجود نداشته است ! امام هشتم فرمود: او فرزند من است. آنان گفتند: پیامبر اسلام (ص) با قیافه‏شناسى داورى كرده است(13)، باید بین ما و تو قیافه شناسان داورى كنند. حضرت (ناگزیر) فرمود: شما در پى آنان بفرستید ولى من این كار را نمى‏كنم، اما به آنان نگویید براى چه دعوتشان كرده‏اید//.

یك روز بر اساس قرار قبلى، عموها، برادران و خواهران حضرت رضا - علیه السلام - در باغى نشستند و آن حضرت، در حالى كه جامه‏اى گشاده و پشمین بر تو و كلاهى بر سر و بیلى بر دوش داشت، در میان باغ به بیل زدن مشغول شد، گویى كه باغبان است و ارتباطى با حاضران ندارد.

آنگاه حضرت جواد - علیه السلام - را حاضر كردند و از قیافه شناسان درخواست نمودند كه پدر وى را از میان آن جمع شناسایى كنند. آنان به اتفاق گفتند: پدر این كودك در این جمع حضور ندارد، اما این شخص، عموى پدرش، و این، عموى خود او، و این هم عمه اوست، اگر پدرش نیز در اینجا باشد باید آن شخص باشد كه در میان باغ بیل بر دوش گذارده است، زیرا ساق پاهاى این دو، به یك گونه است! در این هنگام امام رضا - علیه السلام - به آنان پیوست. قیافه شناسان به اتفاق گفتند: پدر او، این است!

در این هنگام على بن جعفر، عموى حضرت رضا از جا برخاست و بوسه برلبهاى حضرت جواد زد و عرض كرد: گواهى مى‏دهم كه تو در پیشگاه خدا امام من هستى(14). بدین ترتیب بكبار دیگر توطئه و دسیسه مخالفان امامت براى خاموش ساختن نور خدا، با شكست روبرو شد و خداوند آنان را رسوا ساخت.

امامِ خردسال‏

از آنجا كه حضرت جواد نخستین امامى بود كه در كودكى به منصب امامت رسید، طبعاً نخستین سؤالى كه در هنگام مطالعه زندگى آن حضرت به نظر مى‏رسد، این است كه چگونه یك نوجوان مى‏تواند مسئولیت حساس و سنگین امامت و پیشوایى مسلمانان را بر عهده بگیرد؟ آیا ممكن است انسانى در چنین سنى به آن حد از كمال برسد كه بتواند جانشین پیامبر خدا باشد؟ و آیا در امتهاى پیشین چنین چیزى سابقه داشته است؟

در پاسخ این سؤالها باید توجه داشت: درست است كه دوران شكوفایى عقل و جسم انسان معمولاً حد و مرز خاصى دارد كه با رسیدن آن زمان، جسم و روان به حد كمال مى‏رسند، ولى چه مانعى دارد كه خداوند قادر حكیم، براى مصالحى، این دوران را براى بعضى از بندگان خاص خود كوتاه ساخته، در سالهاى كمترى خلاصه كند. در جامعه بشریت از آغاز تاكنون افرادى بوده‏اند كه از این قاعده عادى مستثنا بوده‏اند و در پرتو لطف و عنایت خاصى كه از طرف خالق جهان به آنان شده است در سنین كودكى به مقام پیشوایى و رهبرى امتى نائل شده‏اند.

براى اینكه مطلب بهتر روشن شود ذیلاً مواردى از این استثناها را یاد آورى مى‏كنیم:

1 - قرآن مجید درباره حضرت یحیى ورسالت او و اینكه در دوران كودكى به نبوت برگزیده شده است، مى‏فرماید: «ما فرمان نبوت را در كودكى به او دادیم»(15).

بعضى از مفسران كلمه «حكم» را در آیه بالا به معناى هوش و درایت گرفته‏اند و بعضى گفته‏اند: مقصود از این كلمه، «نبوت» است. مؤید این نظریه روایاتى است كه در كتاب «اصول كافى» نقل شده است، از آن جمله، روایتى از امام پنجم وارد شده است كه حضرت طى آن با تعبیر «حكم» در آیه مزبور، به «نبوت» حضرت یحیى در خردسالى استشهاد مى‏كند و مى‏فرماید: پس از در گذشت زكریا، فرزند او یحیى كتاب و حكمت را از او به ارث برد و این همان است كه خداوند در قرآن مى‏فرماید: «یا یَحْیى‏ خُذِ الْكَتابَ بِقُوّة وَ آتَیْناهُ الحُكْمَ صَبِیّاً»:«اى یحیى كتاب (آسمانى) را با نیرومندى بگیر، و ما فرمان نبوت را در كودكى به او دادیم»(16).

2 - با اینكه براى آغاز تكلم و سخن گفتن كودك معمولاً زمانى حدود دوازده ماه لازم است، ولى مى‏دانیم كه حضرت عیسى - علیه السلام - در همان روزهاى نخستین تولد زبان به سخن گشود و از مادر خود (كه به قدرت الهى بدون ازدواج باردار شده و نوزادى به دنیا آورده بود و به این جهت مورد تهمت و اهانت قرار گرفته بود) بشدت دفاع كرد و یاوه‏هاى معاندین را با منطق و دلیل رد كرد، در صورتى كه این گونه سخن گفتن و با این محتوا، در شأن انسانهاى بزرگسال است. قرآن مجید گفتار او را چنین نقل مى‏كند:

(عیسى) گفت: «بى شك من بنده خدایم، به من كتاب (آسمانى= انجیل) عطا فرموده و مرا در هر جا كه باشم وجودى پربركت قرار داده است، و مرا تا آن زمان كه زنده‏ام به نماز و زكات توصیه فرموده و (نیز مرا) به نیكى در حق مادرم سفارش كرده و جبار و شقى قرار نداده است»(17).

با توجه به آنچه گفته شد به این نتیجه مى‏رسیم كه قبل از امامان نیز، مردان الهى دیگرى از این موهبت و نعمت الهى برخوردار بوده‏اند و این امر اختصاص به امامان ما نداشته است.

گفتار امامان در این زمینه‏

از برسى تاریخ زدگانى امامان استفاده مى‏شود كه این مسئله در زمان خود آنان مخصوصاً عصر امام جواد - علیه السلام - نیز مطرح بوده و آنان هم با همین استدلال پاسخ داده‏اند. به عنوان نمونه توجه شما را به سه روایت در این زمینه جلت مى‏كنیم:

1 - على بن اسباط، یكى از یاران امام رضا و امام جواد - علیهما السلام - مى‏گوید: روزى به محضر امام جواد رسیدم، در ضمن دیدار، به سیماى حضرت خیره شدم تا قیافه او را به ذهن خود سپرده، پس از بازگشت به مصر براى ارادتمندان آن حضرت بیان كنم(18).

درست در همین لحظه امام جواد - علیه السلام - كه گویى تمام افكار مرا خوانده بود، در برابر من نشست و به من توجه كرد و فرمود: اى على بن اسباط! كارى كه خداوند در مسئله امامت انجام داده، مانند كارى است كه در مورد نبوت انجام داده است. خداوند درباره حضرت یحیى - علیه السلام - مى‏فرماید: «ما به یحیى در كودكى فرمان نبوت دادیم»(19).

و درباره حضرت یوسف - علیه السلام - مى‏فرماید: «هنگامى كه او به حد رشد رسید، به او حكم (نبوت) و علم دادیم».(20)

و درباره حضرت موسى - علیه السلام - مى‏فرماید:«و چون به سن رشد و بلوغ رسید، به او حكم (نبوت) و علم دادیم»(21).

بنابر این همان گونه كه ممكن است خداوند، علم و حكمت را در سن چهل سالگى به شخصى عنایت كند، ممكن است همان حكمت را در دوران كودكى نیز عطا كند(22).

2 - یكى از یاران امام رضا - علیه السلام - مى‏گوید: در خراسان در محضر امام رضا بودیم. یكى از حاضران به اما عرض كرد: سرور من، اگر (خداى نخواسته) پیش آمدى رخ دهد، به چه كسى مراجعه كنیم؟ امام فرمود: به فرزندم ابو جعفر(23). در این هنگام آن شخص سن حضرت جواد - علیه السلام - را كم شمرد، امام رضا - علیه السلام - فرمودند: خداوند عیسى بن مریم را در سنى كمتر از سن ابو جعفر، رسول و پیامبر و صاحب شریعت تازه قرار داد(24).

3 - امام رضا - علیه السلام - به یكى از یاران خود به نام «معمر بن خلاد» فرمود: «من ابو جعفر را در جاى خود نشاندم و جانشین خود قرار دادم، ما خاندانى هستیم كه كوچكتران ما مو بمو از بزرگانمان ارث مى‏برند»!(25)

گرداب اعتقادى‏

اما بر رغم تمام آنچه در مورد امكان رسیدن به مناصب بزرگ الهى در سن خردسالى گفته شد، هنوز مشكل كوچكى سنّ حضرت جواد، نه تنها براى بسیارى از افراد عادى از شیعیان حل نشده بود، بلكه براى برخى از بزرگان و علماى شیعه نیز جاى بحث و گفتگو داشت. به همین جهت پس از شهادت امام رضا - علیه السلام - و آغاز امامت فرزند خردسالش، حضرت جواد، شیعیان - بویژه شیعیان عامى - با گرداب اعتقادى خطرناك و در نوع خود بى سابقه‏اى مواجه شدند و كوچكى سن آن حضرت به صورت یك مشكل بزرگ پدیدار گردید.

«ابن رستم طبرى»، از دانشمندان قرن چهارم هجرى، مى‏نویسد:

«زمانى كه سنّ او (حضرت جواد) به شش سال و چند ماه رسید، مأمون پدرش را به قتل رساند و شیعیان در حیرت و سرگردانى فرو رفتند و در میان مردم اختلاف نظر پدید آمد و سنّ ابو جعفر را كم شمردند و شیعیان در سایر شهرها متحیر شدند»(26).

به همین جهت، شیعیان اجتماعاتى تشكیل دادند و دیدارهایى با امام جواد به عمل آوردند و به منظور آزمایش و حصول اطمینان از اینكه او داراى علم امامت است، پرسشهایى را مطرح كردند و هنگامى كه پاسخهاى قاطع و روشن و قانع كننده دریافت كردند، آرامش و اطمینان یافتند.

مورخان در این زمینه مى‏نویسند: چون امام رضا - علیه السلام - در سال دویست و دو رحلت نمود، سنّ ابوجعفر نزدیك به هفت سال بود، ازینرو در بغداد و سایر شهرها در بین مردم اختلاف نظر پدید آمد. «ریّان بن صلت»، «صفوان بن یحیى»، «محمد بن حكیم»، «عبدالرحمن بن حجاج» و «یونس بن عبدالرحمن»، با گروهى از بزرگان و معتمدین شیعه، در خانه «عبدالرحمن بن حجاج»، در یكى از محله‏هاى بغداد به نام «بركه زلزل»(27) گرد آمدند و در سوك امام به گریه و اندوه پرداختند... یونس به آنان گفت: دست از گریه و زارى بردارید، (باید دید) امر امامت را چه كسى عهده دار مى‏گردد؟ و تا این كودك (ابوجعفر) بزرگ شود، مسائل خود را از چه كسى باید بپرسیم؟

در این هنگام «ریّان بن صلت» برخاست و گلوى او را گرفت و فشرد، و در حالى كه به سر و صورت او مى‏زد، با خشم گفت: تو نزد ما تظاهر به ایمان مى‏كنى و شكّ و شرك خود را پنهامى مى‏دارى؟! اگر امامت او از جانب خدا باشد حتى اگر طفل یك روزه باشد، مثل پیرمرد صد ساله خواهد بود، و اگر از جانب خدا نباشد حتى اگر صد ساله باشد، چون دیگران یك فرد عادى خواهد بود، شایسته است در این باره تأمّل شود. در این هنگام حاضران به توبیخ و نكوهش یونس پرداختند (28).

و در آن موقع، موسم حج نزدیك شده بود. هشتاد نفر از فقها و علماى بغداد و شهرهاى دیگر رهسپار حج شدند و به قصد دیدار ابو جعفر عازم مدینه گردیدند، و چون به مدینه رسیدند، به خانه امام صادق - علیه السلام - كه خالى بود، رفتند و روى زیرانداز بزرگى نشستند. در این هنگام عبداùََ بن موسى، عموى حضرت جواد، وارد شد و در صدر مجلس نشست. یك نفر بپا خاست و گفت: این پسر رسول خداست، هركس سؤالى دارد از وى بكند. چند نفر از حاضران سؤالاتى كردند كه وى پاسخهاى نادرستى داد!...(29) شیعیان متحیّر و غمگین شدند و فقها مضطرب گشتند و برخاسته قصد رفتن كردند و گفتند: اگر ابوجعفر مى‏توانست جواب مسائل ما را بدهد، عبداùََ نزد ما نمى‏آمد و جوابهاى نادرست نمى‏داد!

در این هنگام درى از صدر مجلس باز شد و غلامى بنام «موفق» وارد مجلس گردید و گفت: این ابوجعفر است كه مى‏آید، همه بپا خاستند و از وى استقبال كرده سلام دادند. امام وارد شد و نشست و مردم همه ساكت شدند. آنگاه سؤالات خود را با امام در میان گذاشتند و وقتى كه پاسخهاى قانع كننده و كاملى شنیدند، شاد شدند و او را دعا كردند و ستودند و عرض كردند: عموى شما، عبداùََ چنین و چنان فتوا داد. حضرت فرمود: عمو! نزد خدا بزرگ است كه فردا در پیشگاه او بایستى و به تو بگوید: با آنكه در میان امت، داناتر از تو وجود داشت، چرا ندانسته به بندگان من فتوا دادى؟!(30)

«اسحاق بن اسماعیل» كه آن سال همراه این گروه بود، مى‏گوید:

من نیز در نامه‏اى ده مسئله نوشته بودم تا از آن حضرت بپرسم. در آن موقع همسرم حامله بود. با خود گفتم: اگر به پرسشهاى من پاسخ داد، از او تقاضا مى‏كنم كه دعا كند خداوند بچه‏اى را كه همسرم به آن آبستن است، پسر قرار دهد. وقتى كه مردم سؤالات خود را مطرح كردند، من نیز نامه را در دست گرفته بپا خاستم تا مسائل را مطرح كنم. امام تا مرا دید، فرمود: اى اسحاق! اسم او را «احمد» بگذار؟ به دنبال این قضیه همسرم پسرى به دنیا آورد و نام او را «احمد» گذاشتم (31).

این دیدار و بحث و گفتگو و دیدارهاى مشابه دیگرى كه با امام جواد - علیه السلام - صورت گرفت (32) مایه اطمینان و اعتقاد كامل شیعیان به امامت آن حضرت گردید و ابرهاى تیره ابهام و شبه را از فضا فكر و ذهن آنان كنار زد و خورشید حقیقت را آشكار ساخت.

مناظرات امام جواد (ع)

چنانكه گفته شد، از آنجا كه امام جواد نخستین امامى بود كه در خردسالى به منصب امامت رسید (33)، حضرت مناظرات و بحث و گفتگوهایى داشته است كه برخى از آنها بسیار پر سر و صدا و هیجان‏انگیز و جالب بوده است. علت اصلى پیدایش این مناظرات این بود كه از یك طرف، امامت او به خاطر كمى سن براى بسیارى از شیعیان كاملاً ثابت نشده بود (گرچه بزرگان و دانایان شیعه بر اساس عقیده شیعه هیچ شك و تردیدى در این زمینه نداشتند) ازینرو براى اطمینان خاطر و به عنوان آزمایش، سؤالات فراوانى از آن حضرت مى‏كردند.

از طرف دیگر، در آن مقطع زمانى، قدرت «معتزله» افزایش یافته بود و مكتب اعتزال به مرحله رواج و رونق گام نهاده بود و حكومت وقت در آن زمان از آنان حمایت و پشتیبانى مى‏كرد و از سلطه و نفوذ خود و دیگر امكانات مادى و معنوى حكومتى، براى استوارى و تثبیت خط فكرى آنان و ضربه زدن به گروههاى دیگر و تضعیف موقعیت و نفوذ آنان به هر شكلى بهره بردارى مى‏كرد. مى‏دانیم كه خط فكرى اعتزال در اعتماد بر عقل محدود و خطاپذیرى بشرى افراط مى‏نمود: معتزلیان دستورها و مطالب دینى را به عقل خود عرضه مى‏كردند و آنچه را كه عقلشان صریحاً تأیید مى‏كرد مى‏پذیرفتند و بقیه را رد و انكار مى‏كردند و چون نیل به مقام امامت امّت در سنین خردسالى با عقل ظاهر بین آنان قابل توجیه نبود، سؤالات دشوار و پیچیده‏اى را مطرح مى‏كردند تا به پندار خود، آن حضرت را در میدان رقابت علمى شكست بدهند!

ولى در همه این بحثها و مناظرات علمى، حضرت جواد (در پرتو علم امامت) با پاسخهاى قاطع و روشنگر، هرگونه شك و تردید را در مورد پیشوایى خود از بین مى‏برد و امامت خود و نیز اصل امامت را تثبیت مى‏نمود. به همین دلیل بعد از او در دوران امامت حضرت هادى (كه او نیز در سنین كودكى به امامت رسید) این موضوع مشكلى ایجاد نكرد، زیرا دیگر براى همه روشن شده بود كه خردسالى تأثیرى در برخوردارى از این منصب خدایى ندارد.

مناضره با یحیى بن اكثم (34)

وقتى «مأمون» از «طوس» به «بغداد» آمد، نامه‏اى براى حضرت جواد - علیه السلام - فرستاد و امام را به بغداد دعوت كرد. البته این دعوت نیز مثل دعوت امام رضا به طوس، دعوت ظاهرى و در واقع سفر اجبارى بود.

حضرت پذیرفت و بعد از چند روز كه وارد بغداد شد، مأمون او را به كاخ خود دعوت كرد و پیشنهاد تزویج دختر خود «اُمّ الفضل» را به ایشان كرد.

امام در برابر پیشنهاد او سكوت كرد. (35) مأمون این سكوت را نشانه رضایت حضرت شمرد و تصمیم گرفت مقدمات این امر را فراهم سازد.

او در نظر داشت مجلس جشنى تشكیل دهد، ولى انتشار این خبر در بین بنى عباس انفجارى به وجود آورد: بنى عباس اجتماع كردند و با لحن اعتراض‏آمیزى به مأمون گفتند: این چه برنامه‏اى است؟ اكنون كه على بن موسى از دنیا رفته و خلافت به عباسیان رسیده باز مى‏خواهى خلافت را به آل على برگردانى؟! بدان كه ما نخواهیم گذاشت این كار صورت بگیرد، آیا عداوتهاى چند ساله بین ما را فراموش كرده‏اى؟!

مأمون پرسید: حرف شما چیست؟

گفتند: این جوان خردسال است و از علم و دانش بهره‏اى ندارد.

مأمون گفت: شما این خاندان را نمى‏شناسید، كوچك و بزرگ اینها بهره عظیمى از علم و دانش دارند و چنانچه حرف من مورد قبول شما نیست او را آزمایش كنید و مرد دانشمندى را كه خود قبول دارید بیاورید تا با این جوان بحث كند و صدق گفتار من روشن گردد.

عباسیان از میان دانشمندان، «یحیى بن اكثم» را (به دلیل شهرت وى) انتخاب كردند و مأمون جلسه‏اى براى سنجش میزان علم و آگاهى امام جواد ترتیب داد. در آن مجلس یحیى رو به مأمون كرد و گفت: اجازه مى‏دهى سؤالى از این جوان بنمایم؟

مأمون گفت: از خود او اجازه بگیر.

یحیى از امام جواد اجازه گرفت. امام فرمود: هر چه مى‏خواهى بپرس.

یحیى گفت: درباره شخصى كه مُحْرِم بوده و در آن حال حیوانى را شكار كرده است، چه مى‏گویید؟ (36)

امام جواد - علیه السلام - فرمود: آیا این شخص، شكار را در حِلّ (خارج از محدوده حَرَم) كشته است یا در حرم؟ عالم به حكم حرمت شكار در حال احرام بوده یا جاهل؟ عمداً كشته یا بخطا؟ آزاد بوده یا برده؟ صغیر بوده یا كبیر؟ براى اولین بار چنین كارى كرده یا براى چندمین بار؟ شكار او از پرندگان بوده یا غیر پرنده؟ از حیوانات كوچك بوده یا بزرگ؟ باز هم از انجام چنین كارى ابا ندارد یا از كرده خود پشیمان است؟ در شب شكار كرده یا در روز؟ در احرامِ عُمره بوده یا احرامِ حج؟!

یحیى بن اكثم از این همه فروع كه امام براى این مسئله مطرح نمود، متحیر شد و آثار ناتوانى و زبونى در چهره‏اش آشكار گردید و زبانش به لكنت افتاد به طورى كه حضار مجلس ناتوانى او را در مقابل آن حضرت نیك دریافتند.

مأمون گفت: خداى را بر این نعمت سپاسگزارم كه آنچه من اندیشیده بودم همان شد.

سپس به بستگان و افراد خاندان خود نظر انداخت و گفت: آیا اكنون آنچه را كه نمى‏پذیرفتید دانستید؟!(37)

حكم شكار در حالات گوناگون توسط مُحْرِم

آنگاه پس از مذاكراتى كه در مجلس صورت گرفت، مردم پراكنده گشتند و جز نزدیكان خلیفه، كسى در مجلس نماند. مأمون رو به امام جواد - علیه السلام - كرد و گفت: قربانت گردم خوب است احكام هر یك از فروعى را كه در مورد كشتن صید در حال احرام مطرح كردید، بیان كنید تا استفاده كنیم. امام جواد - علیه السلام - فرمود: بلى، اگر شخص محرم در حِلّ (خارج از حرم) شكار كند و شكار از پرندگان بزرگ باشد، كفاره‏اش یك گوسفند است و اگر در حرم بكشد كفاره‏اش دو برابر است؛ و اگر جوجه پرنده‏اى را در بیرون حرم بكشد كفاره‏اش یك بره است كه تازه از شیر گرفته شده باشد، و اگر آن را در حرم بكشد هم بره و هم قیمت آن جوجه را باید بدهد؛ و اگر شكار از حیوانات وحشى باشد، چنانچه گورخر باشد كفاره‏اش یك گاو است و اگر شتر مرغ باشد كفاره‏اش یك شتر است و اگر آهو باشد كفاره آن یك گوسفند است و اگر هر یك از اینها را در حرم بكشد كفاره‏اش دو برابر مى‏شود.

و اگر شخص محرم كارى بكند كه قربانى بر او واجب شود، اگر در احرام حج باشد باید قربانى را در «مِنى‏» ذبح كند و اگر در احرام عمره باشد باید آن را در «مكّه» قربانى كند. كفاره شكار براى عالم و جاهلِ به حكم، یكسان است؛ منتها در صورت عمد، (علاوه بر وجوب كفاره) گناه نیز كرده است، ولى در صورت خطا، گناه از او برداشته شده است. كفاره شخص آزاد بر عهده خود او است و كفاره برده به عهده صاحب او است و بر صغیر كفاره نیست ولى بر كبیر واجب است و عذاب آخرت از كسى كه از كرده‏اش پشیمان است برداشته مى‏شود، ولى آنكه پشیمان نیست كیفر خواهد شد (38).

قاضى القضات مات مى‏شود!

مأمون گفت: احسنت اى ابا جعفر! خدا به تو نیكى كند! حال خوب است شما نیز از یحیى بن اكثم سؤالى بكنید همان طور كه او از شما پرسید. در این هنگام ابو جعفر - علیه السلام - به یحیى فرمود: بپرسم؟ یحیى گفت: اختیار با شماست فدایت شوم، اگر توانستم پاسخ مى‏گویم وگرنه از شما بهره‏مند مى‏شوم.

ابو جعفر - علیه السلام - فرمود: به من بگو در مورد مردى كه در بامداد به زنى نگاه مى‏كند و آن نگاه حرام است، و چون روز بالا مى‏آید آن زن بر او حلال مى‏شود، و چون ظهر مى‏شود باز بر او حرام مى‏شود، و چون وقت عصر مى‏رسد بر او حلال مى‏گردد، و چون آفتاب غروب مى‏كند بر او حرام مى‏شود، و چون وقت عشأ مى‏شود بر او حلال مى‏گردد، و چون شب به نیمه مى‏رسد بر او حرام مى‏شود، و به هنگام طلوع فجر بر وى حلال مى‏گردد؟ این چگونه زنى است و با چه چیز حلال و حرام مى‏شود؟

یحیى گفت: نه، به خدا قسم من به پاسخ این پرسش راه نمى‏برم، و سبب حرام و حلال شدن آن زن را نمى‏دانم، اگر صلاح مى‏دانید از جواب آن، ما را مطلّع سازید.

ابو جعفر - علیه السلام - فرمود: این زن، كنیز مردى بوده است. در بامدادان، مرد بیگانه‏اى به او نگاه مى‏كند و آن نگاه حرام بود، چون روز بالا مى‏آید، كنیز را از صاحبش مى‏خرد و بر او حلال مى‏شود، چون ظهر مى‏شود او را آزاد مى‏كند و بر او حرام مى‏گردد، چون عصر فرا مى‏رسد او را به حباله نكاح خود در مى‏آورد و بر او حلال مى‏شود، به هنگام مغرب او را «ظِهار» مى‏كند (39) و بر او حرام مى‏شود، موقع عشار كفاره ظهار مى‏دهد و مجدداً بر او حلال مى‏شود چون نیمى از شب مى‏گذرد او را طلاق مى‏دهد و بر او حرام مى‏شود و هنگام طلوع فجر رجوع مى‏كند و زن بر او حلال مى‏گردد (40).

جلوه‏هایى از علم گسترده امام

1 - فتواى قضائى امام و شكست فقهاى دربارى

امام جواد - علیه السلام - غیر از مناظراتش كه دو نمونه از آن یاد شد، گاه از راههاى دیگر نیز بیمایگى فقها و قضات دربارى را روشن نموده برترى خود بر آنان را در پرتو علم امامت ثابت مى‏كرد و از این رهگذر اعتقاد به اصل «امامت» را در افكار عمومى تثبیت مى‏نمود. از آن جمله فتوایى بود كه امام در مورد چگونگى قطع دست دزد صادر كرد كه تفصیل آن بدین قرار است:

«زُرقان»(41)، كه با «ابن ابى دُؤاد»(42) دوستى و صمیمیت داشت، مى‏گوید: یك روز «ابن ابى دُؤاد» از مجلس معتصم بازگشت، در حالى كه بشدت افسرده و غمگین بود. علت را جویا شدم. گفت: امروز آرزو كردم كه كاش بیست سال پیش مرده بودم! پرسیدم: چرا؟

گفت: به خاطر آنچه از ابو جعفر (امام جواد) در مجلس معتصم بر سرم آمد!

گفتم: جریان چه بود!

گفت: شخصى به سرقت اعتراف كرد و از خلیفه (معتصم) خواست كه با اجراى كیفر الهى او را پاك سازد. خلیفه همه فقها را گرد آورد و «محمد بن على» (حضرت جواد) را نیز فرا خواند و از ما پرسید:

دست دزد از كجا باید قطع شود؟

من گفتم: از مچ دست.

گفت: دلیل آن چیست؟

گفتم: چون منظور از دست در آیه تیمم: «فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَاَیْدِیْكُمْ»(43): «صورت و دستهایتان را مسح كنید» تا مچ دست است.

گروهى از فقها در این مطلب با من موافق بودند و مى‏گفتند: دست دزد باید از مچ قطع شود، ولى گروهى دیگر گفتند: لازم است از آرنج قطع شود، و چون معتصم دلیل آن را پرسید، گفتند: منظور از دست در آیه وضو: «فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَاَیْدِیَكُمْ اًّلىَ الْمَرافِقِ»(44): «صورتها و دستهایتان را تا آرنج بشویید» تا آرنج است.

آنگاه معتصم رو به محمد بن على (امام جواد) كرد و پرسید: نظر شما در این مسئله چیست؟

گفت: اینها نظر دادند، مرا معاف بدار.

معتصم اصرار كرد و قسم داد كه باید نظرتان را بگویید.

محمد بن على گفت: چون قسم دادى نظرم را مى‏گویم. اینها در اشتباهند، زیرا فقط انگشتان دزد باید قطع شود و بقیه دست باید باقى بماند.

معتصم گفت: به چه دلیل؟

گفت: زیرا رسول خدا 9 فرمود: سجده بر هفت عضو بدن تحقق مى‏پذیرد: صورت (پیشانى)، دو كف دست، دو سر زانو، و دو پا (دو انگشت بزرگ پا). بنابراین اگر دست دزد از مچ یا آرنج قطع شود، دستى براى او نمى‏ماند تا سجده نماز را به جا آورد، و نیز خداى متعال مى‏فرماید:

«وَ اَنّ الْمَساجِدَ ùََِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اùََِ أحَداً»(45): «سجده گاهها (هفت عضوى كه سجده بر آنها انجام مى‏گیرد) از آن خداست، پس، هیچ كس را همراه و همسنگ با خدا مخوانید (و عبادت نكنید)»(46) و آنچه براى خداست، قطع نمى‏شود.

«ابن أبى دُؤاد» مى‏گوید: معتصم جواب محمد بن على را پسندید و دستور داد انگشتان دزد را قطع كردند (و ما نزد حضار، بى آبرو شدیم!) و من همانجا (از فرط شرمسارى و اندوه) آرزوى مرگ كردم! (47)

2 - حدیث سازان رسوا مى‏شوند!

نقل شده است كه پس از آنكه مأمون دخترش را به امام جواد تزویج كرد (48) در مجلسى كه مأمون و امام و یحیى بن اكثم و گروه بسیارى در آن حضور داشتند، یحیى به امام گفت:

روایت شده است كه جبرئیل به حضور پیامبر رسید و گفت: یا محمد! خدا به شما سلام مى‏رساند و مى‏گوید: «من از ابوبكر راضى هستم، از او بپرس كه آیا او هم از من راضى است؟». نظر شما درباره این حدیث چیست؟(49)

امام فرمود: من منكر فضیلت ابوبكر نیستم، ولى كسى كه این خبر را نقل مى‏كند باید خبر دیگرى را نیز كه پیامبر اسلام در حجة الوداع بیان كرد، از نظر دور ندارد. پیامبر فرمود: «كسانى كه بر من دروغ ببندد، جایگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حدیثى از من براى شما نقل شد، آن را به كتاب خدا و سنت من عرضه كنید، آنچه را كه با كتاب خدا و سنت من موافق بود، بگیرید و آنچه را كه مخالف كتاب خدا و سنت من بود، رها كنید». امام جواد افزود: این روایت (درباره ابوبكر) با كتاب خدا سازگار نیست، زیرا خداوند فرموده است: «ما انسان را آفریدیم و مى‏دانیم در دلش چه چیز مى‏گذرد و ما از رگ گردن به او نزدیكتریم» (50).

آیا خشنودى و ناخشنودى ابوبكر بر خدا پوشیده بوده است تا آن را از پیامبر بپرسد؟! این عقلاً محال است.

یحیى گفت: روایت شده است كه: «ابوبكر و عمر در زمین، مانند جبرئیل در آسمان هستند».

حضرت فرمود: درباره این حدیث نیز باید دقت شود؛ چرا كه جبرئیل و میكائیل دو فرشته مقرّب درگاه خداوند هستند و هرگز گناهى از آن دو سر نزده است و لحظه‏اى از دایره اطاعت خدا خارج نشده‏اند، ولى ابوبكر و عمر مشرك بوده‏اند، و هر چند پس از ظهور اسلام مسلمان شده‏اند، اما اكثر عمرشان را در شرك و بت پرستى سپرى كرده‏اند، بنابر این محال است كه خدا آن دو را به جبرئیل و میكائیل تشبیه كند.

یحیى گفت: همچنین روایت شده است كه: «ابوبكر و عمر دو سرور پیران اهل بهشتند»(51). درباره این حدیث چه مى‏گویید؟.

حضرت فرمود: این روایت نیز محال است كه درست باشد، زیرا بهشتیان همگى جوانند و پیرى در میان آنان یافت نمى‏شود (تا ابوبكر و عمر سرور آنان باشند!) این روایت را بنى امیه، در مقابل حدیثى كه از پیامبر اسلام 9 درباره حسن و حسین - علیهما السلام - نقل شده است كه «حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند»، جعل كرده‏اند.

یحیى گفت: روایت شده است كه «عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است». حضرت فرمود: این نیز محال است؛ زیرا در بهشت، فرشتگان مقرب خدا، آدم، محمد 9 و همه اینها و فرستادگان خدا حضور دارند، چطور بهشت با نور اینها روشن نمى‏شود ولى با نور عمر روشن مى‏گردد؟!

یحیى اظهار داشت: روایت شده است كه «سكینه» به زبان عمر سخن مى‏گوید (عمر هرچه گوید، از جانب مَلَك و فرشته مى‏گوید).

حضرت فرمود: من منكر فضیلت عمر نیستم؛ ولى ابوبكر، با آنكه از عمر افضل است، بالاى منبر مى‏گفت: «من شیطانى دارم كه مرا منحرف مى‏كند، هرگاه دیدید از راه درست منحرف شدم، مرا به راه درست باز آورید».

یحیى گفت: روایت شده است كه پیامبر فرمود: «اگر من به پیامبرى مبعوث نمى‏شدم، حتماً عمر مبعوث مى‏شد»(52).

امام فرمود: كتاب خدا (قرآن) از این حدیث راست‏تر است، خدا در كتابش فرموده است: «به خاطر بیاور هنگامى را كه از پیامبران پیمان گرفتیم، و از تو و از نوح...»(53). از این آیه صریحاً بر مى‏آید كه خداوند از پیامبران پیمان گرفته است، در این صورت چگونه ممكن است پیمان خود را تبدیل كند؟ هیچ یك از پیامبران به قدر چشم بر هم زدن به خدا شرك نورزیده‏اند، چگونه خدا كسى را به پیامبرى مبعوث مى‏كند كه بیشتر عمر خود را با شرك به خدا سپرى كرده است؟! و نیز پیامبر فرمود: «در حالى كه آدم بین روح و جسد بود (هنوز آفریده نشده بود) من پیامبر شدم».

باز یحیى گفت، روایت شده است كه پیامبر فرمود: «هیچگاه وحى از من قطع نشد، مگر آنكه گمان بردم كه به خاندان خطّاب (پدر عمر) نازل شده است»، یعنى نبوت از من به آنها منتقل شده است.

حضرت فرمود: این نیز محال است، زیرا امكان ندارد كه پیامبر در نبوت خود شك كند، خداوند مى‏فرماید: «خداوند از فرشتگان و همچنین از انسانها رسولانى بر مى‏گزیند»(54). (بنابر این، با گزینش الهى، دیگر جاى شكى براى پیامبر در باب پیامبرى خویش وجود ندارد).

یحیى گفت: روایت شده است كه پیامبر 9 فرمود: «اگر عذاب نازل مى‏شد، كسى جز عمر از آن نجات نمى‏یافت».

حضرت فرمود: این نیز محال است، زیرا خداوند به پیامبر اسلام فرموده است: «و مادام كه تو در میان آنان هستى، خداوند آنان را عذاب نمى‏كند و نیز مادام كه استغفار مى‏كنند، خدا عذابشان نمى‏كند»(55). بدین ترتیب تا زمانى كه پیامبر در میان مردم است و تا زمانى كه مسلمانان استغفار مى‏كنند، خداوند آنان را عذاب نمى‏كند (56).

شخصیت امام جواد (ع) از دیدگاه دانشمندان

سخنان و مناظرات امام جواد و حلّ مشكلات بزرگ علمى و فقهى توسط آن حضرت، تحسین و اعجاب دانشمندان و پژوهشگران اسلامى اعم از شیعه و سنى را برانگیخته و آنان را به تعظیم در برابر عظمت علمى امام واداشته است و هر كدام او را به نحوى ستوده‏اند. به عنوان نمونه، «سبط ابن الجوزى» مى‏گوید: «او در علم و تقوا و زهد و بخشش بر روش پدرش بود» (57).

«ابن حجر هیتمى» مى‏نویسد: «مأمون او را به دامادى انتخاب كرد، زیرا با وجود كمى سنّ، از نظر علم و آگاهى وحلم، بر همه دانشمندان برترى داشت» (58).

«شبلنجى» مى‏گوید: «مأمون پیوسته شیفته او بود، زیرا با وجود كمى سنّ، فضل و علم و كمالِ عقل خود را نشان داده برهان (عظمت) خود را آشكار ساخت» (59).

استاد شیعه «شیخ مفید»، و «فتّال نیشابورى» از آن حضرت چنین یاد مى‏كنند: «مأمون شیفته او شد، زیرا مى‏دید كه او با وجود كمى سنّ، از نظر علم و حكمت و ادب و كمال عقلى، به چنان رتبه والایى رسیده كه هیچ یك از بزرگان علمى آن روزگار بدان پایه نرسیده‏اند»(60).

«جاحظ عثمانى معتزلى» كه از مخالفان خاندان على - علیه السلام - بوده، (61) امام جواد را در شمار ده تن از «طالبیان» ى آورده كه درباره آنان چنین گفته است: «هر یك از آنان، عالم، زاهد، عبادت پیشه، شجاع، بخشنده، پاك و پاكنهادند. برخى از آنان خلیفه و برخى نامزد خلافت مى‏باشند و تا ده تن، هر یك فرزند دیگرى است. آنان عبارتند از: حسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفربن محمد بن على بن الحسین بن على. هیچ یك از خاندانهاى عرب و عجم داراى چنین نسب شریفى نیست» (62).

ازدواج توطئه‏آمیز!

در شرح زندگانى امام رضا - علیه السلام - گفتیم كه مأمون چون در میان یك سلسله تنگناها و شرائط دشوار سیاسى قرار گرفته بود، براى رهایى از این تنگناها، تصمیم گرفت خود را به خاندان پیامبر نزدیك سازد، و بر همین اساس با تحمیل ولیعهدى بر امام هشتم مى‏خواست سیاست چند بُعدى خود را به مورد اجرا بگذارد.

از سوى دیگر، عباسیان از این روش مأمون كه احتمال مى‏رفت خلافت را از بنى عباس به علویان منتقل سازد، سخت ناراضى بودند و به همین جهت به مخالفت با او برخاستند و چون امام توسط مأمون مسموم و شهید شد آرام گرفتند و خشنود شدند و به مأمون روى آوردند.

مأمون كار زهر دادن به امام را بسیار سرّى و مخفیانه انجام داده بود و سعى داشت جامعه از این جنایت آگاهى نیابد و از همینرو براى پوشاندن جنایات خود تظاهر به اندوه و عزادارى مى‏كرد، اما با همه پرده پوشى و ریاكارى، سرانجام بر علویان آشكار گردید كه قاتل امام جز مأمون كسى نبوده است، لذا سخت دل آزرده و خشمگین گردیدند و مأمون بار دیگر حكومت خویش را در معرض خطر دید و براى پیشگیرى از عواقب امر، توطئه دیگرى آغاز كرد و با تظاهر به مهربانى و دوستى نسبت به امام جواد - علیه السلام - تصمیم گرفت دختر خود را به حضرت تزویج كند تا استفاده‏اى را كه از تحمیل ولیعهدى بر امام رضا - علیه السلام - در نظر داشت از این وصلت نیز بدست آورد.

بر اساس همین طرح بود كه امام جواد - علیه السلام - را در سال 204 ه'. ق یعنى یك سال پس از شهادت امام رضا - علیه السلام - از مدینه به بغداد آورد و به دنبال مذاكراتى كه در جلسه مناظره امام با یحیى بن اكثم گذشت (و قبلاً آن را نقل كردیم) دختر خود «امّ الفضل» را به همسرى حضرت درآورد!

انگیزه‏هاى مأمون

این ازدواج كه مأمون بر آن اصرار داشت، كاملاً جنبه سیاسى داشت و مى‏توان دریافت كه وى از این كار چند هدف یاد شده در زیر را تعقیب مى‏كرد:

1 - با فرستادن دختر خود به خانه امام، آن حضرت را براى همیشه دقیقاً زیر نظر داشته باشد و از كارهاى او بیخبر نماند (دختر مأمون نیز براستى وظیفه خبر چینى و گزارشگرى مأمون را خوب انجام مى‏داد و تاریخ شاهد این حقیقت است).

2 - با این وصلت، به خیال خام خویش، امام را با دربار پر عیش و نوش خود مرتبط و آن بزرگوار را به لهو و لعب و فسق و فجور بكشاند و بدین ترتیب بر قداست امام لطمه وارد سازد و او را در انظار عمومى از مقام ارجمند عصمت و امامت ساقط و خوار و خفیف نماید!

3 - با این وصلت علویان را از اعتراض و قیام بر ضد خود باز دارد و خود را دوستدار و علاقه‏مند به آن وانمود كند (63).

4 - هدف چهارم مأمون، عوامفریبى بود؛ چنانكه گاهى مى‏گفت: من به این وصلت اقدام كردم تا ابو جعفر - علیه السلام - از دخترم صاحب فرزند شود و من پدر بزرگ كودكى باشم كه از نسل پیامبر 9 و على بن ابى طالب - علیه السلام - است. اما خوشبختانه این حُقّه مأمون نیز بى نتیجه بود زیرا دختر مأمون هرگز فرزندى نیاورد!(64) و فرزندان امام جواد - علیه السلام - همگى از همسر دیگر امام بودند.

اینها انگیزه‏هاى مأمون از این ازدواج بود. حال باید دید امام جواد - علیه السلام - چرا با این ازدواج موافقت كرد؟

از آنجا كه بى هیچ شكى، امام اهداف و مقاصد واقعى مأمون را از این گونه كارها مى‏دانست و نیز مى‏دانست كه او همان كسى است كه مرتكب جنایت بزرگ قتل پدرش امام رضا - علیه السلام - شده، به نظر مى‏رسد كه موافقت امام با این ازدواج عمدتاً بر اثر فشارى بوده است كه مأمون از پیش بر امام وارد كرده بوده است، زیرا ازدواجى اینچنین، تنها به مصلحت مأمون بوده است نه به مصلحت امام! نیز مى‏توان تصوّر كرد كه نزدیكى امام به دربار مى‏توانست مانع ترور حضرت از طرف معتصم و عامل پیشگیرى از سركوبى سران تشیّع و یاران برجسته امام توسط عوامل خلیفه باشد، و این، به یك معنا مى‏توانست شبیه قبول وزارت هارون از طرف على بن یقطین یعنى نفوذ در دربار خلافت به نفع جبهه تشیّع باشد.

«حسین مكارى»، یكى از یاران امام جواد، مى‏گوید: در بغداد خدمت امام جواد - علیه السلام - شرفیاب شدم و زندگیش را دیدم. در ذهنم خطور كرد كه، «اینك كه امام به این زندگى مرفّه رسیده است هرگز به وطن خود، مدینه، باز نخواهد گشت». امام لحظه‏اى سر به زیر افكند، آنگاه سر برداشت و در حالى كه رنگش از اندوه زرد شده بود، فرمود: اى حسین! نان جوین و نمك خشن در حرم رسول خدا 9 نزد من از آنچه مرا در آن مى‏بینى محبوبتر است (65).

به همین جهت امام در بغداد نماند و با همسرش «ام الفضل» به مدینه بازگشت و تا سال 220 همچنان در مدینه مى‏زیست.

شبكه ارتباطى وكالت

امام جواد - علیه السلام - با تمام محدودیتهاى موجود، از طریق نصب وكلا و نمایندگان، ارتباط خود را با شیعیان حفظ مى‏كرد. در سراسر قلمرو حكومت خلیفه عباسى، امام، كارگزارانى (وكلایى) را اعزام مى‏كرد و با فعالیت گسترده آنان از تجزیه نیروهاى شیعه جلوگیرى مى‏شد. كارگزاران امام در بسیارى از استانها مانند: اهواز، همدان، سیستان، بُست (66)، رى، بصره، واسط، بغداد و مراكز سنتى شیع



نوع مطلب :
عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 10 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   
اشعار آئینی شاعران اهل بیت عصمت و طهارت
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : محمدعلی صنیعی
نویسندگان
نظرسنجی
این وبلاگ راچطور ارزیابی می نمائید؟








آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :